۱
جغرافیای درد
دوتا آیینــــه دایم از دو
سو در گفتگو باهم
کلاف صورت بی شکل ما را
روبرو با هم
به نجـــــوا می نشیند
شامگاه تار غربت را
عطش با خفتـــه فریادی
دراعماق گلــوباهم
چنان دوریم ونا پیدا، ندارد
کــس سراغ ما
دو ســـــــرگردان تنها
درکران جستجو باهم
چــــه زیباینــــد
پـــرواز کبوتر های دستانت
در آن اوج شـــکوهنــده
بــه بـــال آرزو باهم
بیا تا درسکوت این تلخ این
شب ها بهم گوییم
هــزاران قصۀ نا گفتــه زان
راز مـــگو باهم
تو می گریی ومن با خون خود
دریاچه میبندم
یکی دریـای توفانی دو رود
تنـــد خــــو باهم
درین جغـــرافیــای درد
جــز من نیست آماجی
که می کوبد زوحشت شرق وغربم
چارسوباهم
بخوان از درد دیگر با من ای
خاموش گویا تا
بــرآشــوبیـــم باری
کوچــــه های هایهــو باهم
هامبورگ، 3/3/2004
٢
سبز بهاری
میرفتم از
خود، چون نورباران، در جویباری
جــاری مطلق،
سیــال جــاری، دریـاکنــاری
شب شعله ورشد
چون گوی ازین تا اوج پرزد
بشـگفت چشمـت
درصبـح روشـن آیینه واری
آییــــنه
بنــــدی منشور رستــن، بـاغ شگفتن
ســرخ
وسپــیدم در شــاخســنارت سبربهاری
پـــرواز
بــی پر از چـــاه بی درتا شهر خاور
کــفر
کبــودت در خلســــه خواندم فریاد داری
رؤیای آتش گل
بافت پودم، وز خویش گــم شد
بود
ونبــودم، هیـچای بیـرنگ در چــــاه تاری
ســــاز
وسرودم صد سال خشکید از بیصدایی
در بــاد
پیچــم صـد قــــرن ِ دیگر از بیقراری
جاوید بیداد
دربستر شب در خواب مرگ است
یاری که
میگفت: عشق آفتا است برخیر باری
آن رود
جــاری مــرداب تبــخیـــر نعش تعفن
از فــــرط
اندوه آن کـوه، شــکوه کاه ِ فراری
برخیــــزم
از تو صبح نخستین شبگیر سیمین
آویــــزم از
تو مهتاب رقصان خورشید جاری