پیوست
بگذشته

در قرن نزده هم، نهضت زن، به مبارزه ی جانبدارانه ی
مبدل گردیــد. یکی از نتائج مهم انقلاب صنعتی، سهم گرفتن زن در کار
تولید میباشد : درهمین آوان است که ادعا ها و تقاضا های زن ازجنبه ی
تئوری آن بر آمده و به جنبه ی اقتصادی میگراید. و به همین دلیل هم است
که رقبا و مخالفین زن، بیشتر از پیش پرخاشگر و جبهه گرا میگردند. با
اینکه بخشی از املاک ارضی خلع گردیده بودند، اما سرمایه داری به ذهنیت
های اخلاقی خیلی سنتی و قدیمی وابسته میماند، تا بقاء و نجات ملکیت
خصوصی اشرا در ثبات و استحکام خانواده بجوید : و برای ثبات خانواده،
جای اساسی زن را زیر سقف و بین چهار دیوار خانه با سرسختی اعلام
مینماید. با سرسختی، برای اینکه رهایی و استقلال زن، تهدیدی برای جامعه
ی مرد سالار بوده است. حتی در بین صنوف کارگر، مرد ها همواره کوشیده
اند تا جلو پیشرفت و آزادی زن را بگیرند، چراکه آنها زن را به دیده ی
رقیب خطرناکی می نگریستند، بیشتر هم به دلیل اینکه زنها با مزد کم عین
کار مرد را انجام میدادند.
برای اثبات ناقصی و پایینی زن، جنبش های ضد نهضت
زنان نه تنها از دین و مذهب و فلسفه و علوم االهیات نظر و کمک
میخواستند، بلکه ازعلوم دیگر مانند سیانس، بیولوژی و روانشناسی تجربوی
هم یاری جسته اند. کماکان، در مورد زن، آنچه همه روی آن موافق بوده اند
و برایش رأی داده اند «مساوات همه زنان در تبعیض و تفریق جنسی» شان
بوده است. این فورمول که به طبع همه دلها بوده و رأی های متعددی برده،
بسیار معنا دار است : این از آنجمله فورمول هایی است، که قوانین
تبعیضی اوایل قرن بیستم امریکا
در مورد سیاهپوستان هم بکار برده است. این "تفریق گویا مساویانه" باعث
بوجود آمدن بدترین و دهشتناکترین تبعیض ها شده است. این برخورد های
مقایسوی، به هیچگونه تصادفی نبوده اند. اگر سؤال از نژاد و تبار باشد
یا از طبقه یا گروه و یا هم از جنسیت؛ همه در حقارت و درجه ی پایین
آورده شده اند و روند و میتود حقیر ساختن و حقیر شمردن همیشه مشابه
بوده است. " زن بودن "، "سیاهپوست بودن" و " یهودی بودن" همسان و
همآهنگ بوده اند. و اما، " یهودی " و مشخصه هایش از "زن بودن" و
"سیاهپوست بودن" ، متفاوت بوده است. برای آنانی که روحیه ی ضد یهودی
دارند، " یهودی " بیشتربرای آنان مقام دشمن را دارد تا حقیرو پایین
رتبه را. اما بین شرایط "زن" و " سیاهپوست " نکته های عمیقا مشابه
وجود دارد. " زن " و "سیاهپوست" هردو امروز خود را از قید سالاران خود
رهانیده اند. مگر طبقه ی حاکم مدام کوشیده است تا آنها را در جای و
رتبه ی اولی شان نگهدارد، در رتبه ی که خود طبقه ی حاکم برا ی شان
انتخاب نموده بود. طبقه ی حاکم درباره ی هر دو، "سیاهپوست" و هم " زن
"، مدح سرایی های کم و بیش صادقانه ی نموده است : برای " سیاهپوست خوب
" صفت های " روح ناآگاه و کودکانه و سرخوش" را داده است، و برای دیگران
شان "سیاهپوست برده بار و راضی از همه چیز" را داده اند. و برای زن صفت
"زن واقعی" را یعنی " زن سبکسر و بی پروا" را با خواهشات کودکانه، بی
مسؤلیت، و مطیع و راضی به اراده ی مرد. درباره ی مشخصات هردو : زن و
سیاهپوست، طبقه ی حاکم دلیل و برهانی می آورد که خود طبقه ی حاکم از
شرایط تحمیل نموده بر آنها، بدست آورده است. اینست مزاح مبالغه آمیز
نویسنده ی آیرلاندی برنارد شاو
Bernard Shaw :
«امریکایی سفید پوست، در حقیقت سیاهپوست را در قطار
بوت پاک کن ها میراند، و سیاهپوست خودش ملاحظه میکند که او تنها به درد
همین کار میخورد.» این جنبه های فاسد، آلوده و بیرحم در دیگر موارد هم
دیده شده است. اگر یک فرد یا گروهی از افراد در شرایط پست و حقیر نگاه
کرده شده باشند، آیا حقیقت امر اینست که این افراد پست و پایین و حقیر
"استند" ؟ در اینصورت باید روی معنای فعل "استن" توجه نمود. معنای که
نیات بد و فاسد به این فعل میدهند، معنای ذاتی و بنیادی است، در حالیکه
از نظر فلسفه، مخصوصا ًاز نظرهیگل
Hegel ، فعل "استن" معنای "شدن" یا " تبدیل
شدن" و " متحرک بودن" را میدهد. یعنی ظاهر شدن در همان شکلی که آنرا
ساخته و یا گردانیده اند. زنان امروز در کلاس پایین و زیرینی مردان نه
که قرار گرفته اند بلکه قرار داده شده اند ؛ و در شرایط و اوضاعی که
دارند، احتمال و امکان بالا قرار گرفتن شان خیلی محدود ساخته شده است.
سؤال اصلی در اینجاست که آیا شرایط و حالات کنونی، جاودانه تمدید
خواهند شد ؟ مردان زیادی این آرزورا دارند. هنوز مردان اسلحه ی مخالفت
خود را بزمین نه نهاده اند.
سرمایه داری سنت گرا در آزادی و رهایی زن،
اخلاقهای سنتی و فوائد خود را تهدید شده و در خطر میبیند. بعضی مرد ها
حتی از رقابت با زن میترسند. در یکی از هفته نامه های پاریس بنام "
ِابدو لاتین" Hebdo Latin
یکی از محصلین مرد اظهار داشته بود :
«هر دختری که چوکی داکتری
یا وکیلی را بدست می
آورد، چوکی و جایd
است که از مردان ربوده شده است.» علاوه بر
فوائد اقتصادی مردان، یکی دیگر از برتری ها ی دیگر که حاکمیت و استبداد
به مردان بخشیده است، احساس غرور و برتری شان است. این احساس برتری حتی
نزد شکسته نفس ترین و متواضع ترین مردان هم وجود دارد : یک سفید پوست
غریب و بینوای امریکایی در جنوب ایالات متحده، لااقل بخود این تسلی و
رضایت را داده میتواند که یک " سیاه کثیف" زاده نشده است. و سفید
پوستان حاکم، از این برتری شان به نحوی بهتری سود میبرند و استثمار
میکنند. وبه همین منوال، مردان پایین سویه و بی دانش و فاقد برتری های
اجتماعی، در مقابل زن، خود را نصفه ی خدا فکر میکنند.
م. مانترلان ( که به سنت های خیلی قدیمی و دور
افتاده ی فیلسوفان و مذهبییان قرون ماقبل وسطی دلبسته گی دارد، میگفت :
دورانهای ضعیف و بی بنیاد، زن را جاودانگی داده اند. قهرمان اصلی
آنست، که بر علیه بزرگ مادر خدایان قیام و شورش نماید. این مثال ها از
افسانه های اساطیر یونان قدیم نقل گردیده اند.) برای
M. Montherlant ،
آنگاه که میخواست نقش مردا نه ی در بین مردان بازی نماید، خود را
قهرمان دانستن در برابر زنان، برایش خیلی آسانتر بود تا در مقابل
مردان. زنان خوبتر و عالی ترمیتوانستند از عهده آن امربرآیند تا
M. Montherlant.
در سپتمبر 1948 در یکی از مقاله های مجلهء ادبی " فیگارو"
Figaro که همه
قدرت و جذابیت ادبی اش را میستایند، م. کلود موریاک
M. Claude Mauriac
میتوانست بنویسد و یا فکر میکرد که میتواند بنویسد :
«ما با بی تفاوتی مؤدبانه یی، به آنچه عالیترین
زنان میگویند گوش داده ایم. چونکه میدانیم که ذهنیت و روان زنان با
درخشش کم و بیش، تقلید گفتاریست از آنچه ما مردان قبلا بیان نموده
ایم.» این گفتار از اندیشه های موریاک نیست، چون برای موریاک اندیشه یی
نمیشناسند، اما امکان اینرا دارد که انعکاس دهنده ی اندیشه ی عموم
مردان باشد. بیشترین مرد ها، عقاید و اندیشه ی دیگران را از خود
میدانند و از خود مینمایند. پس میتوان از خود پرسید آیا برای موریاک
بهتر نبود تا با رنه دکارت René
Descartes ، کارل مارکس
Karl Marx ، یا با ژید
Gide اندکی همصحبت میشد، تا با خویشتن خویش.
آنچه جالب است اینکه با "ما" گفتن اش، خود را به گروپ سن پل
Saint Paul، هیگل
Hegel،
لینین Lénine،
نیتچه Nietzsche
، شامل میکند. و از اوج بزرگی آنها، رمه ی زن را با تکبر و غرور نظر می
اندازد، که برابر با مردان جرأت حرف زدن نموده اند. اگر راستش را
بگوییم، من یک نه، بلکه بیشتر از هزار زن را میشناسم که حتی یک لحظه هم
حوصله نخواهد داشت تا آرای آقای موریاک را با " بی تفاوتی مؤدبانه "
گوش بدهد. من روی این نویسنده زیادتر اصرار نمودم چون نمونه ی خوشباوری
مردان در این مثال به وجه غیر منتظره حیران کننده است.
ادامه دارد