شبگیر پولادیان
سرودِ نی
" بشنو از نی چون حکایت می کند
واز جدایی ها شکایت می کند "
رمز و راز عشق را درناله ها
واژه واژه آیت می کند
زان غمِ گسترده تا پهنای عشق
صد زبانش کی کفایت می کند
صد پرِ پرواز تا اوج ِ حضور
از نهایت تا بدایت می کند
بیکرانی ها کران تنگ او
پویه آنسوی نهایت می کند
نبض ِ جانِِِ ِ آفرینش می تپد
رمزِ هستی را کنایت می کند
روح ساری در سراب ِ آب وگل
در سرای جان سرایت می کن
زین جهان وزانجهان تا بگذرد
رخنه تا پایاب ِ غایت می کند
می شگافد سینۀ سخت ِ زمین
آسمان را اوج ِ رایت می کند
هفت دریا موج در موج ِ تپش
کشتی توفان هدایت می کند
می کشد از جان ِ جان آواز ها
جویه های خون عنایت می کند
" عقل دور اندیش " می سازد خجل
بند درپای درایت می کند
ای غریب ِ بیصدا ای بینوا !
نی نوایت را حمایت می کند
تا بلدای بلندت می برد
مست از جام ِ رضایت می کند
نی نوای جاودان سوز و ساز
داستان ِغم روایت می کند
"کز نیستان تا مرا ببریده اند
وزنفیرم مرد وزن نالیه اند "
2
"سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح ِدرد ِاشتیاق "
" یک زبان خواهم به پهنای فلک"
دفتر ِبگشاده چون نیلی رواق
کوچه های درد تا اقصای شوق
خانه های غصه تا پهنای طاق
زاشتیاقش مهر ِ شوقم در زوال
و زفزاقش ماه ِ عیشمدر محاق
چون نی بشکسته زآتش های دل
در گلویم ناله می گیرد خناق
غم ببارد زآسمانم طاق وجفت
خون بجوشد در رگانم جفت وتاق
خانۀ بلخم به سوز ِ عشق سوخت
خشک شد نخل ِ امیدم در عراق
شرح ِ دردم شرح ِدرد ِ سوختن
داغ داغان در گداز وانفلاق
ذره ذره جسم وجانم روز وشب
می گگدازد در تنور احتراق
اشک ِ دریا بار واخگر های دل
آب وآتش کرده با هم اتفاق
زی شما خواهم شدن ای دوستان !
ای شما را سینه سوزان زافتراق
جای من این وحشتآبادانکه نیست
این غرابت این پلشتی این نفاق
باز خواهم ساغر ِ سرشار ِ عشق
جلوه های ساقیان ِ سیم ساق
باز خواهم سیر نورانور عشق
درمیان کهکشانان ِ وفاق
نور ِ وحدت شش جهت یکسان کند
بشکند دیواره های چارطاق
"هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوی روزگار ِوصل خویش "
3
" من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان وخوشحالان شدم "
گه ، نوردیدم زمین پست را
گه به بال ِ عقل تا کیهان شدم
جان ِدرد آلود راگه تن شدم
گه تن ِ بی درد راچون جان شدم
همعنان ِ موج ِ مست ِ رودبار
همرکاب ِ باد ِ بال افشان شدم
قله ها چون ابر پوشیدم حریر
در زلال ِچشمه ها باران شدم
در شگفتن با گلی بشگفته ام
در سرودن بلبل بستان شدم
تیره شب ها را به نور ِدیده گان
اختران ِ اشک سرگردان شدم
چون گدازان کهکشان ِ شور وشوق
چلوه های آفتابستان شدم
شور وشادی روزهای تلخ را
فجر ِ جاری در شب ِ تاران شدم
دست ها پل ساختم بردشمنان
دوستان را یار وهمدستان شدم
شور و شادی روزهای تلخ را
فجر جاری در شب تاران شدم
دستها پل ساختند بر دشمنان
دوستان را یار و همدستان شدم
با ستمکش آزمودم کینه را
بر ستمگر رستم دستان شدم
بار مظلومان کشیدم دوش دوش
بوسه بر شمشیر خونریزان شدم
همصدا با هایهوی چون و چند
رونق دکانِ آب و نان شدم
راستای راستان را ره زدم
شاهدِ بازار کذابان شدم
رنگها آمیخته با ننگها
صلح را با جنگ در میدان شدم
هر کسی از ظنِ خون شد یار من
وز درون من نجست اسرار من
4
سِرِ من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن زجان و جان زتن مستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
سِرِ مانزدیک چون رگهای جان
باز تابِ بانگِ دورا دور نیست
در دل هر ذره پنهان مهرِ من
آسمان جلوهام مستور نیست
سِر من من پنهان درون چشم تست
گر جهانبین روانت کور نیست
آب و گل نورِ مرا تا جلوهگه است
دخمه تاریکِ مار و مور نیست
موج تا دریا شود من میتپه
یکدم آسودن مرا مقدور نیست
زخمهای سینۀ مشروح من
که ز داغِ لالههای طور نیست
در خراب آبادِ تنگِ سینهها
هیچ عاشق را دلِ معمور نیست
گر نبودی نالۀ فرهادِ عشق
قصۀ شیرینِ ما را شور نیست
سرو بالای که سر زد تا به من
جز بلندای سرِ منصور نیست
عرصۀ پروازِ سیرمرغانِ عشق
این جهانِ بستۀ محصور نیست
مرد چون شمشیرِ روشن بر افق
تا زخود در نگذرد منظور نیست
غربت آبادِ جهان را نالهاید
در نی ما جز دمِ مهجور نیست
نالۀ نی ز آتش پنهان ماست
نی ننالد گر دمی معذور نیست
آتشست این بانگِ نای و نیست باد
هر کی این آتش ندارد نیست باد
5
نی حدیثِ هر که از یاری برید
پردههایش پردههای ما درید
«آتش عشقست کانرانی»نواخت
«جوشش عشقست کانرامی»تپید
نی به آتش زاد و آتشپاره شد
نی حدیثِ آتشین ما شنید
سوز و ساز ما به نی آمیخته
نی گلِ فریاد ما را بشگفید
سِرِ نی از نای ما آید برون
سر ما در نی شود بانگِ نوید
نی تنورِ داغِ کوی لامکان
نی پیامِ بی زبانی را برید
نی سوار انگیخت تا اقصای جان
بیکرانِ دشتِ غربت گستردید
نی مزامیرِ رسولانِ فراق
جلوه گاهِ مهبطِ وحی و وعید
نی به تابِ نالههای سوخته
تار و پودِ حلۀ وحدت تنید
نی شبِ تاریک آبستن کند
نی رسد تا قلۀ زرینه شید
آبشارِ ناله از نی پست شد
نی به کوهِ سرکشیها سر کشید
نی سپیدارِ صدا بر چار سو
نی بلندِ پرچمِ خون شهید
نی صدای سرخِ منصوران عشق
نی صفای نسترنهای سپید
نی به فرهادانِ عاشق خونبها
تیشۀ فریاد بر کوهِ حدید
نی حدیثِ راهِ پر خون میکند
قصههای عشقِ مجنون میکند
6
در غمِ ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
سوزِ تو در روز ما شد توأمان
تا که جان از خویشتن آگاه شد
در غمِ ما شب تراویدن گرفت
سوز سازِ ما به سوی ماه شد
سوز هامان روز هامان کور کرد
مهر و مه در خیمه و خرگاه شد
روزِ ما را مهرِ غم خندید و رفت
شامِ ما همدردشِ اشک و آه شد
روزِ ما از بیصدایی شام شد
کوهِ ما از بینوایی کاه شد
در غم ما یوسفستان فلک
چهره پوشید و درون چاه شد
ما رعیتهای تنهایی شدیم
غم کله بنهاد و شاهنشاه شد
خواب آمد ما و منها ل شدند
وقت آن بیخواب الا الله شد
مه پرستان ماه از ره میرسد
شبروان خیزید وقت راه شد
آنکه در کوهِ تو خلوتگه گزید
بی نیاز از کاخ و مال و جاه شد
هر دلی با یاد تو الفت گرفت
همنشین جان مهر آگاه شد
در دمیدن صبحِ پاکِ صادقان
در شگفتن سبزِ رستنگاه شد
جاودان را جاودانِ دیگری
لحضهها در لحظهها کوتاه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
7
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش اسیرِ هوش ماست
ما به ساغرهای هستی نشۀایم
باده نوشانِ فلک مدهوش ماست
هایهوی ساقیانِ بزمِ غیب
نه فلک از بانگِ نوشانوش ماست
جانشینِ روحِ الا الله ستیم
از امانت بارِ حق بر دوش ماست
شیشۀ ناموسِ عالم در بغل
کهکشانان خفته در آغوش ماست
پا به بامِ بی نهایت مینهیم
عرشِ پاک کبریا مفروش ماست
رمز و رازِ جاودانِ هست و نیست
مظهرِ پنهانِ نیش و نوش ماست
رنگ رنگِ نور در منشور نیست
جوهرِ آیینۀ منقوش ماست
اوجهای عشقِ گردون سای را
قلههای کوهِ خارا پوشِ ماست
سجده گاهِ قدسیان خاشاک ما
آستانِ عرشِ دوشادوش ماست
صد جهان فریادِ شورانگیزِ عشق
داستانگوی لبِ خاموش ماست
نکتۀ سر بستۀ رازِ جهان
چون گهر آویزههای گوش ماست
باغهای سبزِ از ما گلفشان
خرمنانِ دانه زرین پوش ماست
پویش باد از روانِ چیست ما
هستی خاک از توان و توش ماست
خاکِ پست و آسمانِ بیکران
مستِ مست از ساغرِ سرجوش ماست
باده از ما مست شد نی ما از او
قالب از ما هست شد نی ما از او
8
بند بگسل باش و آزاد ای پسر
چند باشی بندِ سیم و بندِ زرا
چند این اهریمناتنت ره زنند
چند راهِ آز کردی رهسپر
چند در زنجیرِ وهنِ بردهگی
چون ستوران ماندهای در خواب و خور
چند این گوسالههای سامری
میفریبندت به جای جور و جر
آب و نان چرخ سیلِ بی وفاست
چند بندِ کوی و کاخ و بام و در
دست و پای زن که آزادی خوشست
ای ترا داغ شهامت بر جگر
برشکن بتهای خود خواهیت را
همچو ابراهیم با سنگین تبر
نیل فرعونی به نورِ حق شگافت
تا کشی بر طور سینا بال و پر
رستمِ دستان توای از دستِ غیب
داستانِ راستانِ دادگر
چون«علی» بگشای دستِ راذِ فتح
چون «حسین» از کربلای خون گذر
همچو«نجمالدین کبرا» بر فراز
پرچم آزادگی پیرانه سر
دامهای کیدِ ابلیسی گسل
پردۀ سالوسِ شیطانی بدر
کاخِ استکبار را از بن فگن
دیوِ استبداد را بشکن کمر
عاشقی آزادگی را در خورست
ای خوش آن عاشق که شد آزاده تر
عشق آز و زور و زر را دشمنست
عشق هر آزادهیی را کر و فر
هرکی را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیبِ کلی پاک شد
9
شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علتهای ما!
ای گشتن شاخِ درختِ آرزو
ای گلِ آزادۀ دنیای ما
ابر باران ریزِ دریا بارِ مست
موجِ توفان خیز بر دریای ما
تشنه گیهای روانها را شراب
ساتگین و ساقی و سقای ما
دست و پای هست با تو میزنیم
در تپیدن شورِ دست و پای ما
از تو دنیاهای ما معنی شده
برگزیده واژۀ زیبای ما
آفرینش را مقامِ سروردی
هستی ما تاجِ«کَرَمنا»ی ما
دردِ فریادِ تو شورانگیزتر
دردِ تو پیچیده در آوای ما
ای هوای دار را اوجِ غرور
ای«اناالحق» را قد و بالای ما
ای به بادت خاکِ ما رقصان شده
وی به یادت هی هی هیهای ما
عرصههای جاودانی را توای
رقص شورانگیزِ پر غوغای ما
ساز تو تا در ترنگِ ما خوشست
تَرلَلی لی ترَ لَلاَ لا لای ما
بال در بالی جهان اندر جهان
عرصۀ پرواز بی پهنای ما
مرحبا ای آفتابِ لایزال!
روشنانِ چشمِ خونپالای ما
شاد باش ای از تو شادان تر شده
پای تا سر جانِ درد افزای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
10
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق مد و جذرِ دریاهای مست
عشق طوفانهای وحشتناک شد
کهکشان در کهکشان استاره ریز
جلوههای آسمانِ پاک شد
اوجِ پرواز نهایت هاست عشق
عشق تاجِ تارکِ افلاک شد
از سر گلدستهها فریادِ عشق
آسمان در آسمان پژواک شد
لاله خون آلود میروید زعشق
ارغوان از عشق آتشناک شد
خونِ جوشان بر رخِ هر گل شگفت
آبِ سوزان در رگِ هر تاک شد
رنگها بسترد از نیرنگها
صیقلِ آیینۀ ادراک شد
تارو پود از خون گرفت و شوق دوخت
بر تنِ عریانِ ما پوشاک شد
هر کی او عاشق نشد آدم نگشت
هر کی او«کاوه» نشد«ضحاک» شد
عشق تا خود راند رخشِ لامکان
قدسیان را جای بر فتراک شد
ققنسانِ عشق بالاتر پرند
مرغِ عقلِ خام بر خاشاک شد
ما نیستانیم و عشق آن آتشست
هر کی این آتش ندارد خاک شد
عشق زد بر جنگلِ جانم شرار
در گرفت و شعلۀ بیباک شد
عشق تا گفتم زبانم لال شد
عشق تا خواندم دلم صد چاک شد
با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی