صفحه اصلی

              


   قسمت چهارم

 

 " من از این به خـوفم که افـــکار وی با دل بزرگ وی به زیرخــاک تیره خواهد رفت و ما از آن محروم خواهیم ماند. " 

عادتا ً بلد شده بــــودم که، هرگاه فیلسوف بیــــــــــچارۀ ما،به زیر اثــر سوز و ساز محبت خود میــــرود، باید او رالا اقل برای دو یا سه روز نیازرد و مــزاحم وی نشد . بنا برآناز او ر خصت گرفته  از نزدش بر آمدم .میگویم "رخصت گـرفته از نزدش بر آمدم " . نپنداریدکه به خود بود و طوری از او رخصت گـرفتم که عادتا ًمــردم از دوستان می گیرند . نی نی، او اشک می ریـخت آه می کشید کلماتی از او شنیده می شدکه صراحتا ً بی معنی بود  .

جایی که در آن سکونت داشت، عبـارت بود از یک اتـــــــــــاق محـقر با فرش بوریا  ودوستی که بــــا او معاونت کند . همنشین او شخصی بود چــــــــــــرکین و با مـوهای نمدی.فقیری بود که گداگری نمی کرد. کسبی داشت خیـــــــــــــلی نازل مگر عوایدی ازآن می گرفت و نان خود را با عزت نفس میخورد.

فیلسوف ما عـــــــــــاشق دگــری بود . این شخص عاشق فیلسوف بود. زمانی کـــــه هر دو چـاینک هــــــــــــای چای، یا ظرف های جداگانۀ نان راپیش رو نـــــــــــــهاده طعـــام می خوردند؛ و به همدگرنظر می کردند، حس می کــــــــــــردید که شخص خموش به فیلسوف محبتی دارد سرشته با حــــــــــــرمت . ازهیــچ گونه وضع خدمت گارانه برای فیلسوف دریغ نمیکرد .

اگر با فیلسوف ساعت ها صحبت می کـــــــــــردید، رفیق او مانند سنـــــــــــــگ سرد و ساکت نشستـــــه می بود .وقتا ً که میرفت یکباره بر می  خــــــــاست و روان می شد . فیلسوف بـرویش تبسمی می کرد .اگـــــــــــر فیلسوف از اتاق بــرون می خواست برود پاپوش او را تـــــــــــــکان داده و پف زده وحتی با آستین ژنده وکثیف خود "بعضا "پاک کــــرده پیش پایش می نــــــــــــــهاد . دوستی و هم نشینیی این شخص با فیلسوف مـــــــــــــا، یـکی از اسرار حـل ناشدنی

بود . لیکن امر واقع بود . من نمیتوانستم از اودر آن باره چیزی بپرسم  .

فیلسوف ما که یقیــــــــــــناً قابل حــــرمت و صاحب عزم متین و با هر کس احتـــــــــــــرام کار بود، جـــــهان را به نظــــر معمول و عادی نمی دید  .یعنی کسی را بنـــــــــــــا بر دارایی حرمت نمیکرد و بنـــــــــــــا برفقر تخفیف نمی نمود .درصمیمیت این شخص با فیلسوف شکی نبود و فیلسوف ما هــــــــــــم او را دوست می داشت و درموقعش به او فرصت نمیداد که خــــــــــــود را دربرابر فیلسوف کوچک یا نازل تصورکنـــــــــــــد  . چندین بار دیدم که او را نگذاشت پا پوش او را پیش پایش نهد و یا به طرز خود پاک کند .

کمتر با هم حـــــــــــــرف میزدندو چندین بار شنیدم که به کلمۀ محبت آمیز  "جان " به او جـــــــــــــواب می داد  .چیز بسیار جالب این بود که، در حــــــــــــــال توجه فیلسوف به سوی دیگر، رفیق او یکسر به جــــــــــــــانب او می دید . طــرزدیدن او پراز محبت آمیخته با حیـــرت بود و این به صــراحت معلوم می شد. اینکه چگونه با هم بر خـــــورده بودند و آشنا شده بــــــــــــــودند  به کسی معـــلوم نبود . این هم سِر کوچـــــــک دیگری را نشکیل میداد  .

                                      *

بعد از دو روز، باز دلم جـــانب او پرکشید . میدانستم با من خو گرفته  ازدیدن من بدش نمی آید  .حتی گمــان می کردم می خواهد از او بی تکلف خبــــری گرفته باشم . به نظـر من چنین شخصیات به فتوای دل پابند و واقعا ً صمیم می باشند.

جانب اورفتم. یقین کنید به فتوای عـــــامه که فهم را به دل نسبت می کننداز دیدن این مظلـــــوم نکبت زده، بار ها به خود میگـفتم سینه را باید شگافت و این پـــارچۀ گوشت مضطـــرب و بی آرام را بردارم ، بیفگنـــم ، پامال کنم و خــاک سرد را با خون گرم آن بیالایم  .

چند بـار به خود گفــــــته ام ، بسیار سهل است که دماغ من یکباره متلاشی گـــــــــــــــردد تا چنین کوایف را . . .

این چه قیــــامت است . این چــــــــــــه فلاکت است .

مرد دانشمند.  مردی کــــــــــــــه دانش او را نمیگذارد

مـــــرفه باشد. مردی که سر بلند است و روح بلنــــــــــــــد پرواز دارد. مــــردی که مردود است.مردی که بــــــــــــــه عسرت زندگی می کند. مردی کــه او را نمیتوان خــــــــــــــریداری کرد. مردی که نمیتوان او را مضحکه ساخت، از او کــــــــــــــار گرفت و رخصتش کرد .

بلی ، بلی این مرد دیوانه! که سر رشتۀ همه مصالح مـــــــــــــــادیه را از کف داده است، قابل ترحم بودو سزاوارحرمت . امـــــــــــا همه بروی،  خندیدند .

رابطۀ مــــــــــن با این عاشق دل سوختـه ودانشمند پر غرور، برای من بلا ها را در بر داشت . آنـــــــــــروز که با هم به گردش بر آمدیم موتـــــــــر تیز رفتاری که از پهلوی مــا گذ شت بر سر و روی ما لا ابالیانه خـــــــــــاک پاشید، من در حـــــالی که روی خود را پاک می کــــــــــردم بی اختیار گریستم . از این گــریه پروا نکردم زیرا به او معلوم نشد که آب چشم مــــــــــن از گــــــریه بود.

گـــــــــاهی که برای وی می گریستم  و خود داری از گـــریه ممکن نمی شد،  به یک بهانه از او جـــــــــدا می شدم . مگر این بـار سوال جدا شدن در بین نبود. خــــــــــود وی سر و روی خــود را پاک میکــرد و بس  . نزد او، دانشمند، مفلوکی نبود کــــــــــــه، بر حـــــــال وی دل سوزی کــــــــــند . از چشم او نیـــز آب سرازیــــــر شد مگر اثر رسیدن گرد بـــــــــود بـــه چشم وی  . با هـــــم روان شدیم . من نمی خواستم صدا بـــــــــر آرم .  می ترسیــــــــدم از صدا، رقت مرا حس کـــــــــند . بر لب آب، روی خــود را شستیـــــم . همیــــن که برخاستیم گفت :  بسیار خـــــــــاک درشت بــود و به طور بسیارعادی روی خــود را با دستمــــــــــال کــــوچک خشک می کــــــرد و می رفتیم  .

تصور نکنید  دنیای ما  نزد وی " گریــــــــه" نداشت . بارها او را گــــــــریان دیده بودم .بــار ها ازدل  "یا دماغ یا فهم "شکوه می کـــــــــرد .بارها تـراژیدی هایی را که درزندگیی بشر بازی می شود، مورد تبصره قرار میداد . امـــــــــــا مـربوط به شخص خـــــــــــوداستدلال قنــــاعت آوری داشت، می گفت :

   من جز یک حادثه نیستم. مانند مرمی یی کــــــــــه به قوت انفجار راکت ها سوق می شود، میلیون ها فشار در من، میلیون هــــــــــا حرکت تولید می کند . راکت مرمی را از عقب میــــــــــراند؛ اما مرا هر چـه باشد داخل خودم در حــــــــــرکت می آورد . با این قصر ها روانـم .عقل و حساب، مرا می رانند . جذب و جنــــــــون مــــــــــرا میرانند . من آن حادثهءبزرگ عالم کـَــــــــــون می باشم که، میلیون ها حــادثه را هر آن می توان در من سراغ نمود. "اگـــــــــــر میلیون ها کم نبــــاشد "

من حادثهء جــــــــاریه ام. می روم . اما به کجا؟  .  به جایی که نمیدانم و در عین زمــــــــــــان میدانم.  زیرا درحـوادث داخل من چیزی هم وجود دارد کـــــــــــــه، به من  می گوید چنین باش و چنین برو . کانت این را  "امر قطعی"تفسیر می کند .مــــــــــن چنین نمی گویم. زیرا خوب یـــــــــــــا بد را یک حادثهء جــــــاریه مانند خودم که نصف روشن من می باشدبه مـــــــــــــن می فهمــــــــاند و جاریاً می فهماند  .

آه ! آنکه مرا از خـــــــــــود برد آن حادثه  .  .   .

به گریهء سوزناکی گرفتار شد. مـن خود را از او دور کردم. مگر روان بودیم . من بر حــــال وی دل می سوخـــــــــــتم . به نظر من این شخص بـــــــزرگ و دانشمند، سزاوار چنین زنــــدگی یی پر از مشکلات نبود .نمیدانم محیط چــــــــــــرا او را گرسنه و بـــــرهنه و پریشان می خواهد. من از این به خـــــــــــوفم که افـــکار وی با دل بزرگ وی به زیرخــــــــــــاک تیره خواهد رفت و ما از آن محروم خواهیم ماند.

دیدم چشم ها راپاک کرده به جـــــــــــانب من نگران است  . باز به او نزدیک شدم  . چـــیزی نگفت . به کنار دریا رسیدیم . باز هم خموش بود. زیر شاخ های خــم شدهء درخت بید نشستیم .دیدم بــــه پیچ و تاب امــواج دریا متوجه و از خود رفته است .

از او دور شدم .دیــــدم به من نظری کرد و چیزینگفت .

خود را به تفرج مصـــــروف نشان دادم و گردش کنــان به پشت سر او بین شاخ های انبوه چنــــارنو رسیده پنهان شدم

و گوش دادم که میگفت :

بلی ! حــــادثه، اصل است و اساس همه وجــودها است . بلی ! همین است . مــن چنین میدانم. حادثه حادثه، حادثه .نـه آب و نه آتش.  نه دمه یـا غبار. نی نی،  من به جز حادثه، چیز دیـــــگری نمی یابم  . حادثه حادثه ،حادثه  .آخ که حـــــادثه مرا بربـاد می دهد . من هم حادثه ء وجــــود  نــــازنین او . . .  بلی ! وجود دلبــــر او هم حادثه است . اینک جهان حادثه ها .

اینقدر گفت و باز به گریه افتاد  .

                                            *

ادامه دارد....