واسع بهادری
بعد
ازینکه در
شروع دهۀ شصت هجری جنگها در افغانستان شدید ترشد،دولت کارمل به جلب وجذب
جوانان و
" احتیاطی " ها دست زد. تعدادی از" احتیاطی " هاکه
سالها قبل خدمت زیربیرق راتکمیل
کرده بودند، درحال میانه سالی جلب دوبارۀ عسکری شده به جبهۀ چنگ فرستاده
شدند. از
آنها هم خاطره هایی است که خدا کند روزی گفته شود. مگرجلب جوانان به عسکری
، مثل
سابق نبود که متعلم ومحصل رابه عسکری نمی بردند. پبشتر ازآن سن وسال هم برای رفتن به عسکری معلوم
بود. مگر در وقت شدت
جنگ، وضع تغییرکرد.
به
قطعات عسکری
امر داده شده بود که که باید وحتماً روزانه 20 نفرپیدا کنند . مثلی که
ضحاک ماردوش
به مغز جوانان کار وضرورت داشت ، آن قطعات هم جوان کار داشتند که برود
وجنگ کند
ازترس
عسکری بردن
جبری، یک عده متعلمین مکتب را ترک گفته در خانه های خود ویا اقارب و
دوستان شان مخفی
شدند. یعنی تعداد مکتب گریزها زیاد شد.
بارها اتفاق افتاده بود که افراد جلب وجذب درختم
امتحان متعلمین را از مکتب
گرفته وبه سوی جبهۀ جنگ برده اند . ازدست همان ترس بود که یک عده روزهای اخر امتحا ن را مکتب نمی رفتند.
دولت که از موضوع مطلع شده
بود ،شروع کرد به
تلاشی خانه ها. قبول کنید که مخفی کردن دوستان وآشنایان در گذشته شاید
آنقدرمشکل
نبود که خود را درخانه، پنهان کردن، مشکل تمام میشد. برای اعضای فامیل هم
دردسر
زیادی بوجود میامد .
داشتن
تذکره
وکارت هویت متعلمی یک چند وقت مشکل را به عقب انداخت. ولی با ضرورت به
انسان بیشتر
برای جنگ ، کارت هویت متعلمی هم اهمیت خود را ازدست داد. تا چندی اگرگروپ
های جلب
وجذب کارت هویت را میدیدند آدم میتوانست به راه خود برود اما پسان ها کسی
پشت عذر
وزاری نمی گشت . کسانی که موفق به فرار به طرف ایران ویا پاکستان میشدند،
ویا راه
رفتن به اروپای شرقی وشوروی برای شان باز میشد، نوش جان شان . ولی کسانی
که آن
امکان را نداشتند ومجبور بودند که غم
پدر
ومادرپیر را بخورند وسرپرستی اعضای خانواده را کنند، در به در وخاک برسر
وهر دم
شهید بودند.
قصه
کوتاه، رخصتی
زمستانی سال 1361ومتعلم صنف 11 بودم . کارت هویت وتذکرۀ لعنتی را هم در
جیب داشتم
. حوالی ساعت 8 صبح رفتم که برای خانه چیزی بخرم. موتری که سرباز بود و در
آن چند
تن جوان وعسکر نشسته بودند ، درپهلویم ایستاده شد. بعد سربازی گفت :
آغاجان
، اسنادت
را بده .
اسناد
را که شامل
تذکره وکارت متعلمی ام بود برایش دادم .اسناد را نزدخود گرفت ، طرف موتر
رفت وبعد
اشاره کرد که:
بالا شو به موتر!
گفتم
اسناد دارم
.
از
داخل
موتراقایی صدا کرد که آغاجان بالاشو وقت را از دست نده . ترخیصت را که
گرفتی بخوبی
وخوشی شهادتنامه ات را نیز می گیری !
دلیل
و وعذر هیچ
تأثیرنداشت . با یک دنیا غم وغصه در موتر بالاشدم.
در
موتر جوانان
یکدیگر خود را دلداری میدادند ، کسانی بودند که حال نیمه گریان را داشتند
. کسی
هیچ گپ نمی زد . من درفکر خانواده وسرگردانی های بعدی پدرم بودم . چند
عسکرهم می
خندیدند. یک تن از جوانها از عسکری پرسید که احوالدار ما را کجا می برند ؟
در
جواب با دست
به سوی آسمان اشاره کرد.
جوان
گفت ،
احوالدار نفهمیدم .
جوان
دیگری گفت ،
او برادر، میگوید که تمام ما را می برند درطیاره می نشانند ویک طرفی روان
میکنند.
رفتیم
اول به
کورس " آ " که درپل محمد خان واقع بود . نام هایما را گرفتند ویک لست
ترتیب شد. بعد از آن روانما کردند به حربی پوهنتون ( دانشگاه حربی) واقع
پلچرخی .
در آنجا تا وقت رسیدن نوبت وترتیب " پارچۀ سوق " بچه ها ی که باهم آشنا
بودند سرگرم قصۀ روزگار و نا امیدی های خود بودند .
بعد
از انتظاری،
فهمیدیم که نماینده های وزارت دفاع ،امنیت ( خاد) وداخله در اطاقی نشسته
اند وترتیب
کارهایی سوق ما را به سوی جبهه های جنگ میدهند.
بعد
از ظهربود
وبچه ها را سه سه نفر بردند به داخل همان اطاق.
وقتی
نوبیت من
رسید وداخل اطاق شدم ، دراولین نظر چشمم به خویشاوندما افتاد که وظیفۀ
نمایندگی
وزارت دفاع را داشت . رویش طرف میزکار بود .با دیدن عکس ، به طرف من دید
وگفت ،
تراهم آوردند . بعد با خط دُرشت در روی پارچۀ سوق نوشت :
"
قابل سوق
نیست " .
آهسته
گفتم که
صدیق جان بچۀ ما ما را هم آورده اند .
گفت ،
برو
ازینجا!
وقتی
بیرون شدم ،
دیدم که موتر های صاحب منصبان حربی پوهنتون درحال حرکت میباشند . با عجله
خود را
داخل یکی از موترها انداختم ودر گوشه کگی جای گرفتم .
*
دوسال
پیش که در
مرگ ماما ، صدیق را در آلمان دیدم . بیست وچند سال از آن وقت گذشته بود.
شکایت کرد
که من منتظراو نمانده واز همان دفتر به سرعت فرار کرده بودم .
گفتم
، یک لحظۀ
مناسب بدست آمد ترسیدم که از دست نرود .
از
صدیق پرسیدم
که تو چطور به سرعت فرارکردی ؟
گفت :
« وقتی
خویشاوند گرامی مرا دید در کاغذ مربوط من نوشت که "قابل سوق نیست " . بعد باظاهری بسیار
قهرآلود اما
آهسته طرفم دید وگفت که ازینجا بری!
از
حربی پوهنتون
که خانه رسیدم ، گفتم که فلانی مرا گفت که ازینجا بری. تمام اعضای فامیل
فکرکردند
که او مشوره داده تا صدیق افغانستان را ترک بگوید، در غیر آن بازهم درد سر
فامیل
پیدا میشود وهر وقت واسطه وسیله دستیاب نمی شود.همان بود که دو روزبعد
فرار
رابرقرار ترجیح داده وبعد ازچندین روزبه پشاوررسیدم .»
***