صفحه اصلی

                           
                                      
عشق وفلسفه

                                                          یا فلسفه ی حوادث

                                          نوشته ی شادروان محمد ابراهیم صفا

                                                 مهتمم : محمد یوسف صفا

                  ‏

 

قسمت سوم

 

ادامه ی مکتوب سوم .

 

 الهی آنکه به پیشگاه قضاوت تو میاید و میداند که میاید ،چگونه بر بیگناهی خود بنــازد. بلی!سخت است که بی گناه زیست و از قصوربر کناربود. آسان نیست گفـته شود که به حضور تو با دوش خالی از باروِزر(گناه )میتوان رسید . لیکن با رهبری توفیق تو اگر بنده به قدر استطاعت، به لطف تو و نجـــات بخشایی تو،به اطاعت قوانین اخلاقیه، یعنی آنچه عنوان "اوامر قطعیه "را به آن میدهند پرداخته شود این هم منتی است که بر وی گذاشته ای. خدایا! تومددگار ما شو. تو مارادریاب!

من ازاین شخص و گفته های وی بر خود میلرزم . میگویند تو ما را به مجازات می سوزی .

دراین جا یکباره بی اختیار شد . رشتهء مضمـــون را ازدست داد .سیل سرشک بر گونه های پریده رنگ او جاری شدو گفت : آخ او را برای تو ، به امید تقـــــرب به تو به عقیدهء وصول به آغوش مهربانی تـــومی سوزند!این موجود زیبـاست.

 خدایا! زیباست . چگونه میشود این کار را کرد ؟ همینکه تو به اوجمال دلفریبی داده ای، بس است . دستهء گل ترا گل تازه و رنگین تـراچرا باید سوخت. گل را کسی نمیسوزاند .

تاب این تصور را ندارم .اگــر چنین شود نمیگذارم .اگر نباشم و نبینم . نی ، نی. اگر زیر هزار ها من خاک سیـاه افتاده باشم، او با من خواهد بود . همین اکنون ازمن خبری ندارد .نمیــــداند با یک نگاه، آری یک نگاه و آنهم نگاهی گریزان در من حلـــول نموده است.مگرمن اورا دارم . با اویم . به جزوی دگری را ندارم .اوست که هستی من است. از او نمیتوانم غافل بمانم یا جدا شوم و دورافتم .

*

 

 دیروز رویداد صحبت من با وی چنان بودکه نوشتم .مگر قضیهء عشقی که به آن گرفتارشده است، لاینحل ماند. اکنون کــه چندین بارسخن های او را شنیده ام اینقدر دانستم که شعر و فلسفه در دمـــــاغ وی، با عشق امتزاج یافته است .عشقی که شاید دیگـــران بروی بخندند مگر خود وی را میسوزد و میگریاند . از ترتیب مضامین غیر مرتـب او دانستــم که جنون فلسفه و ادب ،عشق دیــــوانه مانندی راهم به دوش نحیف او بـار کرده است .

چنان مفهوم میگرددکه در جـایی با معشوقهء خود بر خــــــورده است .معشوقه اش نه وی را شناخته و نـه بوی توجه یی گماشته است .مانـــند آنکه کسی در خواب وخیال عاشق شود . بلی ازآن دیدن اوو از آن نگاه ناآشنایانه چیزی که نصیب او گردیده "خیال "معشوقه است که دردمــاغ او منطبع گردیده و معشوقهء بی خبر هم نمیداند که عشق افلاطــــونی این بیچاره به اوربط دارد. زیرا به یقین میتوان درک نمـود که باردیـگرنه معشوقه را دیده ونه به وی اظهارعشق کرده است تا رد یا قبـــول به میان آمده باشد . چیزی که از اظهارات او فهمیده نمی تواند شد یکی واقعهءبرخوردن به یک صفجهء اخباراست که درآن فــــوتوی معشوقه رابا نامزد احتمالی اودیده و حدسیات مربوط به ازدواج اورا خوانده است . و دیگرچند کلمه یی نا مربوط که اورا میسوزند واو روا نمیدارد که چنین کنند .

 

به هرصورت نخواستم روزدیگربه دیدن اوبروم . زیرامن او را دوست دارم وبا دلسوزی به شخصیت و افکار اوعـــلاقه مند شده بودم . مصایبی که درزندگی به آن مواجه شده است تنها وتنها بــه صحت جسمیهء او مؤثر بوده وروح اورا بیشتررقیق ومصفی ساخته است . در فلسفه افکارعجیبی دارد . به منطق خیلی ها عــــلاقه مند وفن مناظره راازمطالعات ضروریه میشناسد. به مراتب اخـــلاقیه بسیار وقع می دهد . به سقراط در جملهء فلاسفهءگذشته حــرمت زیاد دارد . تقسیم فلسفه را به علمی و اخــــــلاقی تصنیف بزرگ این مـرد سترگ می شناسد و امثال اینها .

*

 روز دیگر به دیـدار او شتافتم . مانند همیشه خمـوش و متفکر و با گیلاس چای خود مشغول بودو تجرع( جرعه جرعه نوشیدن ) میکرد . ازدیدن من خورسند شد و گفت : دیروز شما را ندیدم. این سخن قلبا ًمرا خورسند ساخت زیرا دیــدم اخلاص بی ریای من دروی مؤثرشده بود . جواب دادم : میترسم سبب زحمت نگردم و افکار شما را متشتت نسازم . آهی بـــــرآورد وگفت : برمن تهمت فکررا نباید بست .البته شخص تنها، همیشه گرفتارخیالات رنگ رنگ می گردد . چندی به خــواندن کتب سوق ورهنمایی شدم .چندی به صحبت دانشمندان می رسیدم . تمنی داشتـــم بخوانم تا چیزی بدانم . متأسفانه در زبان دری چنان ذخیره نیافتم که به زبانهـای دیگرمحتاج نشوم . آموختن زبان ها مدت زیادی را در برگـــرفت مگـــرمساعدت خوبی بمن کرد. استادان مراملتفت ساختند که اشرف علوم را بشناسم .ریاضی ومنطق را خوش کردم . به من چنان گفته شده بودکه این دو علـم الیه بوده برای برای استفاده از سایر علوم اساسات موثوقه تقدیم میدارند. بعد از این دو دانش، علم مناظره جالب توجه من گردید .مبدأ اینعلم را میتوان در اثر کوچکی از ارسطو یافت که به عنوان "تردیدات سفسطیه "نوشته شده است . و در آن جوانب مغالطه آمیزاستدلالات سوفسطـــاییون را معرفی و تصریح می نماید . بعدازاین ازحضوردانشمندان علوم مختلفه مستفید گردیدم .

یقین کنید که معلقات و معضلات علوم را فهمیدن درآخــر کار امر نا ممکن شده است. اقلاً  خـــــــــــــــود من توفیــــــــــــق نیافتم . تفکــر به ذات خود یک عمل عقلانی است. محل یا مرکــز فکر دماغ است .

فلاسفه تا این دم از هردو چیزنومید میباشند . یکی تـوازن خود دمـاغ تا بتواند عمل فکررا انجام دهدو دیگر مواجـه شدن تفکر به امــرواقع "یا امور واقعه " تا مبنای تفکر با تعقل صحیح را دریـابد . بــه همین علت است که فلسفه جز افکار متناقضه نتیجهء متفـق علیـه نداده است

مدتی فکر ماهیت اصلی اشیــــا ،دانشمندان را به خـــود مشغول ساخت در این هم اتفاقی میسر نشد . سپس تحول و ثبـوت به میان آمد . هراکلیتس و کراتیلوس به این سودا رفتند . سقــراط و بعد وی افلاطون دراین جریان تحول وعدم ثبوت یا عـدم استقراربسراغ ماهیت مستقره افتادند . "علم مثال " و کوایف نا قابل قــــبول آن نزد فکر افلاطون طلوع نمود . ارسطو که می گویند فلسفه راازآسمـــان به زمین آورده است مثال استاد خود را صورت ساخت تا با مــــاده یکجا شده، ثابت و غیر ثابت را تفسیر نماید.

درمقابل تحول وعدم ثبات که هراکلیتس ملهم آن بود ،انکار تحول و حرکت در تفکرات فلاسفهء دیگـــــر مانند زینوفین و و شاگردان وی شنیده و خوانده می شد . بــه خصوص دراستدلالات زینو شاگرد بالواسطهءزینوفین . فلاسفه فرد فردومکتب مکتب درافکارخودتاامروز بروی یکدیگرخود خورده اندومیخورند . نظریات ایشان ازمعقولیت تا به جهل ساحه میگیرد از همین جهت است که من مدتی مطلقاً منکر بودم ازینکه ، علمی به تعریف خاص و جداگانه به نام فلسفه وجـــــود داشته باشد و خوانده شود . به نظر من طالیس و فلاسفهء دیگری که به معلومات طبیعیه اشتغال مینمودند،اشخاص خوب ومفید بودند . مگراین فکر را هم ترک نمودم زیرا این متفکرین ابتدایی هم زمانیکه درمادهءواحده به حیث اساس ترکیبی کیانهای طبیعیه متوجــه شدند بـه فلسفه رفته بودند. فلسفه تا امروزحتی یک شخص عادی را هم به قناعت رهبر نشده است . من چنان میدانم که فلسفه به من خدمت کــرده است .اما خدمت آن اینست که به من نفهمانیده است . دراثر یکی ازنویسندگان معروف خواندم که در کنار شخص دیگری در یک عراده سفر میــکر د . با وجود آنکه بنا برتنگی جای ،یکدیگررامیفشردند طبعاً با یکدیگرصحبت می نمودند . مگر این نویسنده به حیرت رفته است کـــه با وجود این قرب مکان و صحبت ژرفای داخل، این شخص چقــــــدراز فهم دور است . میگوید نمیتوانم بدانم که دراعماق بعید باطن این شخص چه عوالمی وجود دارد وچها میفهمد وچها می بیند وبا خود میـگوید وبه من نمیگوید .

 

 نهایت شیی موجــــــــود مـــادی همان چیزیست که به "هیولا "موسوم است . این شیی موسوم به هیـــــولا چیست ؟ . آن چیز یگر که به نام صورت به او هستی میدهد،مثل اواست . اگــــر از شما بپرسند هیولا را می بینید آیــــــــا می توانید بگویید نی؟ . همچنـان آیا صورت را در اشیــــا نمی بینید و ادراک نمیکنید ؟ . جواب این سوال هم بـــاید مثبت باشد زیرا شمـــــا "شی " را می بینید و "شی" مانند هیولا صورت دارد .مگر آیـــــا میتوان گفت هیولا چه و صورت کدام است ؟ .

 

میگوییم مثلث مربع و امثال آن صـــوراند . اکنون اگر بگوییم " اشیای "حامل یا دارای این صور وجــــــــــود دارند بلا شک درست گفته ایم زیرا مثلث یک شی است اگــــــر یک شی را مثلث یا مربع ندیده بودیم مثلث نزد مـــــا معنایی نمیــداشت .آن را ادراک نمی کردیم . خوب اکنون بیایید هــــیولا رااز صورت جدا فرض کنیــم و مثلث بودن را بدون آن که مثلث است به خــاطر بیاورید. هردو نزدما مجهول خواهد بود . فلسفه را می گویند علـــــم علوم است . اما کدام علم به حقیقت " معلوم "خود رسیده است تا فلسفه هـــــــــم رسیده باشد .

تا کجا باید برویم ، بخوانیم ، بجوییم ، بگوییم و ندانیم .

اندکی مکث کرد و گفت :

گمــــــان نکنی من از اهل " قنوط "( نا امید) باشم . کسی کــــــه منطق و فلسفه نمی خــواند او را نمیتوان گفت مجهز به عقل است . بــــــدون تعقل و بدون آن که در امور زنــدگی " به هر صورت "منطق رهبــــــر یک فرد نشود میتوان گفت ماشینی به نام " انسان"موسوم شده است . یک نفـــــر انجنیر در کار گاه خود لوازمی را تدارک میکند که بــــــــــرای رفع ضرورت وایــــــجاد انواع سهولت ها و تفریحــــــــــات بشر ضروراست . این رنجبری و کار او را تقدیرباید کرد . لیکن بعد از انـــــــــکه از کـارروز دست میکشد و قدری راحت من کند طبعا با خود سر و کـــــــــاری دیگــــر هم دارد . اگـر به معبدی میرود قصهء او طویل است . و اگـــــــــر دهری باشد باز هم می بیند و می شنود فکر میکند . شایـــــــــــد توهم دیده باشی که یک نفر متدین به جــز زندگیی ناسوتی عالم دیگـــــــــری هم دارد . نزد اودنیــا استز مگر عقبی را هم در عقـــب دنیای فعلیــــــــه می شناسد . در بارهء خـــدا کارهای خدا ونسبت بندگی خود با خدا و یک جهان دوم و کوایف آن تفکر ها می کند . بسا مطالب مهم را در این رشتــــــــه نمی دانــــــــــــد .

 

دربارهءیک شمار سوالات جــــواب هایی هم تـــــدارک و بـــه ان قناعت می نماید . در زندگی فــــــــکری اوقبول و تسلیم هــــــم سهـم زیاد دارد .

چون و چرا هایی است کـــــــــــه در برابر آن سراسیمه می شود . قسمـا به پرسش و استفاده صرف وقت میـــــــکند . به جــــواب هــــای انان که ایشان را اهل دانش می دانــــــــد هـــــم تمـــاما ً قانـــع نمی شود . با خـود گفت و گو ها میکند . دربارهء این جهــــــــان می اندیشد . از آن جـــهان خوف ها ورجا ها دارد . خدا، بــــــــــــازپرس، حساب، لطف، غضب، چه و چه و چه . و به خود می گویــــــــــد اگر این ها نبــــاشند پس منطـــقِ این همه هنگامه چه خواهد بود ؟ .

 

آن که به موجــــــــــــودی موسوم به خـــــــدا قایل نیست، فقط از یک نظم سخن می گــــــــویدوبس . چنــــــــین شخصی انارشیست فلسفی است . زندگی نزد اوهمین نظــــم است وبس . کـــــــــاراین شخص بسیار سهل است . مگر از مدتی است فکــــــر می کنــــــــم که آیا کار و عمل واقعی در زندگی جانب سهل آن است یا طــــــــــــرف مشکل آن . بعد ازبسیارتفکراکنون عقیده دارم که واقعیت را جـــــــــانب مشکل تشکیل می کند نه طرف سهل آن بنا برآن میخواهم بگویم فلسفه بـــــــخوانید . خود را با منطق تجهیز کنید. نومیدی،نه تنها خطــــــا، بلکه "بـــــــــــزدلی " است .انسان از رسیدن به حقایق نهاییه هنوز بسیار دور است . مگــــــــــرساینس رو به انکشاف روان دیده می شود .

 

به عقیدهء من سؤال قابل تشویش همـــــــــــان سؤال است که، سقراط با فداکاریی قهرمانانه به میــــــــــــان آورد. یعنی "فلسفـــه در تقابل با سفسطه "انسان به حیث موضوع مطالــــــــــــعه به جای تفکرات فزیکی یا روح به مقابل جسم با معنی در مقابل ماده .

 

ازجمهوریت افلاطون تا کتـــــــــاب سیاست ارسطو، شهر خدا ، مدینه الفاضله و اتلانتس جدید تــــــا زمان های او و آثـــــاری مانند شهر افتــــــاب "کمپانیلا "همنـــــــــــوایی تازه یی "اوون " و اثار سن سیمون فوریه ، مارکس وانارشیست ها همـــــه وهمـــــه ازهمین" ثنویت کبیر " ( این نام را مــــن به آن داده ام)، سقــــــراط یعنی "فلسفهء اخلاق در مقــــــــــابل فلسفهءعلمیه"پیروی می کنند بــــــه ایـن معنی که مانند سقراط اصلاً فلسفه را به "انسانیات "متـــــــوجه میخـــــــواهند و بعداً به علوم .،اینک که درجهان ما، ساینس انسان را به تسخیرماه و سیـــــــــارات رهبــــری می کند از آن روز مشـؤم که جنــــــگ دوم جهانی در گرفت تــــا امروز که سالهاختــــــــــــــم آن میگذرد، بد بختانه بهیمیت ( حیوانیت)و وحشت هـــــیروشیما و ناگاساکی "که میـــــــگویند تنـها پیلوت آن دیوانه شده و آمرین بزرگ آن ادنی تأثــــــــــــری هم ندارند" "ثنویت کبیره "را بار دیــگر منعکس ساخته است .امـــــــــــروز باز سفسطه به کرسیی بلند تر از فلسفه نشسته و فلسفهء ذره "کــــــــــــــه تا این زمان بحث مفید و رهبر به پیشرفت ها در فزیـــــــــــــک دانسته می شد" نزد ما سؤ استعمال آن و خطرات احتمالی که جهــــــــــان ازآن حس میکند، مبدأ فلاکت ها و عقب رویی کــــــــــاروان مدنیت انسانیه گــردیده است. و اینک پس از قرن های بیشماربــــــــــا ذرهء بدوی متجـــاوز و برای همنوعان مخوف می شویم .

از این جهت است که عقیـــــــــــــده دارم فلسفه بخوانیم فلسفه میداند که به حیث علم العــــلوم میـــــتواند موسوم به جهل الجهول شود .لیکن عین همین وضع دماغ را بــــــــــه سیر در فضاهای بیکران و چگونگی های بی حد و مرزسوق می دهدو به گــــــــــردش می آورد. اعراب می گویند "انچه را کاملا ًنمیتوان دریافت کــــــــــرد کاملاً نمی توان ترک نمود " .

انسان هنــــــوز فرصت زیـــــادی برای پیشرفت ها در جهان ساینس دارد. مگرمتأسفانه همـــــراه مد و جــــــــذر یا رکــــود و جنبش تاریخی که درپیشرفت عـــــــــــلوم و فنون صورت پذیرفته است، انسانیت هم دستخوش بسا حوادث ناگــــــــــــوارواقع شده که، ازفساد های اخلاقیه که در مــــــرور دهور جـــــــوامع ومـــــــؤسسات و دولت ها و و امپراطوریت ها را از بین برده نیز مثال ها مـــــــوجــــــود است . من عقیده دارم که عصر ما بلا شک و شبهه یــــــکی از مثــــــال های جگـر خون کن است .پیشوایان بزرگ ادیـــــــــــــان مانند موسویت و عیسویت و اسلام " که ما ایشان را صاحب کتــــــــــــــــــــاب آسمانی می دانیم " و ادیان دیگر که نزدما اصحاب کتــــــــــــاب گفتـه نمیشوند وطبعا پرنسیپ های عینی شانرامورد تـــــــوجه قرارنداده ایــــــم همه به اخلاق وفلسفهء اخلاقیه مواقف بلنــدی را قایلند . همچنــــــــــــــــان فلسفه ها نیز همه از اخلاق فردی، اخلاق فامیلی، اخــــــــــلاق ملل و اخلاق بین المللی بحث میرانند. همه میدانند و می گـــــــــــویند، انسان فقط اخـــــــلاق است . این به قدری بدیهی است که بحث هم نمی خواهد .

 

منحــرفین، دروغ بافـــــــــــان ،مستغرقین در مادیات یعنی سرمایه داران جابر، سود خواران ، خـــــــدمتگاران جبره و ظلمه در ادارات کشور ها این ها همـــــــــــــه جوانب ضعف اخــلاقی دارند و مریضان روحی به حساب میروند .

فلیسین شالای دراثرخـــــــــــــود به عنوان "فلاسفهء هند " یاد میشود، این فیلسوف ما همین که "فلاسفهء هند " را بــــــــــــــر زبـــان آورد، یکباره خــــــــــــود را از دست داد وگفت :هند ، هندو .

آه ! این کلمه چرا سوزان است چــــــــــــــرا می گدازد چـرا مانند صاعقه می رسد .

*

دیدم بـــــــــــــاز به همان سوز و گـداز خـــود رفت و زار زار به گــــــــــــــریه شد و کلماتی بر زبـــــان آورد که من نفهمیدم . مانند همیشه او را گذاشتم و رفتم .

 در راه فکر می کـــــــــــردم که بالاخــــــره کدام روز خواهد بود که ازژرفـــــــــــــــای دل این مرد دانشمند خبری یابم .اینقدر روشن بود که علاوه بر فلسفه، به یک عشق دیـــــــــــــــوانه وار و غیـر عادی گرفتاراست و از گفتـــــــــــــــگو های او به چنـــــــد نکته رسیده بودم .

یکی این کـــــــــــــه، در " کجایی " به خانم محتــرمی برخورده و به یک نگاه شیفتهء زیبــــــــــــــایی و ادای خوب و دلــربایانه و در عین زمان وقــــــــــــــار و شخصیت او شده است. ایــــن فیلسوف زرد و زار دل خود را هم فیلسوفانه داده و اغلب این کـــــــــــــه محبتی را که از او در دل خود گرفته به وی هم اظــهار نتـــــــــــــوانسته یا نکرده است .

 

از امــــــــــــکان ازدواج اوبا شخصی و اتفاق خواندن این خبــــــر در در صفحهء یکی از نــــــــــامه ها در چنان جایی که توقع آن نمیرفت، فیلسوف ما به فکـــــــــــر تدبیر خاص " قدرت"که هر حادثه رامـرتباً و مستمراً ایــــــــــــجاد می کند افتاده، می گفت : تدبیر الهی نه تنها در انتظامات بلکه در حـــــــــــــوادث هم باید جستجـو شود. زیرانظـــــام ظاهری که در خلقت به نظـر می رسداشاره به نـــــــــاظمی دارد مگر در حوادث نیزاگر غور شود عین انتظام موجود است.

 

 

ادامه دارد.