صفحه اصلی



یادی از دوست

آخرین دیدار با رحیم


 

ظاهر دیوانچگی


شادروان رحیم

 

 

واپسین دیداری که با رحیم داشتم، پس ازعملیات و تداوی سنگینی بود که دریکی ازشفاخانه های هامبورگ تحمل کرده بود. او را در خانه خواهرش دیدم. رحیم که در گذشته ها، همیشه خوش مزاج و سرحال به نظر می رسید، این بار ضعیف وبیمار بود. باآنهم لبخند دائمی از چهره ی رنجورش نمایان می شد. لبخند ی که صورت اش را نورانی می کرد. هر چند از روزگاری که دامنگیرش بود، هیچ نمی نالید، ولی در پشت آن لبخند، رنجی عیان بود که بر دوش می کشید.

آن روز بیشتر از خاطره ها می گفت تا از مسائل روز. مسائل روز و داغ سیاسیی که با زندگی اش عجین شده بودند. دیدار با رحیم و نگفتن از مسائل داغ روز غیر ممکن بود. همواره خبری نو؛ چی خوش و چی نا خوش برای نزدیکان اش به ارمغان داشت.

از دوستان و یاران دور و نزدیک مهربانه سراغ می گرفت. صدای گرم و مهربان اش فضای لبرلیزازصمیمیت آفریده بود. هر آنچه می گفتی با دلخوشی می شنید و به عنوان تائید سر تکان می داد.

 

در هنگام وداع، آرزوی دیدار بیشتر و رساندن سلام به دوستان را تاکید کرد.

 

 چند ماه بعد ازین دیدار، دوستی از هامبورگ تلفونی با من در تماس شد. پیام بی سلام اش سه جمله ی کوتاه بود : « خودت را محکم بگیر! خبر بدی دارم. رحیم مرد !».

خبرخیلی تلخ و ناگوار بود. در آن دم گوئی که زمان توقف کرده باشد. او که خود به حرکت و تغییر باور داشت، انگار عقربه ها بر صفحه ی ساعت از تیک و تاک خود مانده بودند. توقف! توقف همه چیز. شبح مرگ با بار سنگین اش و اندوه از دست دادن یک انسان آگاه و فعال، ظالمانه در گشت و گذار بود.

 

بعد از آن  خبر و بار های دیگر، به رحیمی فکر کرده ام که دیگر در میان ما نیست. و این توقف سر آغاز دیگری بود که رحیم به گونه ی دیگر جاری شود. در حرکتی که به آن دل بسته بود همواره روان باشد و به راهی که گام گذاشته بود به سعادت و آزادی منتهی شود.

 

اما افسوس !

بعد ازین یاد و نام رحیم تاریخ چندین ساله ی جنبش نوین کشور را ورق می زد و به نسل های آینده می گفت: تا زمانی که در افغانستان ستم است، مبارزه است و این مبارزه تا رهائی، آزادی و روزگار بهتر ادامه خواهد داشت. ادامه ی مبارزه با قلم و دانش، با ترانه و فریاد، با کار و پیکار، با عشق و امید، با شعر و زندگی و...

 

در فقدان رحیم بار ها و بی اختیار با صدای بلند حافظ را فریاد کردم : 

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد!

حافظی که رحیم دوست اش میداشت و گاه شاه بیتی درج نوشته هایش می کرد. بعد از آن به غزلیات حافظ رجوع کردم و به خاطر تسلای دل این غزل را ار سر تا به پا زمزمه کردم :

 

یاری اندر کس نمی بینم، یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

 هنگامی که به رحیم می اندیشم به یادم میاید که رحیم پیش از همه ، انسان متعهد و سیاسی بود. زندگی را وقف آرمان های مردم خواهی کرد و تا آخرعمربه آرمان اش وفا دار ماند. بدین رو به حیث یک متفکر و مبارز راه آزادی در جنبش اعتراضی از زمان شاه تا ظهور طالبان در داخل و خارج کشورفردی مطرح بود. در کنار دیگر روشن فکران از جمله ی تاثیرگذارترین مبارزین چند دهه ی پیش بود.

تعهد رحیم درراه آزادی، عدالت اجتماعی و رهائی تمام انسان ها از ستم، نهالی بود که در جنگل سر سبزمعرفت و مبارزه نشانده بود. آنرا با اشک نه! با خون دیده آبیاری کرده بود. به شاخ و برگ اش رسیدگی می کرد تا به سوی نور قد بکشد. گل بدهد و روزی ثمراش نصیب تمامی انسان ها شود.

 

او در کنار فهم و دانش اش، در سازمان دهی حلقه های روشنفکری استعداد و پشت کاری تحسین آمیزی داشت. به راه انداختن حرکت های اعتراضی، ترویج و اشاعه افکار ضد استبدادی بخشی ازهویت او را رقم می زدند. در پایه گزاری و شکل گیری گروه ها، سازمان ها و اتحادیه های صنفی - سیاسی – اجتماعی ابتکار ویژه یی داشت. بدین سان از پایه گزاران چندین تشکل سیاسی در داخل و خارج کشور بود.

 

با آرمان همیشگی اش گزار از جامعه کهن، استبداد زده به یک جامعه ی نوین، جامعه یی که خودش ترسیم می کرد : آزاد، آباد، شکوفان و... رحیم مردی آرمانگرا، آزاده و یکی از پیشروان دیگر اندیشی در افغانستان بود. وسوسه اش فقط تفسیر ، تعبیر و بیان مسائل سیاسی- اجتماعی نبود؛ بلکه تغییر کیفی بود که جهت تحقق اش با اطمینان خاطر و با تمام وجود کمر همت بسته بود. این اطمینان بر مبنای باور او به واقعیت تغییر در جامعه، استواربود.

 

رحیم اگربه عنوان انسان آزاده و مهربان دربسا از محافل سیاسی - فرهنگی جلوه می کرد، همین طور مورد نفرت رژیم های گوناگون در وطن بود که در انتظار اعدام اش روز شماری می کردند. از جمله حاکمیت خلق و پرچم که تشنگی اش را به خون رحیم کتمان نمی کرد. رحیم همواره مورد تهدید گروه ها و جریانات عقبگرا بود که دشمنی خود را نسبت به آگاهی که داشت آشکارا بیان می کردند.

 

رحیم بخش زیاد عمر کوتاه اش را همانند دیگر آزادگان و دیگر اندیشان، در تبعید سپری کرد. با وجود عشق اش به انسان ها از هر کجای دنیا و از هر نژادی که بودند، به افغانستان مهر می ورزید. آرزوی افغانستانی آرام و آباد تمامی عمرش را بدرقه کرد.

 افغانستانی که : « در آن تکامل آزادانهء هر فرد شرط تکامل آزادانهء همگان باشد ».

 

 خزان سال 1995 بود که دست بی رحم مرگ، به رحیم دیگر فرصتی نداد تا به خواندن و نوشتن، به کار و پیکار علیه ظلم و جور ادامه بدهد. ولی بدون شک در مبارزه ضد استبدادی اش، در کوشش های متداوم اش برای آگاهی، مشعلی افروخت که نسل آینده با در نظر داشت تغییر و تکاملی که دربینش ها روی میدهد، در متن جامعه ی ستم زده ی ما تا دسترسی به یک جهان بهتر به گونه ی روشن نگاه خواهند داشت.

 

از اولین روز گرامی داشت خاطره اش در شهر هامبورگ که توسط خانواده و یاران دور و نزدیک اش برگزار شده بود، تا اکنون که زمانی زیاد می گذرد « سکوت سرشار از ناگفته ها... » در پرواز است !

 

چون که :

 

« دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های برزبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من... » *

 

*سروده مارگارت بیگل

برگردان : احمد شاملو