صفحه اصلی



دو سروده

 

منصور سایل شبآهنگ

 

چه قصه کرد به همراه ی ما معلم پیر

به سالهای که خون مینوشت بر دیوار

شعار های عجیب و غریب ِ مرگامرگ

و مرگ مفت و مجانی و گور ها بسیار

که مرده باد فلانی..... فلانی هم زنده!

... که زنده باد فلانی.....فلانی هم بر دار!

در حافظه ست مرا حرف او هنوز که گفت :

جهان همیشه دگرگون شده ست در اعصار

زمانی کآدم شرقی بنای شهر نهاد....

هنوز آدم غربی برهنه بود و به غار.....

زمانی کآدم شرقی به خاک دانه بکاشت....

هنوز آدم غربی به دشت بود و شکار....

چه شد ولی که چنان پیش رفت و پس ماندیم

ز یک زمانه نباشیم و یک جهان انگار

گدای آب شدم من گدای نان و لباس

خدای ساختن است او خدای هر افزار

کنون ز مهر گیاهخوار گشته اند حتا

و ما ز وحشت و از گشنگی آدمخوار!

 

+++++

 

.زن ستیزی شد تمام و مرد سالاری نماند

عشق ماند و عشق...غیر از عشق سالاری نماند

سلطه ی سلطان شکست و مکرِ ملا برملا

شد که مردم خواهی آمد ، مردم آزاری نماند

مادر بدبختیی عالم : دروغ ! از شرم مُرد

راستی زد حرف اصل و حرف بازاری نماند

حق مداری آمد و دور مداری ها گذشت

راستکاری گل بداد و خارِ مکاری نماند

خلق از دانش پر و سنگین! روح شان سبک

پوک و پوقانه ی هوایی یا که دیواری نماند

خرد سالان صاحب شخصّیت اند و محترم

موسفیدان را دیگر اندوه ی بیماری نماند

جنگ شد افسانه و تعمیر زندان موزیم

ظلم از پا برفتاد و پایه ی داری نماند

زنده دل شد زندگی ، فردا به فردا میرود

بویی از مرده پرستی ها و مرداری نماند

گشنگی را کی بیابی؟چونکه دندانش بریخت!ـ

چاره گر شد علم و دانش ، گریه و زاری نماند

راه باشد دل به دل را ؛ هم نهان هم آشکار

روبروی عاشقان مرزی و دیواری نماند

صله ی مرغ سحر شد ، زر خالص : آفتاب

با شعور آمیخت شور و شعر درباری نماند

یا خدا یا کفر! دارد هر کی حق انتخاب

بانگ آزادی برآمد،جهل ِ جباری نماند

این چنین شد ؛ آری ، اما، با تلاش دیگران

آن زمان کز استخوان ما هم آثاری نماند