
(1)
توطئه ،" تحقیق " و میوندوال
در
" یادداشت های زندان "
" هموطن عزیز باید بداند ،که عوامل مؤثر نکبت و بدبختی وعقب ماندگی مردم ما تبعیض وجهل وفقر می باشد. که دامنگیرسرزمین ماست. و اما نمونه های فساد اداره نیز تأثیرات خود را داشته است ."
جمشید شعله
"یاددشت های زندان"، ازشادراون جمشید خان شعله است. پیرمرد زمیندار ومتنفذ ،نویسنده،تاریخدان وشاعری که در کهن سالی،( زمستان سال1352خورشیدی ) قربانی توطئه شد.از آن توطئه های شناخته شده یی که با تغییری درکاخ های قدرت وشکل گیری جناح های جدید،تازه به دوران رسیده گان کم وبیش تعدادی را به اذیت گاه فرستاده اند.
شادروان جمشید شعله
مؤلف کتاب ؛ استنطاق،توهین وتحقیری را که دروزارت داخله، زندان دهمزنگ وزندان پلچرخی دیده ، در یادداشت ها آورده است.
هنگامی که او را ازچاه آب به کابل میاوردند، مسیرراه و دیدار با شهرها ومردمان،خاطره های روزگاران پیشین و یاد های بیشماری را در او زنده نموده اند. به این دلیل است که در یادداشت های زندان او،هنگام شرح یک رویداد ، ده ها قصۀ خاطره آمیز معلوماتی وجذاب دیگری سر برمیاورند. اما خواننده درپایان مطالعۀ سرگذشت ها، چیره دستی وهنرمندی نویسنده یی را میابد،که با پیوند قصه ها به ابعاد معلومات وتکمیل موضوع اصلی پرداخته است. به گونۀ مثال شرح مفصل حال پدر ونیای محمدحیدرخان رسولی، وزیردفاع رژیم جمهوری محمدداؤود خان، که درحاشیۀ گزارش رسیدن نویسنده به کابل آمده ، مفصلترین و جالبترین حکایتی است، که ازپیشینۀ زنده گی آن سردار پیروزمند ومصیبت نصیب می خوانیم . همینطور شرح پیشینۀ خانوادۀ قوماندان نیرومند امنیۀ ولایت کابل، میرگل خان، و افراد دیگری،درحالی که صفحات متعددی را احتوا میکند، اما به معلومات
خواننده برای رفتن به سوی عوامل توطئه کمک میکند.
هنگام شرح داستان ها ومظالمی که درحق زندانیان می بیند،با قلم تند بر مستنطقین می تازد، بدون اینکه ازیادآوری پیشامدهای مؤدبانه ونیکویی که ازبرخی مأمورین زندان دیده است، غافل باشد. . .
*
انتشار" یادداشت های زندان" نه تنها دارای مزیت معلوماتی پیرامون چاه آب،برخی از شخصیت های مؤثرسیاسی و اداری است، بلکه مهمتر از همه، در اوضاعی که تلاش به سوی بازنویسی تاریخ افغانستان،برای آوردن نا گفته ها و آگاه شدن مردم از روزگاراسفبارو ناروایی هایی که درتاریخ آنها حضورفریاد آمیز داشته است،کمک شایانی می نماید.
در " یادداست های زندان"به ویژه عامل ، توطئه و دسیسه بازی علیه مخالفین، اتخاذ راه شکنجه وگرفتن اقرارجبری، توهین وتحقیر،نقض کرامت انسانی،و سپاریدن بیگناهان به زندان ها، سیمای برجستۀ عبرت دهنده نیز دارد.
کاش فرهنگ فراگیری ازهمچوآثار،زمینه های بهتر وبیشترگسست ازلجاجت دل بستگی به فرهنگ شکنجه راهمراهی نماید.
کتاب یادداشت های زندان به اهتمام فرزند مؤلف آقای داکترجمراد جمشید،ازطرف انتشارات میوند درکمترازچهارصد صفحه، تازه انتشار یافته است. ضمن معرفی کتاب ،عصاره وفشردۀ چند یادداشت او را از "تحقیق" و زندان میاوریم :
آغاز توطئه
درزمستان 1352 خورشیدی، پیرمرد دردکانی در شهرک چاه آب نشسته است،می بیند که صاحب دکان زیر فشاربیروکراسی ومردم آزاری قرارگرفت.با استفاده از نفوذ محلی،به وساطت می پردازد.اما لحظات بعد نیروهای امنیتی خود او را جلب میکنند تا هرچه زودتر به کابل فرستاده شود.به دفترقوماندان امنیه تخاربرده می شود. درمعرفی قوماندان امنیه مانند بسا موارد دیگر، از آنجایی که ادیب، تاریخدان وشاعر است، قلم اش،چون کمرۀ عکاسی به همه جوانب دور می خورد وزوایای صحنه وچهره را نشان میدهد. می نویسد :
" محمد محمدی قوماندان امنیۀ تخار،چهرۀ سیاه، قد کوتاه،فربۀ لمسک( فربه و پرگوشت- توضیح مهتمم کتاب)،ابروهای انبوه وپیوسته وبلند وبرآمده وچشم های چلق ( چشم های برامده) و بی شرمانه داشت. قیافه اش چنان نشان میداد که به کوچۀ عقل وانسانیت نگذشته باشد. صفت نوکری ومزدوری اش بیشتر از جوانمردی و وقار او بود . . . به محافظت من تأکید کرد، به دشنام حکومت ( ولسوالی- حکومتی چاه آب)، ومحصلان ( عساکر امنیه) مقابله و جواب کرده گفت:
بروید گم شوید.
. . . در راه پایتخت (کابل) راه زدیم. کابل مرکزوپایتخت کشور است وسیاسیون ومتهمین جرایم سیاسی به دهمزنگ کابل کشانده می شوند. . . "
پس ازان که " جلب وتحت الحفظ " زیر نظر دوتن عسکرامنیه به کابل میرسد، فرصت های دارد تا تنی چند آشنایان و دوستان دیروزی را که پس ازکودتای 26 سرطان قدرت مند شده اند، ببیند. برای این منظور به سوی قوماندانی قوای مرکز می شتابد تا محمد حیدر خان رسولی را ببیند. رسولی از دیدن وی امتناع می ورزد. می گویند، قوماندان صاحب در دفتر نیست. اما اسیر که روزگار دیده است،میداند که قوماندان رسولی نخواسته است با وی ملاقات کند.
اینجاست که باعزم محکم به سوی سرنوشت میرود ومی سراید که :
جمشید وار اره به فرقم اگر کشند ای شعله کی خوش آمد ِاهل زمان کنم
در وزارت داخله
بالاخره باید دوتن عسکر او را به وزارت داخله تسلیم کنند و"رسید" دریافت بدارند که چنین شده است.
دروزرات داخله در اطاقی او را جای میدهند با یک چارپایی.
یادداشت هایی را که آنجا دارد همه جالب و حتا تکاندهنده اند.
اما تصویر حال مردکهنسالی ازطرف وی، نشان میدهد که دل اش می گریسته است. نخست یاد وی را از آن پیر مرد بیاوریم، که در اطاق استنطاق او را دیده است :
" شب سوم، قطره (مدیر قلم مخصوص ودرعین حال ضبط احوالات وزارت داخله ص 133 یادداشت ها)،بعد نماز خفتن حاضر شده مرا خواست. دونفر پولیس مرا بردند.
اطاق استنطاق از دیگر اطاق ها بزرگتر است. در دهن دروازه اطاق یک نفر موی سفید هشتاد ساله که قطعا ً به زبان فارسی نمی داند وهرچه می گوید پشتو است،لنگی به سر ندارد، یک پیراهن چرک که سراپای او ازپارگی وپینه پر است به جانش. یک تاقین سیه جرک بسر, تنباش تمام به پینه پوشیده، یک هیکل از فقر وضعف وناتوانی مکمل دو دست وپا بسته، به حالت بسیار کس مپرسی، افتاده است.
موصوف با چشمان تمام تضرع و زاری خلاصی و رهایی از آن زجر وتعذیب را انتظاری دارد." ص 135
تدارک " تحقیق ":
دوتن ازعساکردهلیزی که جمشید خان شعله در آن شب را به سحر رسانیده بود به نام های محمد برات و محمدایاز با وی به صحبت می آغازند. جمشید خان این دوتن وخانواده هایی آنها را می شناخت.
" برات که از خود گیهای ماست یک جوراب آورد، گفتم احوال مرا به به خانجان( محمد قاسم شعله .پسرجمشید خان که پس از کودتای ثور به شهادت رسید )،ببر. . . شب دوم به همین حالت گذشت. کسی از ما چیزی نپرسید. وهمانطور ماندیم .
به روز دوم که شب در پیش است، محمد ایاز آمده و گفت که «من حاضر باش قطره ام. کار تحقیق وخیر وشر شما به او محول است. قطره مرا نزد شما روان کرده، چهل هزارافغانی خواسته است. . . » با وصف داشتن پول به محمد ایاز گفتم که پول داده نمی توانم. محمد ایاز گریان شده گفت :
اگر اجازه بدهیدمن مهلت گرفته میروم. پدرم یک باغ دارد که شصت هزار افغانی می خرند. اگر چهل هزار بگویم دریک روز پول موجود می شود. در یک هفته برایتان پول آورده میدهم.
ای شعلـه شکایتی ز دونــان نکنـی دلتنـگی از ابتـلای زنــــدان نکنی
چون نای زناله های جانسوز به نای همچون مسعود سعد سلمان نکنی
(شب سوم) قطره مرا درچوکی رو بروی خودش که میز کوچکی پیش رو داشت،نشاند وچهار نفر پولیسها پشت سر ایستاده اند.
در خانۀ روبروی همین اطاق ازصدای جزع وفزع که بالاست و یگان اخ و دب وترپ لگد شنیده می شود، معلوم است که آنجا یک محشرعذاب از لت وکوب بوده و زجروشکنجه جاریست . . . "
نصیرمهرین
توطئه ،" تحقیق " و میوندوال
در
" یادداشت های زندان "
2
" هموطن عزیز باید بداند ،که عوامل مؤثر نکبت و بدبختی وعقب ماندگی مردم ما تبعیض وجهل وفقر می باشد. که دامنگیرسرزمین ماست. و اما نمونه های فساد اداره نیز تأثیرات خود را داشته است ."
شادروان جمشید شعله
ورق های مملو ازپرسش هایی که معمول اند ، برای جمشید خان داده شده است. پرسش های مانند نام، نام پدر،کسب وپیشه، دارایی، نقد، جنس،و شهرت مکملۀ برادرها.
پرسشها وپیشامد ها چنان بوده اند که پیر مرد را به جرمی معرفی کنند. مینویسد : " هرچند طبق معمول، عمال رژیم تلاش مجرم شناختن مرا داشتند، و اما منطق شان نه به شیوه های مدرن وتخنیک عالی تر، بلکه متأسفانه بیشتر پرسشها و مرکزیت تحقیقات آنها متکی به اشکال بسیار ساده و ابتدایی وابلهانه وعوامفریبانه بوده و دورازعدالت وانصاف واسلامیت ، بیشتر سوالهای روی اطلاع وغرضی( چند تن معلوم الحال – توضیح مهتمم کتاب ) قرار میگرفت. . .
سوال آخر و اصل مطلب( از طرف قطره ) چنین عرضه شد:
نوشته کن!
« که آنچه د ربارۀ من حکومت اطلاع حاصل وبه جرمی که مرا به کابل آورده است، راست است و من از آن توبه کردم. دیگر چنان چیزی نمی گویم واقدامی علیه حکومت نمی کنم .»
. . . سوال را خوب دقیق خواندم وگفتم : مدیر صاحب به این سوال نفهمیدم. واضح نوشته کنید که چه گنهی از من سرزده است که تا از آن توبه کنم. گناه ها بسیار اند، از کدام آن توبه کنم؟
گفت :
بسیار دانشمندی خود را نشان نده، نوشته کن .
قلم را برداشته عین سوال راکه کرده بودم،تحریرا ً نوشته وسوال کردم :
گناه مرا مشخص کنیدکدام است ؟ اگر گنه کرده باشم توبه کنم .
به دربار خاند گنهکار استم اما درمقابل حکومت گنه ندارم . . .
قطره دفعتا ً بر آشفت و فرمود: چه نوشتی ؟ من چه گفتم توچه کرده ای؟ این جا چاه آب نیست که پادشاهی کنی! میخواهی زندگی راسرت حرام گردانیده قیامت کنم ؟
باز با یک طبعیت اندک آرام و خونسردانه گفتم که مدیر صاحب قهر نکنید. یک بار ملتفت شوید. جواب مطابق سوال است . . . جرمی که می گویید، نشان بدهید که ازآن توبه کنم .
ساعت پوره در حوالی دونیم بجۀ شب است. . .
مدیر صاحب مثل مارکفچه قد راست برخاسته سرتا قدم از قهر و غیظ پندیده، به لحن درشت وبلند فرمود، که بکشید چپن " پدر لعنت" را.
هنوز پولیس ها نرسیده یعنی به برم دست نزده ، چون ایستاده بودم، سرپیراهن تنبان، جاکت پشمی به واسطۀ سرمای زمستان بالاپوش به تن داشته سر آن به قول آقای قطرۀ ناچیز وناکس چپن دوماکوۀ سیرپخته نیز پوشیده بودم.
قبل از آنکه پولیس جامه وکالای مرا دست بزند، دو پنجۀ و دستهای خود را در دکمۀ بالاپوش بند کرده، دکمه ها را کنده چپن وبالا پوش هر دور ار از جانم کنده، انداحتم که فقط پیراهن تنبان وبه جان جاکت پشمی ماند و بس . گفتم :
در وطن ما رواج است که میگویند: آدم را بکش و داو نزن .
مدیر صاحب(تو) قدرت داری وبه زبان بلند مرا پدر لعنت میگویی. من چون قدرت ندارم،، به دل بر تو هزار بار لعنت میگویم.
قطره چوب خواست. چهار پنج ایرغی باریک وسه چهارشلاق حاضرشد. مگردرحین گفتار من که از ادب وترس تختی کرده به آواز بلند او را هزار بار لعنت گفتم از اطاق پهلو که گاه گاه غـُم غـُم دیگر هم می آمد، دو نفر منصبدار دریشی والا بیرون شده، به اطاق استنطاق ما درآمدند.
یکنفر جوان باریک ، بلند قامت وگندمگون. یگان یگان تارریش با موی سر سفید( پسان ها که در دهمزنگ مدیر محبس مقرر شد شناختم) اقای غلام رسول اتمر از لغمان مشرقی. دیگر سید جان نام به قیافۀ قد نسبتا ً کوتاه تر، سفید پوست، فربه ، برو سینۀ پهنتر وفراخ به دست یک قلمی. هردو گرد میزقطره را گرفتند. بعداز ینکه طرف من به غور دیدند، شروع کردند با سخن زدن با او.
غلام رسول خان اتمر به سخن زدن شروع کرد. سیدجان خاموش یگان بلی بلی میگوید. به زبان غیر پشتو وحتی انگلسی واردو هم نه. که از لهجۀ آن دانسته میشد چه زبانی است ؟ خوب باهم سخن زده وبعد غلام رسول خان روبه من کرده یک قدم پیش آمد وسید جان نیز نزدیک شد. هر دو مرا تسلی دادند. خیر است، مدیر صاحب کلان آدم است، حق دارد هرچه بگوید. شما، خان صاحب خفه نشوید. کالای خودرا بپوشید .
کالای خود را پوشیدم ومرا رخصت کردند. . . . "
مؤلف پیش ازینکه به دوربعدی پرسش وپاسخ بپردازد،بازهم از رنجی سخن میگوید که از دیدار با پیر مرد هشتاد ساله برایش دست داده بود. گرسنگی او را میاورد وتأثرات خود را.
در جریان استنطاق بعدی، ازشخصی به اسم معاون قطره یاد میکند. شخصی را که با سلوک وپیشامدهای متفاوت با مدیر تحقیق می بیند. این حالت برای زندانی سوال بر انگیز میشود. اما پرسش ها، همان پرسشهای پیشنه اند. مینویسد:
" من برای اینکه حقیقت را بدانم که چرا وضع تغییر کرد؟ علت چیست وکیست اینقدر مهربان به من گفتم معاون صاحب این سوالها را که جواب گفته ام."
در خلال این دور از استنطاق برایش گفته میشود که علیه دولت تبلیغ نموده یی وآوازت را درچاه آب ثبت کرده اند.
آوازثبت شده یی را میاورند که ئقطره هم حضور دارد اما آنچه را می شنوند،" غُچ غُچ میکرد وهیچ چیز فهمیده نمی شد." قطره آن صدا را به عنوان سند جرم پذیرفته وپافشاری داشتخ است درحالی که دو تن دیگر گفته اند که نه چیزی شنیده منمی شود.
چون آن نوارتبث آوازسند ومدرک نمی شود، مستنطق دست از طرح پرسشهای بیشتر بر میدارد.
زندانی درجریان صحبت ها متوجه میشود که مخالفین او در چاه آب با داشتن روابط در کابل برایش توطئه چیده اند.
دوسیه سوال وجواب خاتمه میابد. دوشب دیگر هم در وزارت داخله میماند. آنچه را می شنود می نویسد که :
" زدو کـَــند متهمین مظلوم دیگر، همچنان در آن مسلخ عذاب جاریست "
ازمسلخ عذاب یا شکنجه گاه وزارت داخله به سوی زندان دهمزنگ انتقال میابد. " درموتر سیاه، مثل خانۀ گور، تاریک وشیشه ها سیاه وکلکین ها، که جایی را دیده بتوانیم ومجرایی که بیرون رادیده بتوانیم؛ ندارد." چشمان زندانیان را بسته انداما نه از جمشید خان را .
درزندان دهمزنگ، نخست دستار وپول و قلم اش را گرفته اند. اما با خواهش یکی از مامورین همه برایش دوباره مسترد شده اند. هنگام یاد از گرفتن دستارش می نویسد:
" وقتی که دستار مرا از سرم میگرفتند، مدیر محبس گفت:« مثل میوندوال نکند» . ومن آنگاه نمیدانستم که میوندوال چه کرده است. چیزی که شنیده بودم آن بود که او را مظلومانه شهید ساخته بودند. "
جمشید خان را در اطاقی جای میدهند که زمینۀ یادداشت هایش را پیرامون مرگ میوندوال فراهم کرده است.مینویسد:
" سه ماه کامل در همین اطاق سیاه بسربردم . . .
یک روز از سپاهی ها یکی آمد وگفت که میوندوال درهمین اطاق شما بندی بود. خودش را کـُشت. گفتم خودش را چی قسم کشت؟ تفنگچه داشت ؟ چاقو داشت ؟ برای چی کشت ؟
گفت : نه، و زیر کلکین را نشان داد. خط سفید باریک معلوم میشد گفت ، خود را ازینجا به نکتایی خود غرغره کرده، کشت.
گفتم،سپاهی ها خبر نشدید؟
گفت ، نه، چه خبر میشدیم ."
مؤلف پس از این سخنان نظرش را پیرامون میوندوال ومرگ او مینویسد :
"ازشهید محمد هاشم میوندوال که زمانی صدراعظم کشور بود ومظلومانه توسط هیئت تحقیق داود به شهادت رسید نکاتی را میاورم:
محمد هاشم میوندوال یکی از دانشمندان و فضلای معروف و سیاستمدار صاحب مفکورۀ کابل که عمری در روزنامه نگاری بسربرده و دانش وفضیلت وشهرت نیک فراوان داشت، وخیلی ها هم در ریاست مطبوعات و دوره یی هم به صدارت عظمی کشور انتساب داشت.
قراری که بعداً عسکرها ، اطاق نشیمن کنونی مرا مربوط او نشان دادند وگفتند که اینجا انتحارکرد. در تجسس کیفیت او شدیم. معلوم شد که او را شهید ساختند وبعد شهرت کردند که انتحار کرده است."
" محکمۀ "جمشیدخان
" محکمۀ "جمشید خان شعله، بیان همه محکمه هایی است که درجوامع سرشته شده با لزومدید، خودرایی، دسته بازی، بی قانونی وبی بازخواستگری، معرفی می شوند. و اگر مواردی قانونی هم به نشر رسیده است، لزومدیدهای زورمندان توطئه گر بالاتر از قانون عمل کرده اند. قانون و هیاهو پیرامون تسوید وتصویب آن، تا اینکه جامعه را با حاکمیت قانون اداره نماید، آرایش چهرۀ تغییر نیافتۀ بالاتران از قانون بوده است.
یکی ازمواردی که چهرۀ بی عدالتی وبی قانونی همچو نظام ها ومنجمله موارد عدیدۀ آن را درکشور ما بازمی شناساند، نبود سند ومدرک اقناعی برای اتهامی است که بر متنهم بسته اند. همان موضوعی که همواره متهم اسیر وبی وسیله را وادار میسازد که بگوید با چه سند ومدرک مرا متهم به چنین عمل ویا گفتاری نموده اید. دستگاه مسؤول هم تا اینکه به سوی مواد اقناعی و اثباتی نظر اندازد، چون چرخندۀ لزوم دیدی است، کارش به شکنجه وتعذیب میکشد. تا بدان وسیله " متهم" را به کاری ناکرده به اعتراف وادارند . درکشورهای بی اعتنا به آزادی بیان، انتقاد واعتراض؛ زمینه های توسل به همچو شیوه گسترده تر اند. واگر افراد مخالف دهن خود را بستند وسخنی بر زبان نیاوردند؛ گذشتۀ سیاسی آنها برای متهم نمودن شان در دسترس نظام خود کامه وخود رأی است. وهنگامی که دسته های جدید چرخ های نظام را در دست می گیرند، به رقبا ، به مخالفین به شمول
محالفین بالقوه واحتمالی، چشم میدوزند. سفارش اعضای دسته ها برای حبس وبستن اتهام به عمل ناکرده به فرد وافراد مخالف ، کاربسیار ساده و پیش افتاده یی را میگیرد. چه بسا که انگیزۀ عقده گشایی ،زراندوزی ورشوت ستانی ، با ایجاد خوف برای شخص مورد نظرنیز زمینۀ کارکرد مناسب میابد.
قربانیان همچو دسایس را معمولاً با ارتکاب عمل خلاف دولتی متهم میکنند تا به عنوان زندانی سیاسی، سختگیری بیشتری برآنها رواداری شود.
جمشید خان شعله زمیندارمتنفذ، در کنار دوستان وافردی که از او نیکی دیده اند،دشمنی ها گوناگون کم ندیده است. سیرتحقیق خود او برای دلیل زندانی شد نش نشان میدهد که شبکه یی از چاه آب تا کابل، دسیسه یی را پخته نموده واو را به دام انداخته اند. اما جمشید خان این امتیاز را داشت که چند سال پس از ایام زندان زده ماند،افزون برآن نویسنده بود و توان نوشتن گزارش ها وچشمدیدها را داشت. گزارش هایی که برای دریافت گونۀ بی عدالتی در ساحۀ کار پولیس و قضات ومحکمه، اهمیت به سزایی دارند. درین زمیته هر قدر به یادداشت وخاطرات زندانیان،نظرمیاندازیم که به گونه های نوشتاری به دست مارسیده ویا بگونۀ شفاهی چه مستقیم وچه غیر مستقیم، به دسترس ماقرار می گیرند،متوجۀ تبارز بی عدالتی ها میشویم. معمولا ًدرسالنامه ها، درنشریات دولتی هنگام معرفی مقامات مربوطه می نویسند که فلانی وزیر داخله ،کوتوال، وآمر محبس و . . . اما
گزارش داده نمی شود که چه تعداد زندانی سیاسی، با کدام مخالفت، وبا کدام شرایط واوضاع زندان درکجا زندگی داشتند. وقتی درین زمینه از تاریخنگاری یا برگهای ستمدیدگان هم توجه به عمل بیاید، ما ملتفت بی عدالتی های می شویم که در نهایت برای جلوگیری از آن برای نسل های بعدی کمک کننده تواند بود.
همین مثال جمشید خان که صدهاتن دیگر را هم نشان ما میدهد، نه تنها به رشته ها و پیوند های شبکه های دسته بازی ها راه می برد، بلکه عذابکده هایی را که جفاورزان برای مخالفین خود ایجاد میکنند،بیدار خوابی هایی را که شب ها با اعصاب نارام، نوشیدن الکول ونثار فحش ودشنام به بیگناهان می دهند، پیش میاورد. اما از آنجایی که غایت آرزوی توطئه گرآسیب رسانی به مخالف است، دو مقطع طرف توجه شبکه استنطاق و" ومحاکمات " میباشد.
مقطع گرفتن اقرار اجباری. با توسبل به فحش ولت وکوب ، بیدار خوابی . . . و مقطعی که از نتایج آن همه زحمات وجانفشانی حاصل می چیند و دوسیه یی می شود. حاصل دوسیه را در اختیار محکمه کنندگان میگذارد. آنگاه مقطع تعیین سرنوشت است .
بخشی از جریان استنطاق شادروان شعله را دیدیم، برای دنبال نمودن موضوع ودیدن سیر دیگری از محکمه های نظام نا عادل و مساعد برای توطئه چینی ،جریان محکمۀ خویش را با عنوان مرحلۀ دوم تحقیقات وفیصلۀ دوسیۀ جعلی آورده است . این گزارش او حاکی از رخداد شب هنگامیست که او را از زندان دهمزنگ به وسیلۀ جیپ سیاهی به محل دیگری برده اند.
دراطاقی که او را رهنمایی نموده اد، چندین تن صاحب منصب نشسته و انتظار قوماندان صاحب را دارشتند تا ریاست محکمه را بگیرد. صاحب منصبان بالا رتبه، جملاتی دلسوزانه ابراز نموده اند. مثلا ً میان خود گفته اند که " کدام اسباب بازی برایش کرده اند"
صاحب منصب پایین رتبه یی با آنها سر مخالفت نشان داده، زبان به به طعن وآزارجمشید خان گشوده است. مثلا ً گفته است :" خیانت نمی کرد نمی دید. چه دلسوزی دارند ؟ این طایفه ( زندانیان ) که از زیر شکنجه وبازپرس محبس برآمدند، گرگان آدم خوار اند. خدا میداند که چه خیانت هاازین مرد سر زده است "
جمشید خان کم حوصله شده، می گوید :" خدا از خیانت نگاه بدارد، هیچ خیانت کار نیستم."
اما صاحب منصب جوان " مثل مار کفچه پندیده وبه پست وبالا شدن وشور دادن چوکی و دمبک زدن شروع کرده گفت : چــُپ که حالا همین جا سزای ترا میدهم ."
صاحب منصب بالارتبه که در دست تسبیح داشته، پایین رتبه را به صبر دعوت کرده است. جنرال هم به صحبت او صحه گذاشته، پایین رتبه را به انصراف از خشنونت فرا خوانده است. از آن پیشامد ها آشکار میشود که گروهی سخت طرفدار مجازات ، تعذیب وآزار زنداینان بوده اند و برخی در زیر فشار آزار وجدانی قرار داشته اند.
جمشید خان همین که میداند ، آن قوماندان صاحبی که هیأ ت محکمه در انتظارش نشسته اند، حیدرخان رسولی است، میگوید : او نمیاید.
صاحب منصب پایین رتبه بازهم بر میاشوبد. وبالای زندانی فریاد وچیغ میکشد که" ترا به این گپها چیست .؟
اما جنرال می پرسد که خان صاحب چه میدانی که ( قوماندان صاحب – رسولی ) نمیاید؟
پاسخ جمشید خان این است که :
" آقای رسولی به من پسر کاکا خوانده و سوابقی دارند. "
شرح آن سوابق وکاکا خواندهگی ،برگهای بسیاری از یادداشت های زندان را احتوا نموده است.
مطابق پیشبینی جمشید خان قوماندان رسولی به محکمه حاضر نشده، بعد از دوساعت انتظاری از طریق تلفون به هیأت محکمه خبر میدهد که قوماندان صاحب نمی تواند در جلسۀ محکمه بیاید.
جمشید خان را پس از ساعت دوازدۀ شب بدون محاکمه یی دوباره به زندان دهمزنگ برده اند.
در زندان دهمزنگ از صاحبمنصب پایین رتبه یی که محافظ زندانیان بود، به نیکویی یاد میکند. زیرا با او می توانست اندک صحبتی کند. می نویسد، که آن صاحب منصب نیزپیشامد های لطف آمیز وانسانی در حق وی داشت. یکروز برای او از بی سرنوشتی خویش سخن میگوید. آن صاحب منصب با تعجب می پرسد که چطور تا حال برای شما نگفته اند که " شما ده سال حبس شده اید. آیا برای شما نگفته اند؟ "
پاسخ جمشید خان این است : نه
روشــــندلی بــــه روز سیه در نشستن است
زانروست شعله بی گنه در دهمزنگ خواب
*
پس از کودتای 7 ثور او را به زندان پلچرخی انتقال داده اند. حکایت هایی را در " یادداشت های زندان" ازآنجا نیز آورده است که شایسته است،مستنطقین واعضای هیأت تحقـیق،اگرزنده استند خودآنها واگر نیستند، فرزندان شان، ظالم و مظلوم،پدران، مادران و آینده سازان بی اطلاع ،همه وهمه، آن را در یابند و بیشتر درک کنند، زیرا عبرت بسیاری را در آن ها توان دریافت ودید که بر مردم جامعۀ ما چه رفته است.
زندان پلچرخی در " یادداشت های زندان "
تألیف جمشیدحان شعله
3
انتقال به زندان پلچرخی
یکی ازموضوعات مهم دیگردریاد داشتهای شادروان شعله، تصمیم سران نظام محصول کودتای ثور در برابرزندانیان سیاسی است. آن چه را او در یادداشت های زندان میاورد، درواقع بازتاب رفتارخشونت بارونشاندهندۀ تعمیق وتوسیع استبداد پیشین از طرف نظام خودکامۀ حزب دموکراتیک خلق افغانستان است.
پس از کودتای ثوربسیاری از زندانیان سیاسی پیشین،یا به زودی به اعدامگاه ها ویا به زندان پلچرخی فرستاده شدند. البته تعدادی در زندان دهمزنگ به سربردند. پرسشی را که شادروان شعله مطرح نموده است،پرسشی است که برای هر انسان مخالف ستمگری میتواند مطرح باشد. او در زمان نظام پیشین زندانی شد. نظامی که سران کودتای ثور پس از تصرف قدرت سیاسی آن را استبدادی وظالمانه نامیدند. اما همان نظام در حالی که زندانیان جنایی رااز محابس آزاد می نمود،به تشدید ستم وظلم در حق زندانیان سیاسی افزود. هنگام ابلاغ تصمیم مقامات محبس دهمزنگ که زندانیان سیاسی دهمزنگ آماده شوند تا به جای دیگری انتقال بیابند،احساس وپرسش خویش را چنین میاورد :
" ما محبوسین سیاسی یک رژیم بودیم که ازپای افتاده بود. واکنون با طلیعۀ انقلاب به اصطلاح ظفرنمون جدید بایستی طبیعتا ً رهایی حاصل میکردیم . . . آنچه این ها در عمل پیاده کردند، تاریخ منفور گذشته برائت گرفت. . . " آنگاه این شعر از سعدی را میاورد :
شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانی ازدهان و چنگ گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید
روان گوسفند از وی بنالید
که از چمگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی.
( ص275)
تأمل روی این موضوع به تنهایی میتواند تشدید وتوسیع عنصر اسبتداد پس از کودتای 7 ثور را به وضاحت آشکار نماید. از جانب دیگر، همیاری وهمکاری هایی را که کودتا چیان حزبی به ویژه پرچمی ها پس ازکودتای26 سرطان با حلقۀ سردار محمد داؤود خان داشتند، نشان میدهد که ابزار تهمت، توطئه ، زندان وسرکوب های مختلف در دست وابستگان حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود. درواقع مردمانی که هنگام مشارکت آنها در نظام جمهوری، طعم ظلم و آسیب را چشیده بودند، پس از تصرف قدرت سیاسی، به دامنۀ مردم آزاری وستم افزودند. ورنه با تغییری که در نظام ها به میان میاید، در بسا موارد آزار دیده گان از دست نظام پیشین را مورد عفو قرارداده اند.
در زمینۀ همان تأمل به تشدید ظلم است که نویسندۀ یادداشت ها به این نتایج رسیده ومینویسد :
" اما چون اساس وبنیاد کار وبرنامۀ این رژیم جدید روی دسیسه و توطئه، مکر وطنفروشی وجنایت واز همه قوی تر مزدوری استوار بود، . . . درکمال بی حیایی دست به کار اذیت وقتل وجفا وغارت شدند."
پس از انتقال به زندان پلچرخی مثالها ونمونه هایی از مظالم ستمگران را میاورد :
نمونه ها یی را میاوریم :
1- " در پلچرخی در بلاک دوم که ماقرارداشتیم،در همان ده، دوازده اطاق ها، که دو طرفۀ اقامت گاه محبوسین دهلیزکهای خرد، خرد هم وجود داشت،از مردم بلوچ فراه، آنجا سیزده نفر بچه های خرد سال ازبیست ساله تا پایان درهمان دو دهلیزجا داده شده بودند.همه مفلس،بی کس وبی پایوازوسرپرست، با قید بستی که نظر به زندان دهمزنگ بریکوت آنجا بیشتربود، ومحافظین کمتر می توانستند، به تاخت وتاز ومطلق العنانی بپردازند. . .
بچه های فراهی که خردسال هم بودند، اذیت می شدند وغرض یک اداره یی به طور نسبی هم صحیح وانسانانه از هرپهلو وجود نداشت ."( ص193)
2- سید عبدالله وسرنوشت او:
زندانی هایی که در معرض ستم نظام های استبدادی بوده اند، با تن وروانی آن مظالم را لمس ودرک نموده اند، که برای هرکسی شناختنی نتواند بود. ناروایی ها و جفاهای حزب در حق زندانیان، نمی توانست بدون واکنش بماند. نظام خود کامه وظالم به زودی چهره ها ومجریان خود را وارد عمل ستمگرانه نمود. چنین بود که در پهلوی نام حفیظ الله امین، سروری ، آدمک جاهل، مغرور ونا آشنا به کرامت انسانی ( اوصافی که همه زندانیان سیاسی آن را گفته اند) که سید عبدالله نام داشت، با صفات جفاورزانۀ خویش نام آورشد. دربارۀ او کسانی که در زمان حاکمیت خلقی ها زندانی بودند ومطالبی نوشته اند ویا صحبت نموده اند،همواره به عنوان مظهر شرارت وبیرحمی که ممثل سرکوب های مورد نیاز حزب و شوروی بود، یادآوری نموده اند. شادروان شعله وقتی از مظالم وکارروایی های ستمگرانۀ او یاد میکند، می نویسد که همکاراو یم تن از آمرین زندان هم عبدالله نام
داشت .
دو نفر سیدعبدالله و عبدالله ، دوتن عسکر را به جان محبوسین مانند سگ هار رها کرده بودند.
روزی نبود که این نفر به بهانه یی ، چهار پنج نفر محبوسین را به ضرب شلاق از پای درنمیاوردند. . . نه بجۀ شب بود که مدیر محبس آمده، نامنویس نفرها را خوانده ، یکه یکه بیرون میکشید. . . نوبت سید اکبر رسید. صدا زدند : سید اکبر ولد سید اشرف الدین! به آواز بسیار بلند دلیرانه جواب داد:
صاحب حاضر واز دهلیزک برآمد.
در یادداشت ها آمده است که لحظات بعد، سید اکبرکاردی را که درزیرشال پنهان نموده بود،بیرون آورده و با ضربات محکم بر بدن قوماندان محبس فرو برد.
*
"یادداشت های زندان" مانند بقیه کتابها و نوشته هایی که ازتوطئه ها، شکنجه ها، زندان ها واعدام ها سخن دارند، به برگهای تاریخ مظلومین، تاریخ نوشته نشده و کمتر دیده شده، برگ دیگر می افزاید. ما فراز هایی از سخنان ویادداشت های مؤلف کتاب راچند بار آوردیم. شایسته است که این کتاب سراپا به خوانش گرفته شود.
(2)
هاشم خان،
درچند
یادداشت شادروان خلیلی
شادروان استاد خلیل الله خلیلی
کتاب " یادداشت های شادروان استاد خلیل الله خلیلی " را دوست عزیز وندیده یی، مهربانی نموده از امریکا برایم فرستاد. کتاب را ورق گردانی کردم. آن را ازجمله کتاب های پرکششی یافتم که دل آدم می خواهد تا مطالعۀ آن به پایان نرسیده،باید مطالعه را ادامه داد وخواند. به تهیه کننده گان کتاب؛ بانو ماری خلیلی و آقای افضل ناصری ومهتمم کتاب آقای محمد قوی کوشان، احساس تحسین دردلم جای گرفت. آنها کارزحمت آمیزی را با امانتداری و اخلاص به پایان رسانیده اند.
از " یادداشت های استاد"، نکاتی را یادداشت کردم. آنچه درپایان میاید، قسمت اندکی ازآنها است، که با سردارمحمد هاشم خان صدراعظم پیوند دارد. چند جایی هم ازسخن استاد،سخن روئید. لازم دیدم که بازآیی آن سخنان را نیز درین تبصره جای دهم.
***
ابراز احساس استاد از هاشم خان صدراعظم
" . . . درمنزل خودم بودم، محمد انس خان آمد وگفت:
. . . بسیار حرف کلان است. امروزصدراعظم صاحب کلان والاحضرت سردارمحمد هاشم خان وفات کردند.
. . .
گفتم :
خوب، انا لله و انا الیه راجعون، نگفتم که خدایش بیامرزد ! . . . "
( یادداشت های استاد خلیل الله خلیلی)
هنگامی که درکشورما وبرخی از سایرکشورها، شخصی خبرمرگ شخص دیگری را می شنود؛ دربیشترین موارد می گوید: خدا او را بیامرزد. مواردی را هم داریم، که انسان با شنیدن خبرمرگ، در واکنش خود می گوید، خدا هرگز او را نبخشد. واگر دل آزرده گی های بیشتری ازمتوفی ویا مقتول داشت، این جمله را نیزمی افزاید که : جایش در پایان ترین طبقۀ دوزخ باشد.
چنان که درصدر موضوع می نگریم، شادروان استاد خلیل الله خلیلی،چند دهه پس از مرگ سردارمحمد هاشم خان،یاد وخاطره یی رامیاورد، که حاکی ازطلب جزاهای دوزخ برای او تواند بود. آنگاه که می گوید، " نگفتم که خدایش بیامرزد"، حتا خواننده یی که ازکارنامه های محمد هاشم خان مطلع نباشد، با ابرازچنان احساسی ازخلیلی،سراغ دلیل ودلایل را می گیرد.؛ واگربه جستجوی رفتارهاشم خان به سوی بقیه کتاب ها نیز نرود و تنها به یادداشت های خلیلی مراجعه نماید،می بیند که یاد چندباره از او، تصویری شده از سیمای مستبدانۀ هاشم خان؛ و درنتیجه دلایلی را در توجیه واکنش استاد به دست میاورد.
اهمیت شناخت استادخلیلی از هاشم خان
سردارمحمدهاشم خان،هفده سال صدراعظم بود مملکت بود. گرچه با قساوت وبیرحمی شناخته شده است، اما برداشت جامع که دربرگیرندۀ قساوت وستمگری اونیزاست، زمانی میسرمی باشد، که جمیع برنامه ها ،دیدگاه و کارکردهای محمد نادرشاه و در کل دورۀ صدارت آن سردارنیزدرنظر آیند.
پاره یی ازاصلاحات درزمان هاشم خان صورت گرفته اند،که بسنده نبوده ولی خود معرف مشی محافظه کارانه وتعریف دیده گاه او است. نسلی از میان برداشت شد که در جامعۀ مواجه با قحط الرجال ضربت شدیدی بر پیکر جامعه بود. هزاران خانواده روزهای تلخ وغمباری را دیدند که هنوز هم کمتر از آنها گفته شده است.
از طرف دیگر نسلی وارد کار زار و همدستی با حکومت شد، که سوکمندانه تعداد کثیری از آنها با فرهنگ بلی گویی واطاعت از استبداد بار آمدند.
شناخت دقیق وجامع چنان نظام وشخصیت های تاریخ ساز آن، مستلزم داشتن اسناد ومدارک وگواهی شاهدان عینی است.
شادروان خلیلی یکی از آن شاهدان است.
خلیلی ازجملۀ کسانی نیست، که ازهاشم خان به گونۀ غیرمستقیم شنیده ویا خوانده اند . خلیلی گفتار وکردارسردار را از نزدیک دیده وشنیده است. درصدارت همکاراوبود. چندین سخنرانی او را هم نوشته است: " در سلام خانۀ عمومی لویه جرگه برپا شد، لویه جرگه را سردارمحمد هاشم خان افتتاح کرد، وخطابۀ سردارمحمد هاشم خان را هم من نوشتم . . ." ( ص/250/182)
آن گاه که دربارۀ بزرگوارشهید، سید ابراهیم عالمشاهی می گوید، به تماسهای اوبا صدراعظم بهترمی توان راه یافت وبه اهمیت نظریات او پی برد:
خانوادۀ عالمشاهی که در اثر مظالم امیر عبدالرحمان خان به ایران رفته بودند، وی همانجا تولد یافت، ادیب و دانشمند بارآمد." در اوایل دورۀ ظاهرشاهی به عبدالرحیم خان نایب سالار به کدام وسیله پیامی فرستاد وخواست به وطن بازگردد. . . به هرات آمد ونایب سالاراو را نزدمن( کابل ) فرستاد،من اورا نزد صدراعظم محمد هاشم خان بردم وبالاخره او رابه صدرات به حیث کاتب گرفتند . . ."( ص 106)
ازآنروچشم دیدها وشنیده گیهیایی که در یادداشت های خود آورده است، برگ و گواه دیگری می شوند درگسترۀ آشنایی با عملکردهای زمامداران چند دهه پیش کشورما ومشخصاً درک خوی وخصال ، سطح وسویۀ محمد هاشم خان.
از میان انبوه یادداشت های اوچند گزینه را،که به معرفی سیمای هاشم کمک می نماید،میاوریم:
خود کشی انورجان
انورجان پسرکاکای استاد به گونۀ دروغین به جاسوسی متهم شده بود. گناه! او این بود، که یک تن خارجی را در جادۀ عمومی کمک رسانیده بود که تایر موتر خود را ترمیم می نمود.
با آنکه پس از تحمل شکنجه وآزاربسیار آزاد شد،اما کابل را ترک گفت ورفت به تخارستان. درآنجا یک روز شخص بی مسؤولیتی او راجاسوس خطاب کرده است. انورجان تحمل شنیدن برچسب را نیاورده،با نوشتن پرزه خطی، به زنده گی خویش پایان داد. آن خبر درکابل به گوش صدراعظم رسید. صدراعظم می دانست که انورجان خویشاوند خلیلی است. بالای خلیلی عتاب می کند که " تو چرا ماندی پل خمری رفت؟ " ص 167/168
صدراعظم در پوشیدن لباس مداخله می کرد
یکی ازشب ها، استاد با دوست خویش عبدالرزاق خان پسرسردارعزیزالله خان قتیل درهوای آزاد قدم می زد، حکایتی را که می خوانیم از ذوق صدراعظم درزمینۀ پوشیدن لباس و چند موضوع دیگر حاکی است. خلیلی می گوید :
" من یک لنگی جلال آبادی، یک شال نازک ابریشمی برسرشانه ام بود ویک دستار به سرم. عبدالرزاق هم همینطور یک لباس داشت و چپلی ها به پای ما بود. این لباس ها گویا لباس مامور دولت نبود. خوش ِ محمد هاشم خان صدراعظم نمی آمد. صدراعظم از زمین های خود از شکر دره بازمی گشت . آمد نزدیک ما که رسید، . . بر اسپ سوار بود و ده دوازده سوار درکناره ازین میرفتند .چند بایسکل سوارهم پیستر وهم چند بایسکیل سوار مسلح از دنبال میامد این بایسکل سوار ها چراغها به روی ما انداختند، ما از سرک خود را کنار کردیم وبه آن گندم ها رفتیم؛ اما اینها ما را شناختند. . . فردا پیشنهاد های وزارت تجارت را می بردم برای صدراعظم. وقتی پیش کردم پیشنهاد را از دست من گرفت وبه شدت به روی میزخود گذاشت وکلاه خود را به سرش ماند - به همان لهجۀ هندوستانی که همیشه گپ می زد- گفت : خلیل الله خان!
عرض کردم ،بلی صاحب.
گفت: اول برو خود را اصلاح کن بعد بیا پیش من.
حیران ماندم .
دوهفته سه هفته ازین قضیه گذشت وبازمرااحضار کرد.تنها به باغ صدارت قدم می زد. گفت : به گناه خود فهمیدی؟
من گفتم صاحب که نفهیمدم
گفت: تو آنشب همراه او آدم کی بود که قدم می زدی ؟ او لباس آدم بود که تو پوشیده بودی ؟
. . . پرسید آن آدم دیگر که در پهلویت بود، کی بود؟
گفتم : عبدالرزاق جان پسرپسر سردارعزیز خان( نواسۀ سردار نصر الله خان )
گفت : بلی، بلی، تو همراه خانوادۀ امان الله خان هنوزکارداری ؟! . . گفت،خب این خیر، این مولوی فض الربی که با تو رفت وآمد دارد، من خبر دارم ..."( ص 169 )
در زمینۀ ذوق وسلیقۀ زمامداران افغانستان به لباس ها، بیشتراز امان الله خان یاد شده است. هنگامی که پوشیدن کلاه و دریشی را یا پتلون را جبری نموده بود. اما صحبت ازهاشم خان وسلیقۀ او کمتر درمیان آمده است. خوب است که آن لباس های مورد علاقۀ هاشم خان را اززبان خلیلی بشنویم وبازتاب تحمیل سلیقه در زمینۀ پوشیدن لباس را نیز بیشتر بیابیم .
خلیلی چنین تصویری ازذوق هاشم حان وجبر وتحمیل او دارد:
" یک بیماری در حکومت پیدا شد که باید همه چیز بر اساس خودنمایی ونظاهر باشد. یعنی این سفرایی که درکابل هستند،وشبهایی که به دعوت میایند، اینها فقط پیشرفت افغانستان وخدمات حکومت سردار محمد هاشم خان رادر لباس مامورین قیاس کنند! . . . بر این بنای غلط حکم شد که شرکت خیاطی از بمبئی بیاید. چند تا خیاط های گبر توسط رستم جی که یکی از تاجر های گبر بمبئی بود، از هندوستان خواسته شد وبرای تمام مامورین تا درجۀ مدیر عمومی وسایر کسانی که دعوت می شوند،به دعوت های شب، لباس به قیمت گران، سه لباس فراک وبانژور وسموکنگ ساخته شد و پیراهن ها هم از خارج خواسته شد. وبو ها هم از خارج خواسته شد. بوت ها هم از خارج خو استه شد. . .
خنده آور چه بود که به همه مامورین موتر میسر نبود.وحتی گادی هم پیدا نمی شد. بعضی این پتلون دریشی خود را درمیان یک خریطه گرفته زیربغل خود میاوردند،تا نزدیک صدارت .چون پیاده میامدند که این ( لباس ها ) مبادا آلوده شود، ودر نزدیک صدارت، به اتاق قابچی صدارت میرفتند،به اتاق( دربان)، وآنجا پتلون خود را می پوشیدند. از آن مضحکتر این بود که این جناب دربان هم از هر ماموری که پتلون خود را درآنجا آلش میکرد، یک افغان پول اجرت می گرفت . ..
تعجب این است که فکرنمی کردند که آن نمایندگان خارجی که درکابل هستند، ویا روزنامه نگار وسیاح که درافغانستان می آیند،اونها حالت ملت افغانستان را به این لباسها قیاس نمی کنند. . . صد ها نفر را می بینند که پابرهنه در راها میروند. می بینند که زنها ومردها برهنه هستند! اما خیال میکردند که این لباس فراک وسموکنگ .بانژور تمام این معایب را می پوشاند و ملت افغانستان را ملت مترقی وملتت پیشرفته نشان میدهد !( ص 174 / 175)
تایید گفتار هاشم خان از روی ناگزیری
یکی ازمقتضیات حکومت های استبدادی ،مطلقه و توتالیتارو دیکتاتوری های رنگارنگ این است، که هرچه وبه هررنگ وگونه یی که قدرتمند اندیشیده، گفته ونوشته یا فرمان داده است، زیردستان باید به آن بی چون وچرا صحه بگذارند. سرتا کمر به علامت تایید فرود بیاورند؛ ویا دست های خود را در جلسات همه فرازببرند. اینکه در دلهای آنان چه است، می شود گفت که تعدادی مخالفت را حمل می کنند. اما چارچوبی برای ایشان تعیین شده که اگر می خواهند زنده بمانند، بلی هم بگویند. همین که مدتی سپری شده ویا حیات آن نظام به پایان رسیده است، حرف های دل برخی ازآن مردمان بیرون شده است.
خلیلی نمونه یی از قدرت هاشم خانی را که زیردستان راوادار به تایید هر زشت و درشت او می نمود، میاورد. طی خاطره های ازسفر به ایران درادامۀ کار وساطت جنرال التای ترکی درقضیۀ سرحدی، می گوید، که وقتی به کابل برگشتیم،رفتیم بحضور سردار محمد هاشم خان تا گزارش هیأت را برای او بدهیم .وقتی دوسیه را باز کرده که گزارش را بخواند؛هاشم خان می گوید "حاجت به خواند ن نیست. من ازهمه کارهای شما و عبدالرحیم خان( نایب سالار والی هرات و مامای استاد خلیلی ) خبر دارم. نخوانید همه را خودم من میدانم .خوب شد عبدالرحیم خان می خواست که آب گل آلودشود وماهی بگیرد، اما خدا نخواست!"
خلیلی در یادداشت ها، دردآمیزانه می گوید که " زحمت کشیدن،جان کندن، دویدن برای وطن، وطنی که صدراعظم ومسئولش نشسته. بجای اینکه از ما تشکر کند و اظهار خرسندی نماید،به این کلمت سخت ودرشت،بمن جواب داد!
در مقابل قدرت انسان چه کرده می تواند؟! شاید بی اختیار از زبان من برآمد که خداوند سایۀ والاحضرت را کم نکند." ( ص132)
پیشامدهای زشتی که هاشم خان گاهی بصورت آشکارا و دراکثر موارد ومواقع بصورت پنهانی دربرابر نایب سالاروخلیلی دارد،از طرف خلیلی تشخیص شده است. از همین رو بارها از " سختگیری هاشم خان " در برابر شخص خودش و عبدالرحیم خان یاد میکند.
خلیلی از نشست های جمع دوستان ادیب،شاعرو سیاسی، حکایت می کند، که در شب نشینی ها، افزون برصحبت از شعر وشاعری " یک قسمت دیگر شکایت از احوال مملکت و شکایت از سردار محمد هاشم خان واوضاع آن " بود. درینجا سوالی مطرح می ماند که آیا هاشم خان با آن مشغولیت ها وشبکه های سخن چینی ازشکایت های خلیلی مطلع نبود ؟ آیا منتظر فرصت مناسب برای توقیف او ننشسته بود؟
سختگیری بر نایب سالار و خلیلی
نایب سالار عبدالرحیم خان
نایب سالارعبدالرحیم خان هنگام پس از فروپاشی نظام امانی، نخست جانب شاه سه روزه عنایت الله خان الزام کرد. پس از استعفأ او طرف حبیب الله کلکانی راگرفت. فعالیت های موفقانۀ نظامی نشان داد و درهرات والی مقتدربود. وبا تبارز شکست امیر کلکانی وپیروزی های محمد نادرخان،پیام وپیغام وفاداری فرستاد. این هم گفته شده است که در دل هوای استقلال درهرات داشت. به هر حال به تسلیم نادرشاه بیعت کرد . چندی بعد هاشم خان او را به پایتخت خواست. وزیرفواید عامه( 1933-1938) ومعاون دوم صدراعظم(1938-1940) شد. درواقع ازقدرت وتوان پیشینه برافتاد و زیرنظر حکومت قرارگرفت. حکومت بر او اعتماد واطمینان لازم را نداشت. زیرا او آدم دراک وهوشیاربود وحرکاتی را درگذشته از خود نشان داده بود که نمی توانست طرف اطمینان بیشتر صدراعظم وگونۀ حکومتداری او باشد.
شورش مردم صافی زمینه یی را آماده نمود که سیاست هاشم خان شامل حال او شود. رادیو افغانسنان اطلاعیه یی را به نشر سپرده بود که عبدالرحیم خان در ایجاد وتحریک آن شورش دست دارد. نایب سالار وخواهر زاده اش خلیلی با بیش از سی تن دیگرروانۀ محبس شدند. نایب سالار وخلیلی بارها گفته بودند، که هیچگونه ارتباطی با شورشیان نداشتیم. محمد ظاهرشاه در دهۀ چهل خورشیدی به مرحوم سید قاسم رشتیا گفته بود که هاشم خان صدراعظم در پی اعدام آنها بود. اما تصمیم صدراعظم را امضأ نکردم .
اما حکومت نه تنها در اعلامیۀ رادیویی ادعای داشتن سندی ازنایب سالار را نموده بود، بلکه بارهای دیگر، که خلیلی در زندان بود، هاشم حان برای او گفته بود که سند داریم. اما آن" سند" مانند بارهای دیگر روی انتشار ندید. مرحوم غبارشورش صافی را ناشی ازستم واستثمار حکومت می داند.
طی سالهای اخیرکه ازبرکت دریافت نامه ها، جزوات، متون قلمی، عکسها، فلم های ویدیویی و نوارهای ثبت شدۀ صحبت ها؛ ناشی ازلطف تعدادی ازهموطنان ممنون بوده ام، نامه یی را که درپایان میاورم،نشاندار تأمل به سوی موضوع بالایافتم. نامه نوشتۀ آقای رؤوف ملکیاراست،که به تاریخ دسامبر 2009فرستاده اند.
" به ارتباط با دو مقالۀ منتشره درمجلۀ "آیینۀ افغانستان" به قلم جناب داکتر عبدالقیوم خان و جناب داود مومند به یاد ِقصه یی افتادم، که چندین سال قبل شنیده بودم.این قصه با محتویات آن دو مقاله در ارتباط است . بنأً برای روشن شدن بعضی حقایق تاریخی مملکت آن را به رشتۀ تحریر آوردم .
سالها قبل کاکای مرحوم ما، جناب جنرال عبدالجبار خان ملکیار، ضمن صحبت های خصوصی ویادآوری ازجریانات سیاسی و محبوس شدن ها،از زبان دوست بسیار نزدیک وقدیمی خویش، مرحوم جنرال سید عالمشاه خان شکردره یی، موضوعی را قصه نمود. قابل تذکر می دانم که در وقت صحبت آن مرحوم برادرم و دوپسر کاکایم هم حاضر بودند. کاکای مرحومم از زبان مرحوم سید عالمشاه خان چنین گفت :
زمانی که نفر بسیار معتمد سردار محمد داودخان بودم، یکی از روز ها ازسردار محمد داود خان هدایت یافتم، که تا یک مکتوبی تهیه بدارم که گویا ازطرف نایب سالارعبدالرحیم خان صافی است؛ و عنوانی سران وخانهای قوم صافی منطقۀ خودش سفارش شده است که شورش و اغتشاش قوم صافی را تقویه کنند. سردار این تاکید را هم کرد، که مکتوب باید به خط وقلم یک آدم اطمینانی تهیه شود و خطش در محیط شناخته شده نباشد.
جنرال سیدعالمشاه خان با گرفتن این هدایت ، چند روز در فکر ومجادله بوده که چطور چنین مکتوب وموضوع را تهیه کند وبا کی درمیان بگذارد تا جریان رسوا نشود.
در نتیجه بعد از چند روز به پسرخودش سید ظاهر شاه که در آنوقت متعلم مکتب بود، مطلب را دیکته می نماید و او می نویسد. بعد مکتوب را تسلیم داود خان میکند.
واین همان مکتوبی است که چند روز بعد تر از جیب یکنفر در ادۀ موتر های نزدیکی محل زندگی نایب سالارعبدالرحیم خان صافی، گویا توسط پولیس مخفی کشف وبعد بحیث " سند" سبب گرفتاری،زجر، شکنجه،و حبس آن شخصیت وطندوست و مدبر وبا همت گردید.
سید عالمشاه خان د ر وقتی که آن موضوع را قصه می نمود، نهایت نادم ومتأثر بود."
آزار وازیتی را که خلیلی در زندان می بیند، قصه های که از حال غمبار زندانیان میاورد با همه گزارش های مرحوم غبار،مرحوم عبدالصبور خان غفوری، وسالهای بعد که سنت شکنجه گری را که جناب محمد آصف آهنگ ودیگران نوشته اند، سازگاری دارد.
فشار طاقتی سوزی که سرانجام خلیلی را به سوی خودکشی ناموفق رهنمون شد،وعتاب صدراعظم وبا زهم سخن ازداشتن " سند" خیانت ! رادرپی داشت؛ آنچه اززبان هاشم خان در محضر سردارمحمد داوودخان وسردار محمد نعیم خان می شنود،( آنچه از حرص وآز،(ص 171) زراندوزی ها وغصب نمودن زمین ها می بیند، تصمیم خطرناکی را که از طرف سرداربرای مرحوم استاد قاسم افغان(ص 165) وصد ها مورد دیگر می بیند، درشکل گیری احساس خلیلی در برابرسردار محمد هاشم خان مؤثر بوده است.
ازینرو درپیوندی که میان آنها است،تمنیات خلیلی و سرداردوجهت متفاوت را می پیمایند:
خلیلی می خواهد زنده گی نماید، وآرام باشد. اما سردار شکاک، ترسو و دارندۀ تصمیم سرکوب است. به خلیلی و مامایش چهره های نامدار، نایب سالار عبدالرحیم خان ، مانند صدهاتن دیگربه دیدۀ افرادی می نگرد که سزاوار زندان ومرگ هستند. این ذهنیت راکارکردهای دوتن اخیر ایجاد نکرده است؛ بلکه سیاستی که محمد نادرشاه ومحمد هاشم خان بیشتر با آن معرفی شده اند، تقاضای چنان زار ها را داشت.سیاست سرکوب نخبه ها وافرادی که همه وقته وهمیشه بلی گوی نبوده اند، ویا از دست آنها کاری اداری ، فرهنگی ویا سیاسی ساخته بود ولی تحمل نمی شدند.
به نظرنگارنده آنچه ازیادداشتهای استاد خلیلی می تراود،معرف این محوردربرداشتها وکارکردهای سرداراست. محورترس وعلاج آن به وسیلۀ زندان واعدام.
یادداشت ها برگی اند درگسترۀ استبداد شناسی ومردم آزاری در کنار سایر برگهای تاریخ ما.
اگرامروزسردارهاشم خان باردیگرو دریادداشت های استاد، نماد مطلقیت ومردم آزاری وعقب ماندگی ترسیم شده است، سزاواراست که این همه یادآوری ها ازاوپندی را به گوش اینده گان وناباوران به آنچه در آن زمانه رفته است،بیاویزد.
استاد خلیلی هنگام شنیدن خبر مرگ سردارهاشم خان، احساس خود را یه گونۀ راستین ابراز کرده است. برای سردارهیچ طلب آمرزش ننموده است. این گونه موقف صادق بودن با خود وبا تاریخ است.
آن چنان زی که چو میری برهی
نه چنان زی که چورفتی برهنـــد.
***
(3)
دکتورعبدالرحمان محمودی
و
محمد نسیم اسیر
چند تذکر:
متنی که درپایان مطالعه می شود، گزارشی است ازسخنان شادروان عبدالرحمان محمودی واحساس وبرداشت نویسندۀ آن. نویسندۀ گزارش شادروان غلام عمرشاکر، خود از زندانیان ویاران مخلص محمودی بود. از آنجایی که درمتن قلمی، تنها امضأ نویسنده وجود دارد نه نام او؛ و همچنان مبهم بودن پاره یی از نکات برای خوانندگان محتمل به نظرمیرسید،خود را محتاج طرح چندسوال و طلب توضیحی ازجانب دوست ارجمند، اقای نسیم اسیردیدم. پاسخ جناب اسیرکه عنوانی نگارندۀ این سطورمطالعه می شود، به روشنی موضوع کمک می نماید. بنابر آن، سپاسگزار ایشان بوده وابراز امتنان بسیاری دارم.
عنوان نبشته ازطرف ویراستار انتخاب شده است و دو پارچه شعرجناب اسیر که طرف علاقه وتبصرۀ شادروان محمودی قرارگرفته، به گونۀ پیوست در آخر متن آمد.
انگیزش انتشاراین متن افزون براهمیت پاسخگویی به نیازی که به اسناد تاریخی داریم، این هم است که تهیه کنندۀ صحبت غلام عمر شاکر، آن را درمحضرمحمودی بازخوانده و از نظر او گذشتانده است. واین ویژه گی، با آن برداشت ها وارایۀ تصویرهای متفاوت است که پس ازمرگ و یا درغیاب شخصیت ها صورت انتشار می بینند.
متیقن هستم که دیداربا زنده گی عبدالرحمان محمودی؛ ازمنظرستیزبا عقب مانده گی، داشتن روحیه واحساس مردم دوستی،عدم سازگاری با استبداد وبی عدالتی،وتکیه به اندیشده گی های واقعبینانه، او را در کمال بزرگواری تصویر میکند. محمودی از معدود چهره هایی چند بُعدی درکشورما است. شنیدن نام او برای نسلی که ازدریچۀ ضرورت تأمین عدالت به او دیده وشاهد کوشش های صادقانــۀ او بودند،چه سردرنقاب خاک کشیده باشند، ویا برف پیری بر سرایشان نشسته است؛ مردم دوست پرتلاش وستمدیده یی بی باک ونستوه بوده است. اما با دریغ که گذشت زمان، تعبیر وتفسیر ازآن مبارزِضد استبداد وطالب عد الت ، دستخوش تفاوت ها و ارزیابی های متفاوت چه بسا سلیقه یی هم شده است. نبود کارتوضیحی لازم ودورازچشم ماندن پاره یی ازمدارک واسنادی که مُعرف شایستۀ او میتواند باشد؛ دیدن بخشی از فراورده ها ی فکری وقلمی او؛ومحروم بودن ازدسترسی به بقیۀ
مدارک،تعلق نزدیکان او به شعلۀ جاوید،بخشی ازعلل برداشت های متفاوت شد. حتا جریدۀ ندای خلق که قسمتی ازآرزو های سیاسی جمعیت تحت رهبری او را بازتاب میداد، از طرف تعداد معدودی ازعلاقمندان چند دهۀ پسین نگریسته وخوانده شده است. چه رسد به اینکه به ترجمه ها، یادداشت ها و مقالات متعددی که انتشار نیافته اند،دسترسی بوده باشد.
با این همه گمانی نتوان داشت که کمبودهای پژوهشی ونارسایی های معرفتی در بارۀ او،هرچه باشند، تأثیری به این جای یافتن نام نیک و آموزندۀ او درتاریخ نمی گذارد. نقش راستین ،بزرگ ، پرابهت واحترام برانگیزی که دکتور محمودی درتاریخ کشورمانصیب شده است، با مطالعۀ مدارک بیشتر ؛بهتر درک تواند شد. مهم این است که اندیشده گیهای او را بیابیم . همانطوری که محتاج شناسایی بقیه شخصیت های صاحب اندیشه وعمل هستیم.
سخن بیشتر را در مقدمۀ « مناظره» یا یکی از نبشته های داکترمحمودی که در زندا ن نوشته است، آورده ام. نبشتۀ « مناظره» او بعد تربه نشر میرسد. زیرا متنی را که ازوقت انتشار(اوایل دهۀ پنجاه خورشیدی) نزد خویش دارم، صورت تایپ شده است. درحالی که آرزو داشتم، متن قلمی راببینیم.
متنی که در پایان انتشار میابد، گام کوچکی است درراستای شناختن بیشتر وبهتر او.
سخن آخر اینکه محفل ویژه یی پیرامون او،به بسا نا خوانده ها ونا گفته ها نیزمحل ابراز تواند داد. ازین رو چشم امید به دایر شدن چنان محفلی نیز در راه است.
نصیرمهرین
جون 2011
نامۀ توضیحی جناب نسیم اسیر
به مهرین عزیز
بعدازعرض سلام و محبت، اززحمات خستگی نا پذیرتان در روشن شدن گوشه های تاریک تاریخ وطن، نه تنهامن؛ بلکه همه دوستداران وطن سپاسگزارهستند.موارد مورد نظرتان را ذیلاتوضیح میدهم:
1:غلام عمرشاکرنویسنده ء این متن که خود زمانی نامه نگار روزنامه اصلاح بود ، ازجمله محبوسین وباداکتر صاحب بزرگ درزندان تماس نزدیک داشت ومن ایشانرا بعد ازرهائی چندبار ازنزدیک دیدم ،حتی در منزل شان درعلاءالدین دارالامان. او مرد وطندوست ، علاقمند به اعتلای وطن و تحولات بنیادی سیاسی بود. متاسفانه نظر به سفرهای مکرروظیفوی درآریانا مخصوصا سفرهای طولانی ماموریت درخارج، سلسله تماسها ازهم گسست. متاسفانه فوتوی یادگاری ازایشان هم ندارم .
2: نفررابط من باجناب داکتر صاحب بزرگ، مرحوم عبدالغفورمنجم زاده سردواسازشفاخانه ءمحبس دهمزنگ بود، که درابتدا پیام شفاهی و بعد، این نوشته رابمن رسانده ودرنهایت وسیلـه ء ملاقات این عاجز باداکتر صاحب درشفاخانه محبس شد که مرد خلیق ، نجیب وبسیاروطندوست بود.درشناخت شان همینقدر میدانم که دربابای خودی کابل سکونت داشتند ومیگفتندپدرشان منجم است ویک برادر شان که نامش فراموش شده، یکی ازمتعلمین مکتب نجات (به تعبیر آنوقت) یا امانی امروزواز فوتبال بازان معروف بود.قسمیکه نوشتم ، درقدم اول ازروی احتیاط بامن شناسائی پیداکرده ، استمزاج کرد که آیا حوصله ء پذیرش نوشته یی از داکتر صاحب را دارم وبعد وسیله ملاقات
درشفاخانه شد وهنگام صحبت که دوساعت ادامه یافت ، تنها او باما نشسته بود.
3: انگیزهء علاقمندی داکترصاحب بزرگ انتشار دوشعرمن به عنوانهای «اعلام دیوانگی»و«گلگون کفن»درروزنامهء انیس بود که به مدیریت مرحوم محمد شفیع رهگذرانتشارمیافت. نقل اعلام دیوانگی خدمت شما موجود است وشعرگلگون کفن راهم که چند بیت آن درمتن نوشته نقل شده است به ضمیمه این نوشته تقدیم می کنم. نشر چنین اشعارنیمه انقلابی درشرایط اختناق آمیزآن زمان جرئت وخود گذری زیاد بکار داشت که مرحوم رهگذر این کار را انجام داده بود . . .
----------------------------------------------------------------------------
عبدالرحمان محمودی
و محمد نسیم اسیر
نویسنده : غلام عمر شاکر
ویراستار : نصیرمهرین
تایپ از روی متن قلمی : نصرالله محمودی
زمان : ثور 1332خورشیدی
محل : زندان دهمزنگ کابل
" نهال هایی را که با خون دل آبیاری کرده بودم اکنون به چشم سر می بینم و به گوش دل میشنوم، که به بار آمده و یکی ازین نهال ها، که ثمرش کام ما را شیرین می سازد، نسیم اسیر است. "
حضرت علامهء بزرگ و پیشوای معظم من، درحالیکه در بستر بیماری افتاده و در آتش تب میسوخت، نسیمی وزید واز ورای آن، نوای شورانگیزاسیری را که بوی آزادیخواهی و نهضت طلبی استشمام میشد، استماع فرمود. این فغان پرشورواین فریاد جانبخش مانند مضرابی، تاروپود وجودش را به اهتزاز آورد و درارکان حواسش ولوله افگند. بی اختیار از جا برخاست و به رروی بستر تمکین کرد؛ وبه این ریزه خوار خوان فضل و دانشش که بند بند وجودم در بند او بنداست و احساس و مشاعرم بنده این بندهّ حقیقت است ،شرف بخشود که عقد گهرا را به رشته کشم وآنچه از حنجره صاف وصمیمی اش « که چون قلقل مینا نشأ بخش و زدایندۀ خمار بیخودی وتنبلی و کاهلی است » بیرون میشود ودر صفحهۀ کاغذ بریزم و بآن ا سیر غم ، نوید فرحت وخوشی ببرم و زبان حال بگویم که :
گرچه منزل بس خطرناک است ومقصد ناپدید
لیک راهی نیست کو را نیست پایان غم مخور
و ملتفت باش که :
در پایان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
هنوز درتجسس قلم و کاغد بودم، که بی اراده توسن طبع گستاخ من لجام از دهن گسست ودر عرصۀ جسارت به جولان آمد و مباحثۀ مختصری بدین نحو در بین من و پیشوای بزرگ رخ داد:
گفتم :
بزرگوارا ! نسیم درهیچ قید وبندی نیست وکوچکترین منفذ ، راه آزادی را بر وی باز میکند ومانند اجسام لطیفه از ورای هزاران موانع میتواند عبور کند ومشام جان نهضت خواهان حقیقی و میهن پرستان صمیمی را تازه سازد. پس چگونه ممکن است این نسیمی که جهان جهان و عالم عالم روایح عطر آگین را از بستان آزادی و آزاده گان و آن بستانی که خارهای
گلبنش به سان سوزن ادریس جیب ودامان دریدۀ ما را وصله میزند و پارگی های قلب وجگر ما را رفوُ میکند ، اسیر باشد ؟ آنهم اسیر غم ؟! آنکه نسیم است ودیگر اسیر نباید باشد !
ولی:
رهبر و سر دسته خیل جوان قائد و اعجوبۀ مهد آریان
پیشوای خلق و صنف رنجبر حضرت علامه محبوب بشر
آن غضنفر خوی وآن هردلعزیز آنکه با ظلم و ستم دارد ستیز
آنکه ملت دین و آهینش بود مهر ملت در شرائینش بود
نور چشـــم ملت افغـانیان عبقری خطۀ افغا نســــتا ن
مجدداً به خود حرکتی داد و درحالیکه از شدت حرارت ، آتش تب از رخسارهایش زبانه میکشید و قطرات مروارید وار سرشک از فرط شوق از چشمان نافذ وحقیقت بینش مانند دانه های لولو، درحریم غدارش می غلطید و به سیمای ملکوتی اش منظره می بخشید، که خیال میکردم غنچه گلابی است، که بر روی گلبرگهای آتشین شبنم سحری نشسته وعقد پروین از هم گسسته باشد به من خطاب کرد و فرمود که :
عزیزم ! نور چشمم ! حقیقت همین است که تو میگوهی و نباید نسیم اسیر باشد، ولی ملتفت باش، که این نسیم مورد بحث ما در مو قف عاشق قرار گرفته، نه درموقعیت معشوق و بنابران نسیم عاشق پیشه همیشه باید اسیر زنجیر گیسو و حلقه های دام کاکل بت زیبای آزادی باشد و باید درینجا کلمه اسیر را پابند معنی کنی نه محبوس. زیرا معنی لغات وکلمات تابع مطلب باید باشد. پس با این استدلال، این نسیم جانبخش پابند آزادی است ، پابند شرافت و ناموس است، پابند یک تمدن و تعالی حقیقی است، نه نمایشی. پابند یک مساوات مطلق است ، او می خواهد که نوع بشر بدون فرق و امتیاز یکسان از مواهب طبعیت استفاده کند ، او قاتل ارتجاع است، اومعتقد است که فقر وغنأ دوچیز متضاد است. و همین دو نقیض است که به اصطلاح منطقیون به هیچ صورت با هم جمع شدنی نیست و تا این بساط هموار است محال است، که گلیم بدبختی جمع شود. او اساس کامیابی ها را
درمبارزۀ صنفی میداند وتا شعور صنفی بیدار نشود محال است، که شاهد کامیابی را به برکشیم و من ازاین ناله و فغانِ اوچنین استنباط میکنم، که هنوز لگام ارتجاع به دهنش نخورده و هنوزگردن برافراشته اش زیر یوغ خادمان استعمار خم نشده و آینده هم یقین واثق دارم که :
دنیا اگر دهند نجنبد زجای خویش
او ایده آل مقدسی در سر می پروراند وهیچ قوتی ممکن نیست او را از این جادهء مستقیم منحرف سازد. پس با این عقیده باید او خواهان یک انقلاب فکری باشد زیرا او فریاد میکند که :
حرفی ، تکلمی ، سخنی ، آه وناله ای ای طوطی سخنورشکر شکن برآ
و باز بلند تر فغان میکند و میگوید که :
شوری ، تجسسی ، طربی ، باز جستی برآ خدای را خود ای جان من برآ
و چون می بیند که گوش فریاد شنوِ همه با پنبۀ غفلت مسدود است لهذا بلند تر و بلند تر خطاب می کند که ای جوان افغان !
تنگ است جامۀ که ترا هست در بدن زین تنگنا ی غم هله یک پیر هن برآ
آه که این وزش انتباه آور نسیم چقدر با غریو انقلاب خواه فیلسوف عالیمقام « حضرت بیدل » شبیه است که میفرماید :
زندگی در قید و بند رسم و عادت مردن است
دست، دست تست، بشکن این طلسم ننگ را
حقیقتا ً با دست توانا و خامۀ مقتدر نسیم این طلسم ننگ در کار شکستن است .
اینجا هیجان علامۀ بزرگ، از حد تصور خارج بود و من مجبور شدم، که دفعتا ً دامنۀ صحبت را قطع کنم. زیرا هیجان سبب صعود حرارت میگردید و پس از اینکه درجه گرفتیم که تب 39 ونیم به 40 درجه صعود کرده بود.
خواهش کردم دمی بیاساید. ما نیز سکوت کردیم و این مروارید تابناک را در صدف بستر پنهان نمودیم . از وضع تنفس و بیخودی او چنان معلوم میشد، که این هیجان شدید ، حالش را خیلی به هم زده بود، که من از ین مباحثۀ خود دست ندامت میسودم ودانستم که موقع ناشناسم که علی الرعم توصیه های دوکتورمعالج، سبب تولید هیجان شدم.
درینحال یکی از فدائیان علامه گریه میکرد و دیگری تازه بأستانه گریه قد م نهاده بود؛ و اگر یک لحضۀ دیگر لبان کمرنگ، اما امید بخشش گهرفشان نمی شد من نیز در آغوش گریه پناه میبُردم. علامۀ با چشمان فروزان که شعلۀ عشق میهن و محبت تودۀ بینوا از آن میدرخشید گفت :
چرا گریه میکنید ؟ عزیزانم ! شما وقتی به بالین من گریه کنید، که من در زیر لحاف عطالت وبستر بیدردی « خاکم بدهن » بمیرم ، مرگ با شرافت هزارمرتبه بهتراز زندگانی ننگین است.
اگر چه یقین کامل و ایمان محکم دارم که نخواهم مرد و اعتلای کشور و سعادت ساکنین مظلوم آنرا به چشم سر خواهم دید. زیرا رویداد آینده مانند فلم سینما مسلسل از نظرم رد می شود . معهذا اگر اجل فرار رسیده باشد مطمئن باشید، که با وجدان آرام وضمیر آسوده چشم ازین دنیا خواهم پوشید زیرا وظیفۀ ایمانی و وجدانی خود را ادا کرده، کوچکترین دغدغه ای ازین ناحیه در خاطر ندارم و به معراج خود رسیده ام؛ و درمنافع خلق، آنقدر مبارزه کرده ام که اینک دارم درین راه جان بدهم به علاوه نهال هائی را که با خون دل آبیاری کرده بودم کنون بچشم سر می بینم و بگوش دل میشنوم که ببار آمده و یکی ازین نهال ها که ثمرش کام ما را شیرین می سازد نسیم اسیر است. لهذا وقت آن است که عمر من به عمر شما جوانان صاحب نامؤس ووجدان پاک افزوده گردد تا آن کشتی شکسته را که من با عدم وسایل و اسباب و افزارلازمه تحت ترمیم گرفته بودم، تکمیل کرده
واز قعر این گرداب مخوف سفالت و بدبختی به ساحل امن و عافیت و نیکبختی و سعادت برسانید؛ و چون در ساحل رسیدید ،نغمۀ مجد و علاء و عظمت و وقار بنوازید. آنوقت است که روح من در آسمان ها مسرور و شادان خواهد شد، پس عزیزانم! درمرگ شرافتمندانه گریستن ، این چیزی است که مرا خوش نمی آید.
این کلمات و جملات مطنطن وعالی بار دیگر مارا به گریه آورد ولی باین فرق که گریۀ اول از روی مأیوسی و دلسوزی؛ و گریۀ دوم از روی شوق و مردانگی بود . نکته نکته آن قدم به قدم ما را به سوی همت و مردنگی و ایثار و فداکاری سوق میداد.
در مدت 43 سال عمرم شاید این نخستین بار بود که گریستم. ولی این گریۀ من هم مانند آن شاعر شوریده، هم درد داشت وهم لذت. با فرو ریختن آخرین قطره گفتم، طفل عزیزم ! طبقه جوان مرگ تو را بچشم نه بیند ، چشمی که در انتظار مرگ تو است و گوشی که به شنیدن آوازۀ مرگ تو مهیا ست، الهی تا ابد کور و کر بادا. ما پروانۀ شمع روی تو هستیم . الهی با فنای تو ما نیز یکجا فنا شویم .
بی گل رویتو با دا زندگی برما حرام بر عدوی تو الهی خون دل بادا بجام
و اینک به صدای بلند میگویم که :
« چشمی که در رکاب تو شد حلقه کور باد گربنگرت به سلطنت بحروبر همی »
اکنون وقت آن رسیده که فرمایشات قیمت دار ترا به رشتۀ تحریر کشم وبا لقلم قاصد پیام تو به شاعرجوان باشم و به این صورت آ تش عشق او را دامن بزنم .
زبان سحر آفرین بحرکت آمد و چنین گهر ریز گردید که :
آقای اسیر! نی نی ، ای علمبردار آ زادی !
همه اسیریم ، ولی به یک حیات ننگین و بسیار ننگین تن داده و حتی اسارت و غلامی خود مانرا هم بدبختانه احساس و ادراک نمی نمائیم ! اما خوش بختانه ازین دنیای اسارت و بندگی که اجیران دونی ، خالق آنند ناله ، ناله ، اسیری با چنان سوز و آهنگ بلند میشود ،که به گوش شیدایان آزادی ، سروش بزرگی بوده و به کاخ متزلزل ستمگران لرزه می افگند !
مع الاسف که چشم ها همه کور است و گوشها همه کر، ورنه سروش یزدانی ( اعلام دیوانگی ) به همه صدای قیام مجنونانه داده و به مردمی ، نی نی به مردگانی که با این حیات زشت و ملیون ها بارننگین تراز مرگ تن داده اند، امر بحرکت ( مجنونانه و عاشقانه ) میدهد که به شهادت تاریخ بشری، ضامن حیات سعادت و آزادی است. تا جوان افغان به قیمت احترام اجتماعی قایل نشده و بر این اسارت زشت و ننگین پشت پا نزند و (قفس تنگ ) را ( گلشن آزادی ) حساب نکرده و از خوف طرد از( قفس بزرگ وبسیار ننگین اسارت ) محبسی که اجیران اجنبی و دزدان اجتماعی آنرا ( دنیای آزادی) مینامند، حاضر به جان نثاری نگشته و ( قفس تنگ ) زندان را چنان افتخار و احترام و آزادی حقیقی و آزادیخواهی نشناسد؛ مردم احترامی به جوان قایل نشده و این خاکدان از ذلت و شرمساری و اسارت نجات نمی یابد !
باور کنید صدای رزمی و حماسی ( اسیر ) بگوش من سروش و آهنگ ملکوتی و یزدانی است که نغمۀ داؤد ، قهرمان بنی اسرائیل رافراموش خاطره ساخته و به مردگان روح می بخشد ! آنکه واله و شیدای آزادی است واز حنجره او نوای آسمانی برای ( احضار جوانان به مبارزۀ اجتماعی ) خارج شود « اسیر » نیست، بلکه ( قاید ) و (علم بردار ) آزادی است که اسیران را به سعادت دنیای ( ناموس داری ) و (ننگ ) رهنمون میگردد.
مع الاسف جوانان دراثر خطای منطق و استدلال ازخوف ( قفس تنگ ) زندان « هیجان نشان میداد » که ( کانون افتخار ) و ( مأمن شرف ) و جایگـــه که ( فدائیان ناموس وننگ ) است ، به یک اسارت بسیار شرم آور تن داده وبه ریزه خواری خوان یغمای دزدان اجتماعی سا خته «بازهیجان » و به خود قیمت اجتماعی قایل نبوده و ( عرق پیشانی خود را پاک کرد ) به ذوق جان بازی و لزت ( شیون ) و ( نعرۀ مجنونانه ) در راه آزادی آشنا نیستند . و طبعأ قیمتی هم ندارند ! « ازشدت هجان و عصبانیت چند لحظه از حال رفت »
اما مع الشکران، ( اسیری )، ( اعلام دیوانگی ) داده و (هل من مبارز ) گویان، بودای (انقلاب ) و آزادی که سر زمین مستان و دیوانگان آزادی و شهامت اجتماعی و غرور ملی است قدم گذاشته؛ و مردم تیره روزی را که دست جنایت کاراستبداد ( شل و شُت و کر و کور و دزد و دغل ) ساخته است ، به قیام ، به حیات ، به حفظ ناموس و شرافت دعوت میدهد .
خوب تشخیص داده اید، که ( تار بدن و نبض اجتماع ) برای ( صدا )حاضر بوده و مردم برای قیام ( مهیا ) اند. اما یک شاهد ... خوش آهنگ لازم است، که مانند شما ( اعلام دیوانگی داده و باکمال شهامت و بزرگواری بگوش ستمگران و دزدان اجتماعی برسان، که اسیر غم دست از ناله ) نخواهد گرفت و لو او را با ( قفس تنگ ) زندان تهدید نمایند ).
آقای اسیر! من شیفته و والۀ دیدارت بوده و ما نند صد ها (اسیر) دیگری چشم به راه و گوش به آوازند که دیده به دیدار اشعار آبدارت روشن سازند. و اگر دردنیای اسارت ( ولو مرد آزادمنش را هیچ قدری در کائنات نمیتواند اسیر و بنده گرداند ) مصدر کاری نبیند ، اقلأ آتش عشق و نایرۀ انتقامی خویش را با نعره ( رندانۀ حافظ ناموسی ) فروزان نگهداشته و بر خود نیروی معنوی بدهند !
آقای اسیر بنال و مردانه بنال؛ و یقین نما که ( اعلان دیوا نگی ات* )، بم اتم معنوی بسیار نیرومندی است، که کاخ زشت استبداد را از بنیاد برانداخته و ترا ( به حق ) علم بردار آزادی و آزادیخواهان میگرداند .
پیر کامل و روشن ضمیرمن ،که به اینجا رسید، بی اختیاربه بالین افتاد؛و به نفس زدن شروع کرد. چون نبض او را گرفتم دیدم حرکت آن به نود دقیقه رسیده بود . به دست و پایش دیده ما لیدم. تااینکه آهسته آهسته حرکتی کرد و چشم گشود و گفت دیگر یارای حرف زدن نیست، نامه را با سلام و احترام ختم کن.
در اخیر با تأسف علاوه کرد که :
کاش یکی از ورید های مرا ازبسیاری پیچکاری سوراخ سوراخ است، باز میکردی واین
نامه را به رنگ خونم رقم میکردی. گفتم :
کجا یارای آن دارن که در خونت زنم خامه ویا ترقیم بنمایم بخون پاک این نامه ؟
گفت درینصورت بده که نامه را امضأ کنم. وثیقۀ شرف وناموسداری را به علامه تقدیم کردم.
این است امضأ مبارکش:
گلگون کفن
ازخاطرات گذشته
ای گـل تــو هــم به دائــرهء ایــن چمن برآ دسـت خـودی ، زدامـن ایـن پیــرهـن بــرآ
ای ازرخ تــوســـرو وگـل ولالـه مـنـفـعــل بلبل صفت بـه بـاغ بـه چــنـدیـن دهـن بـرآ
ای رنگ وبوی دشت ودمن ، بازلاله سان پــرداغ هــا بــه سـینه و پـرخـون کفن برآ
تاکی به رنگ و بوی خودی عشق بـاختن ای مشک نــوشکـفـتـه تـوهـم از ختن بـــرآ
حرفی ، تکلمی ، سخنـی ، آه و نــالـه یـی ای طــوطــی سـخـنــور شـکــرشکـن بـــرآ
شـوری ، تجسسی ، طـربی ، بــازجستنی بـرآ خـدای را ، زخــود ای جـان مــن بــرآ
عمرگذشته عبرت مــا و تــو نیست چیست چون غنچه پاره کن یخن ، ازخویشتن بـرآ
تنگ است جامه یی که تــراهست دربــدن زیـن تـنـگنای غـــم ، هله یک پـیـرهن برآ
باری«اسیر»، یکقدم ازدامگاه خویش
دستی به ما بده و به هـمـراه من بــرآ
م.نسیم«اسیر»
8حوت1331ش
کابل عزیز
اعلام دیوانگی
دیوانهء شهریم ، به ما سـنگ بیارید
یاران !همگی را به سرِجنگ بیارید
تار بد ن ما به صدا خوب مهیا ست
یک شاهد گلچهرخوش آهنگ بیارید
درمستی تمیزبد ونیک ازچه توان کرد
مستیم ، اگــربـاده نشد، بنگ بیارید
رندیم و لیکن همه را حافظ ناموس
ازخودچو برآ یید ، به ما ننگ بیا رید
تنهائی ام افسرد ، به تسکین دل من
دزد و دغل و کورو کل و لنگ بیارید
این چهرهء افسرده دگر رنگ ندارد
ازخون دلش بهر خدا رنگ بیارید
صوفی به درِ میکده گر سر نگذارد
زان کوچه اش افگنده سرومنگ بیارید
دل تنگم و کس درد مرا هیچ نداند
هم صحبتی ازغنچهء دل تنگ بیارید
ازنالــه «اسیر» غـــم ما دست نگیرد
گر از چمنش در قفــس ِ تنگ بیارید
م . نسیم« اسیر»
کابل
حمل 1332خورشیدی