صفحه اصلی

چند شعر از فرانسه



برگرداننده : حمیرا مولانازاده

شعری از ژاک پری فر
Jaques Prévert

ژاک پری فر ، در سال 1900 درحومۀ شهر پاریس تولد شد. شعرهایش از طرز کلاسیک شعری بیرون است. او با واژه ها بازی میکند، و روح وتاب دیگری به آنها میدهد. شعر هایش زیادتر با ساده گی  طنز آمیز، حساسیت روح خواننده را بر می انگیزانند. مجموعه های شعری زیادی از او به نشر رسیده اند.  شعر"باربارا "  که در پایان میاید ، در نکوهش جنگ سروده شده است.

Barbara
باربارا

بیاد آر باربارا!
باران قراری نداشت وآنروز، روی شهر "برست" میبارید و میبارید.
و تو با لبخندی راه می پیمودی.
بَشاش و خندان و عرق ریزان،
زیر باران.
در کوچهء«سیام» با تو مواجه شدم.
و تو لبخند میزدی،
و من همچنان لبخند میزدم.
بیاد آر باربارا!
ترا هنوز نمیشناختم.
مرا هنوز نمیشناختی.

آنروز را، با وجود همه، بیاد داشته باش.
فراموش مکن!
مردی که بزیر دالان پناه یافته بود، نام ترا صدا زد.
باربارا!
و تو زیر باران بسویش دویدی.
بَشاش و خندان و عرق ریزان،
و خودت را در آغوشش افگندی.

قهر مشو اگر ترا "تو" میگویم.
همۀ آنهایی را که دوست دارم "تو" میگویم.
حتا اگر آنها را یکبار در زنده گی دیده باشم.
و همۀ آنهایی را که یکی دیگرخود را دوست دارند، "تو" میگویم.
حتی اگر آنها را هم  نشناسم.
فراموش مکن باربارا!
آن باران مبارک و حکیمانه را،
روی چهرۀ شادان ات،
روی این شهر آرام  و خوشبخت.
روی آن دریای جاری،
روی سلاح خانه،
روی قایق "اووسان"،
آه باربارا...

جنگ ،
چه حماقتی، چه خریتی !
و حالا در چه حال افتاده یی ؟
زیر این باران آهنی ،
این باران آتشی ،
این باران فولادی ،
این باران خونی ،

و آن مردی که آنروز ترا در آغوشش عاشقانه میفشرد ،
کجاست ؟
مرده است ؟
گم شده است ؟
یا هنوز هم زنده است ؟
باران  هنوز هم روی شهر "برست" بیقرار میبارد.
مانند آنروز.

مگر حالا هیچ چه مانند سابق نمانده است.
همه ویران شده.
باران امروزی،
باران سهمگین و وحشتناکی ماتم است.
باران اسف بار است.
حتی دیگر طوفان آهن و فولاد و خون هم وجود ندارد.

ابر ها، تنها و ساده و غم آلود،
مانند سگ های ولگرد وحشی،
گنده میشوند و میکفند.
تیت و پراگنده میشوند.
کنار آب دریای "برست" ،
در دور دست های شهر "برست" رفته و پراگنده میشوند.

و نامی از ایشان باقی نمیماند.

 

آهنگ و شعر : ژاک برل
Jaques Brel

 

ژاک برل ، آواز خوان بی همتای فرانسوی زبان ، در سال 1929 دز بروکسل بلژیک بدنیا آمد. در سال 1953 راهی پاریس شد، در آغاز رضایت مردم را ، آنچنانی که بایستی کسب نکرد. اما  در جریان سالهای  60 به اوج شهرت و محبوبیت خود نایل شد ، و آهسته آهسته از مرز و حدود فرانسه و بلژیک گذشته و آواز خوان، نویسنده و کامپوزیتور چیره دست و توانای جهانی گردید.
مرگ او در حالیکه دنیای موزیک را ترک گفته بود در سال 1977، دور از شور و هلهلۀ شهر های پاریس و بروکسل، در جزیره های «مارکیز» اتفاق میافتد.

 

ترکم مکن  :   « ne me quitte pas »

ترکم مکن!
باید از یاد برد.
هر چه را ، میتوان از یاد برد.
هر آنچه را که چه زود از ما فرار کرده است.
زمان را باید از یاد برد.
سوء تفاهم را همچنان.
زمان از دست رفته را هم.

مگر چگونه میتوان از یاد برد ؟
این همه ساعاتی را،
که با  "چون و چرا"،
خفه میکرد قلب ساده و خوش اقبال ما را.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

من برای تو،
مروارید های بارانی را،
از دیاران بی باران،
هدیه خواهم آورد.
من زمین را،
حتی پس از مرگم نیز،
حفر خواهم کرد،
تا جسم ترا،
با نور و با طلا،
بپوشانند.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

من برای تو،
قلمروی آباد خواهم کرد،
که پادشاه اش،
تنها عشق باشد.
که قانونش،
تنها عشق باشد.
و تو، تنها شهبانویش باشی.

ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

من برای تو،
واژه ها و سخن های
ناگفته و نا شنیده را
ایجاد خواهم کرد،
که تو تنها رمز گشایش باشی.

من برای تو،
حکایت آن دو عاشقی را خواهم کرد،
که قلب هایشان را بار بار در سوز و گداز
دیده اند.
من برای تو قصۀ آن پادشاهی را خواهم کرد،
که موفق به دیدارت نشد،
و حسرت دیدنت را،
با خود دفن نمود.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

آتشفشان های کهنه و  پیررا،
که مرده و خاموش فکر کرده بودیم،
بار ها دیده ایم،
که دوباره آتش زا گشته اند.

ومیگویند :
که زمین های سوخته و گداخته شده،
بارور تر اند، تا
زمین های تر شده با  باران ثوری.

و هنگام فرا رسیدن شب،
سرخی و سیاهی را باید بهم آمیخت،
تا آسمان شعله ورشود  و بدرخشد.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

بعد از این دیگر گریه نخواهم کرد.
بعد از این سخن بزبان نخواهم راند.
بعد از این خودم را پنهان خواهم کرد،
برای تماشای تو،.
هنگامی که میرقصی.
هنگامی که لبخند میزنی.

برای شنیدن تو،
هنگامی که آواز میخوانی.
هنگامی که میخندی.

مرا بگذار که سایۀ سایه ات شوم.
مرا بگذار که سایۀ دستانت شوم.
مرا بگذار که سایۀ سگ ات شوم.
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!
ترکم مکن!

 

Paroles: Edith Piaf. Musique: Marguerite Monnot   1949

آهنگی از ادیت پیاف
Edith Piaf

ادیت پیاف، آواز خوان اسطوره یی فرانسه، در سال 1915 در پاریس چشم بدنیا گشود. در نوجوانی آواز خوان دوره گرد ی بود. در همین آوان توجه مرد نامداری را که لویی لوپلی نام داشت و صاحب کابارۀ مشهوری در پاریس بود، جلب کرد. تا واپسین سالهای دهۀ 30؛ فرانسه و اروپا را مجذوب صدای خویش نمود. او که در آوان جوانی اش به "طفلک پاریس" مشهور بود، از خود مجوعۀ شگفت انگیزی از آهنگ ها بجا مانده  و شهرت و آوازه اش به آنسوی اوقیانوس اتلانتیک رفته است .
آوازش برای همیشه در گوشها و قلب های مردم فرانسوی زبان و غیرفرانسوی زبان باقی خواهد ماند. از آهنگ های او که شهرت جهانی دارد میتوان "زنده گی در رنگ گلابی"
"نیایش عشق"، "میلور" ، " نه ، هیج چیز را تأسف نمیخورم" را نام برد.

البته قابل تذکار است، که همهء آثار ترجمه شده، نیمهء جذابیت و معنویت خود را متأسفانه از دست میدهند. با ابراز معذرت فراوان.

L'hymne à l'Amour
سرود  نیایش برای عشق

اگرآبی بزرگ بالای سر ما ازهم بپاشد،
و زمین زیر پا های ما اگر فرو ریزد،
چه اهمیتی خواهد داشت؟
اگرتو مرا دوست بداری.

اگر عشق، صبحگاهانم را نور پردازد،
دنیا برایم هیچ و پوچ خواهد شد.
تا آنگاه که بدن نحیف ام زیر دستانت بلرزد،
مشقت ها چه معنی ای خواهد داشت؟
اگر عشق من، دوستم بدارد؟

اگر از من بخواهی،
تا آخر دنیا خواهم رفت.
اگر از من بخواهی،
مو هایم را طلایی خواهم کرد.
اگر از من بخواهی،
مهتاب را بزمین خواهم آورد.
اگر از من بخواهی،
گنج ها را به غارت خواهم برد.
اگر از من بخواهی،
هر چیز و نا چیز را بهم خواهم ریخت.

اگر از من بخواهی،
از ماوا و مسکنم منکر خواهم شد.
اگر از من بخواهی،
از دوست و رفیق و خویشم گذر خواهم کرد.
اگر از من بخواهی،
هر چیز و نا چیز را بهم خواهم ریخت.
بگذار بر من بخندند و مسخره ام کنند.

اگر روزی زنده گی ترا از من برباید،
یا اگر روزی بمیری،
و یا از من دور دور شوی،
و اگر دوستم بداری، یا نه،
چه اهمیتی؟
اگر با تو بمیرم

پس از آن،
همۀ ابدیت را با خود خواهیم داشت.
در آبی پهناور و بی انتها سفر خواهیم کرد.
آنجا، از رنج و مشقت خبری نخواهد بود.

عشق من، متیقینی که همدیگر را دوست داریم؟
بدان که خدا وصل کننندۀ دل های عاشق است .

 

Théo Sarapo ; Edith Piaf

اینهم یکی از آهنگ های دوگانه اش با آخرین مرد زنده گی اش " تی او سارا پو"  را که از فرانسه به فارسی دری برگردانده ام:

 

« A quoi ça sert l’amour »
عشق چه بدرد میخورد ؟

 

Sarapo
عشق ؟
همه در باره اش قصه های نامعقول و ابلهانه یی میسرآیند،
دوست داشتن ؟
به چه درد میخورد ؟

Piaf
عشق، تعریف و تشریحی ندارد.
نمیدانیم که از کجا و از کدام دَر می درآید ؟
و آدمی را با خود میبرد و غرق میکند.

Sarapo
شنیده ام،
که عشق آدمی را می رنجاند.
که او را می گریاند.
عشق؟
به چه درد میخورد ؟

Piaf
عشق،
شادمانی و مسرت را،
همراه با اشک برای ما هدیه می آورد.
شگفت انگیز است و هم غم انگیز.
Sarapo
پس چرا میگویند،
که غالباً ،
همه عشق ها،
نومید کننده و یأس آور اند ؟
و عشق مسرت بخش، نادر و نا پیداست ؟

Piaf
عشقی که لمحه یی با تو بسر برده،
حتی بعد از دست رفتن اش،
مزۀ شهد مانندی را از خود باقی میگذارد.
عشق جاودانی است.

Sarapo
اینهمه خیلی جذاب و شنیدنی است،
اما،
وقتی همه چیز  پایان یافت،
از همۀ آنچه برایت داده بود،
جز اندوه ِ تلخ و بزرگی نمیماند

Piaf
هر آنچه امروز برایت درد افزاست،
و روحت را می آزارد،
فردا ببینی،
خاطرۀ مسرت زا خواهد بود.

Sarapo
خوب ،
در مجموع،
اگر درست دانسته باشم،
بدون عشق،
بدون خوشی ها و غم هایش،
برای هیچ زنده گی بسر برده ایم ؟

Piaf
همین !

مرا نگاه کن !
هر بار که عشق بسراغم آمده،
باور اش کرده ام...
و باورش خواهم کرد.
عشق، به همین درد میخورد.

تو،
آخرین خواهی بود.
تو،
اولین هم بوده ای.
پیش از تو؟
هیچی نبودم !
با تو؟
همه چیزشده ام !
این تو بوده یی که دلم صدا میزده !
این تو بوده ای که برایم میباییستی !
تو را،
برای ابد عاشق خواهم بود !

حالا دانستی که عشق به چه درد میخورد ؟