چه قصه کرد به همراه ی ما معلم پیر
به سالهای که خون مینوشت بر دیوار
شعار های عجیب و غریب ِ مرگامرگ
و مرگ مفت و مجانی و گور ها بسیار
که مرده باد فلانی..... فلانی هم زنده!
... که زنده باد فلانی.....فلانی هم بر دار!
در حافظه ست مرا حرف او هنوز که گفت :
جهان همیشه دگرگون شده ست در اعصار
زمانی کآدم شرقی بنای شهر نهاد....
هنوز آدم غربی برهنه بود و به غار.....
زمانی کآدم شرقی به خاک دانه بکاشت....
هنوز آدم غربی به دشت بود و شکار....
چه شد ولی که چنان پیش رفت و پس ماندیم
ز یک زمانه نباشیم و یک جهان انگار
گدای آب شدم من گدای نان و لباس
خدای ساختن است او خدای هر افزار
کنون ز مهر گیاهخوار گشته اند حتا
و ما ز وحشت و از گشنگی آدمخوار!
+++++
.زن ستیزی شد تمام و مرد سالاری نماند
عشق ماند و عشق...غیر از عشق سالاری نماند
سلطه ی سلطان شکست و مکرِ ملا برملا
شد که مردم خواهی آمد ، مردم آزاری نماند
مادر بدبختیی عالم : دروغ ! از شرم مُرد
راستی زد حرف اصل و حرف بازاری نماند
حق مداری آمد و دور مداری ها گذشت
راستکاری گل بداد و خارِ مکاری نماند
خلق از دانش پر و سنگین! روح شان سبک
پوک و پوقانه ی هوایی یا که دیواری نماند
خرد سالان صاحب شخصّیت اند و محترم
موسفیدان را دیگر اندوه ی بیماری نماند
جنگ شد افسانه و تعمیر زندان موزیم
ظلم از پا برفتاد و پایه ی داری نماند
زنده دل شد زندگی ، فردا به فردا میرود
بویی از مرده پرستی ها و مرداری نماند
گشنگی را کی بیابی؟چونکه دندانش بریخت!ـ
چاره گر شد علم و دانش ، گریه و زاری نماند
راه باشد دل به دل را ؛ هم نهان هم آشکار
روبروی عاشقان مرزی و دیواری نماند
صله ی مرغ سحر شد ، زر خالص : آفتاب
با شعور آمیخت شور و شعر درباری نماند
یا خدا یا کفر! دارد هر کی حق انتخاب
بانگ آزادی برآمد،جهل ِ جباری نماند
این چنین شد ؛ آری ، اما، با تلاش دیگران
آن زمان کز استخوان ما هم آثاری نماند