برگرداننده : حمیرا مولانازاده
George
Brassens
جورج براسَنس
چهره ای دیگری از میراث های ادبی و ارزشهای بی نهایت
بلند ادبیات و موسیقی
فرانسه.

جورج برا سَنس در سال 1921 در شهر سِت بدنیا آمد.
سالهای متمادی در فابریکه
موتر سازی «رونو» بحیث کارگر وظیفه اجرا میکند. و در
همه دوره های زنده گی اش شعر
میسراید و با روزنامه و مجله همکاری میکند. اولین آلبوم آهنگ های خود را
در سال
1952 معرفی مینماید. از همان آوان به بعد، شعر ها و ریکارد ها و کست هایش
گشته و
بر گشته به نشر و چاپ میرسند، و نزد مردم از محبوبیت بیحد و حسن نظر سر
شاری
برخوردار میشود. ابیات، شعر ها و نوشته هایش عموما مورد تصاحب و تصرف نیز
قرار
گرفته اند. طرفداران کلیسای کاتولیکی میکوشیده اند تا بمردم ثابت نمایند،
که : «این
مرد که برای آزادی بی خدایی و بی ایمانی میکوشد، نمیداند، که خودش با ایمن
ترین
همه است.» و اینهم راست است، که نوشته هایش برای همه
کس، و همیشه روشن و قابل
درک نیستند، و یکنوع گنگی و ابهامرا در بر دارند. و این خود ثبوتی است از
اینکه،
جورج برا سنس را نمیتوان در هیچ قالب و صنف و گروپ هنری جا کرد. تنها
آلتی ه او
را در آهنگهایش همراهی میکرد گیتار کلاسیک بود. میگویند موزیک اش یکنواخت
است و
صدایش نه آنقدر ها هم زیبا. باید توه کرد، که زیر نوت های بیحد پر تواضعی
گیتارش
هم «ژافا» می یابید و هم «بلوز»
و هم «روکن رول»، و شیوه خیلی خصوص او برای
ادای
کلمات، جداً غیر قابل تقلید است.
د سال 1981، در حالیکه شصت سالش است، مرگ او را از
پی سرطان ناعلاجی میرباید.
همان مرگی که براسَنس آنرا بار ها و بار ها ا شوخ طبعی و بذله
گویی در آهنگهایش
سروده بود.
باید تذکر شد، که ترجمهء زبان براسَنس کاری
بوده است تقریبا غیر ممکن. ولی
نمیدانم تا چه حد توانسته ام پلی بین کلمات او و زباندیرینه و شیرین خود
ما بر
قرار نمایم ؟
« Testament »
وصیت نامه
خواهم فسرده
گشت همانند بید
پیر،
گر خوانَدَم به خویش،
آن مالکِ حکیم.
دستی زند به شانهء لرزانم،
و با مهربانی اش، زندم یک
کنایه ای :
«در آسمان برو، بگرد و
نظاره کن ! »
«بنگر، بیبین خوب، اگر پیدا
کنی مرا!»
من با هزار اشک و هراس و دریغ
و درد،
با آسمان هاش و زمین اش وداع
کنم.
از خود بپرسم این :
بید و بلوطی که بری تابوتم کار
است،
قامت بلند و راست، ایستاده اند
هنوز؟
گر بایدم برفت به سمت قبور گاه
خوب میروم، ولی، از درازترین
راه !
این قبر گریزی چخوب می زیبد ش
بما !
ترک خواهم اش گفت،
این زنده گانی را،
با گامهای پس پسکی و قرا قرا!
قهر هم اگر شوند،
کفن دوز و گور کَن.
فکر هم اگر کنند،
مرا گیچ و بی کفن.
این آرزویم است.
میخواهم اش که ترک کنم این
جهان را،
از راهی دورتر،
راهی که بود عادت مکتب گریز
ها.
پیش از یکی شدن،
با صد هزار عشوه و تمکین و
اشتیاق،
با کاکه دختران جوان جهنمی،
میخواهد این دلم :
باز شاید عشقکی بسرایم گذر کند،
باز هم دست و پنجه ام، دست و
گریبان،
شود با چینِِ دامنی.
میخواهد این دلم :
یکدفعهء دیگر، آوردن بر زبان :
یک «دوست دارم ات».
یکدفعهء دیگر، از یاد بردن :
که کجا ست «سمت شمال»،
خود را نیافتن، بسر چهار راه
شدن.
یکدفعهء دیگر، پر پرنمودن،
گلهای
داوودی،
گلهای داوودی که اند مینای
مرده ها.
گر خواهد این خدا :
که رود سوی قبر من،
آن بیوه ام، که سخت خراشیده
است روی،
آن بیوه ام که شده اش تار تار
موی،
با گریه های داغ که نداشت
احتیاج پیاز،
آن بیوه ام که بعد گذشت زمانی
چند،
آید به عقد شوهر دیگر با آب و
تاب،
هرگز نخواهدم بود کوچک شکایتی
این شوهر دیگر،
اگرش کرده است بپا :
پاپوش های من،
یا موزه های من،
یا کرده است به تن،
یخن قاق های من.
نوش اش بود شراب و می ام در
پیاله ها،
صد بار حلال بادش، زیبایی زنم.
نوش بادش هم مدام، نصوار و چلم
ام.
اما هزار وای بر او گر بلند
شود،
دستش برای لت و کوب گربه هام.
گرچه خداست شاهد و واحد، که
فاقدم
ازهر چه است شیطنت، شرارت و
خباث،
وایش بجان اگر، شودش دست ها
بلند،
بالای گربه هام.
آید روحی خبیثی و روزش کند سیاه.
آید به آخرش این نامه وصیت،
مانند برگ زرد.
شاید کنند درج،
بروی درم کسی،
یک لوحه با نوشتهء زیرین در
برش :
« به نسبت مراسم جنازه و
وفات، امروز بسته است.»
بلی دروازه بسته شد.
ترکش نموده ام، بی هیچ بد دلی،
رفتم من از جهان، بی ذره کینه
ای.
خوابیده ام کنون، در گور مشترک،
پاینده ام مدام، در عصر و هر
زمان.
باز
هم ابیات برگردان شده به
دری از آهنگی دیگری این هنرمند. یکی دیگر از ویژه گیهای آهنگ های
«براسَنس» اینست
که ابیاتش راهمیشه با قافیه و وزن گفته است. و در همین جاست که به ناممکن
بودن
برگردانی ابیات آهنگ هایش بزبان دیگر واقف میشویم.
در
زبان فرانسوی نمیگویند :
شعر آهنگ، بلکه میگویند : سخن آهنگ، لفظ، یا حرف آهنگ.
و
مردم فرانسه میگویند، که براسَنس
اهل شعر و شاعری را با اهل نثر و نویسنده گی نزدیک نموده و آشتی داده است.
چراکه
سخن های آهنگ هایش حقیقتا شعر های با وزن و قافیه اند.
آهنگ که در زیرآمده، از فرانسه به دری برگردان شده
است، و از خرده گیری ها و
پیش داوری های بی جا و بی سبب مردمان پیر و مردمان جوان در مورد یکدیگر
شان
میگوید.
Le
temps ne fait rien à l'affaire
1
« Quand
on est con... » 2
در این مورد، زمان عاجز است 1
وقتی
آدم احمق است... احمق میماند
وقتی مانند نهال نورس اند و
آزاده،
وقتی تازه سر برآورده اند از
پیله،
درنظرآن کم ریش های نفس تازه،
کهنسالان سرسفید می آیند در
جمع ابله.
وقتی گشته اند پیر و سر سپیده،
وقتی گشته اند خاکستراندوده ،
درنظر این اجاق های دود گرفته،
جوانهای نورسیده می آیند در
جمع ابله.
من که نه جوانم، نه پیره،
پیامی دارم در بر آورده،
هم برای پیره سر ابله و هم
برای خیره سرجوانه.
گذشت زمانه، چه عاجز و بیچاره،
در این معضله :
آدم
ابله، به یقین میماند تا آخر ابله.
اگر هفتاد باشد یا هفده
اگر نواسه است یا نیکه،
آدم ابله، به یقین میماند
ابله.
چه جای بحث و مقایسه ؟
بین ابلهء کار پخته و ابلهء نو
کاره ؟
بین ابلهء سالخورده و ابلهء
جوانه ؟
بین ابلهء از باران دی بدنیا
آمده ؟
یا ابلهء برفهای های کهنه ؟
شما، ابله های نو زاده شده،
شما، ابله های بیگناه و ساده،
شما، ابله های نِلغه،
اقرار کنید که
ریشسفیدان تانرا گرفته اید
بحیث ابله.
شما، ابله های از کاراوفتاده،
شما، ابله های فرسوده،
شما، ابله های سالخورده،
اعتراف کنید
که بچه جوان های تانرا گرفته
اید بجای ابله.
اندکی تأمل و اندیشه !
به این پیامی بیطرفانه !
از جانب آنکه نه جوانه ونه
پیره.
گذشت زمانه، چه عاجز و بیچاره،
در این معضله :
آدم ابله، به یقین میماند تا
آخر ابله.
اگر هفتاد باشد یا هفده
اگر نواسه است یا نیکه،
چه جای
بحث و مقایسه ؟
بین ابلهء کار پخته و ابلهء نو
کاره ؟
بین ابلهء سالخورده و ابلهء
جوانه ؟
بین ابلهء از باران دی بدنیا
آمده ؟
یا ابلهء برفهای های کهنه ؟