برگرداننده : حمیرا مولانازاده
Daniel
Balavoine
دانیال بلافوان
دانیال بلافوان، آهنگ ساز، آهنگ
سرا، در سال 1952 در شهر الانسون نورماندی بدنیا آمد. در اواسط سالهای 80،
همهء
فرانسه را زیر تأثیر و جذبه ء آهنگهایش
می آورد. و مهمتر و خوبتر از همه، اینکه با سر
شناسی و
هنر خود بر علیه بیعدالتی های جنگ، گرسنگی، نژادپرستی میکوشد، وهم بخاطر آزادی بیان و دفاع از
زنده گی مبارزه
میکند. شعر و ابیات آهنگهایش نادانی و حماقت
جوامع بشری را افشاء میسازد. مخصوصا حماقتهای
وابسته به جنگ را. یکی از
کانون های دیگر مورد توجه اش مسابقه های موتر بین پاریس و داکار (سنیگال)
بود، که
در آن سهم بارزی بحیث شرکت کننده گرفته بود. شام 14 جنوری 1986 دانیال
بلافوان در
حادثهء الیکوپتری که خودش پیلوتی آنرا
بعهده
گرفته بود، با پنج تن از دوستان و همکاران اش میمیرد. از او هزینهء خیلی
بزرگی
هنری بجا مانده است.
«آواز
خوان»،
یکی از آهنگ های اوست که از فرانسه به دری ترجمه نموده ایم.
«آواز
خوان»
خود
را معرفی
میکنم : اسمم هانری.
میخواستم کسی
شوم و چیزی از زنده گی ام بسازم،
و دوست داشته
شوم.
میخواستم
زیبا ترین همهء مرد ها باشم،
و خوب پیسه
کماهی کنم.
و مهمتر از
همه،
دانسته و
فهمیده باشم.
مگر، برای
اینهمه، باید دوچند کار کنم.
آواز
خوان
استم،
و برای دوست
و رفیقم میخوانم.
میخواهم از
همه آهنگهایم آهنگ روز بسازم،
که روز تا
شام روی امواج و روی لبها بچرخند و بچرخند.
میخواهم آهنگی مُد
روز بسازم،
که نشاط
انگیز وگیرا باشد،
و مردم را در
جشن های «احمد و محمود» شان برقص آورد.
و
در کوچه
وبازار و میدان و سرا،
میخواهم همه
از من سخن بگویند.
که دختران
نیمه برهنه،
خود را
بالایم پرتاب کنند.
که مرا ستایش
و تمجید نمایند.
که از شدت
شیفته گی و فریفتگی مرا خفه نمایند.
که برای غارت
عفت و باکره گی ام، با هم بجنگند.
که برای
دختران سابقهء لیسه ها،
بُت واره ای
گردم،
که شبها، در
خواب های نفرین شدهء شان،
به شوهران
شان خیانت نمایند.
و
پسانها،
ضیافت های با شکوهی براه اندازم.
و مردم به پا
هایم افتاده و برایم سجده نمایند.
و کانسرت های
صد هزار نفری بر گزار نمایم.
که همهء
پاریس را به وجد و شگفت آورد.
که همه به پا
خیزند،
تا نبرد هنری
را طولانی تر بسازند.
و
در کوچه
وبازار و میدان و سرا،
میخواهم همه
از من سخن بگویند.
که دختران
نیمه برهنه،
خود را
بالایم پرتاب کنند.
که مرا ستایش
و تمجید نمایند.
که از شدت
شیفته گی و فریفتگی مرا خفه نمایند.
که برای غارت
عفت و باکره گی ام، با هم بجنگند.
و
بعد ها ...
وقتی از این
همه خسته شدم،
خسته
ازاینهمه صنمگری ها،
دوباره روی صحنه
خواهم آمد،
مانند سالهای
های بعد ازجنگ،
که آزاد سازی
و رهایی گرایی در هر دسپلین دیده میشد،
چشمانم را
مجبور به گریستن خواهم کرد،
و وداعیه ها
خواهم سرود.
و
سال آینده
اش،
همه را از سر
خواهم گرفت.
و سال بعدی
اش،
همه را
دوباره آغاز خواهم کرد.
و برای آینده
ها
خود را به
فحشا خواهم کشانید.
دختران
فعلی
لیسه ها،
با هم نجوا
خواهند نمود :
که همجنس
بازی بیش نیستم
که چشمانم
بوی الکول میدهد،
که بد نخواهد
نشد اگر آواز خوانی را بس کنم،
و عزمت و
غرور ام را بخاک،
و آبرویم را
به آتش خواهند زد.
وبا بدگویی و
تهمت،
گذشته هایم
را لکه دار خواهند نمود.
در
حالیکه
پیر و زهیر گشته خواهم بود،
برای مردن
آماده گی خواهم گرفت.
و خواهم رفت،
تا برایم خدای دیگری جستجو نمایم،
تا گناهانم
را ببخشاید.
میخواهم
منفور و بد بخت بمبرم.
و هیچ چه را
تأسف نخورم،
و منفور و بد
بخت خواهم مرد.
Jaques
Prévert
ژاک پری فر
شعر
دیگری از« ژاک پری فر»
در تعریف عشق.
عشق
سکه ای دو روست. و انسانها
در موردش خیلی بیعدالت و فراموشکارند.
این
عشق
این
عشق،
چه زبر و ضخیم است،
و هم شکننده و نحیف.
چه ملایم و ظریف است،
و هم خوار و ناامید.
چه زیبا مانند روز،
و هم تار و مکدر مانند هوا،
آنگاه که هوا تاریک
وبارانیست.
این
عشق،
چه حقیقی و راست است،
چه خوب و زیباست ،
چه خوش بخت و اقبال است.
چه شادی بخش و مسرت زاست،
و هم استهزاء آمیز و مضحک.
چه لرزان مانند کودکی در
تاریکی شب،
و چه غرق درا اطمینان و
اعتماد
مانند مردی ساکت و آرام در
دل شب.
این
عشق دهشت افگن، که رنگ
میزداید از چهره ها.
این عشق در کمین افتاده، و
تهدید شده، که ما خود دیده بانی اش کرده ایم.
این عشق محصور و رنجور،
زخمی و پاره پاره، پامال شده، فنا شده،
که ما خود
محصورش کرده ایم.
زخمی اش نموده ایم.
پامالش کرده ایم.
به اتمام اش رسانیده ایم.
انکارش کرده ایم.
از یادش برده ایم.
این
عشق،
چه کامل،
که هنوز هم نفس میکشد و
زنده است.
و چه آفتابی و روشن.
این عشق مال منست.
مال تو هم است.
این عشق هنوز هم همان تازه
گی و جنبش را دارد، که همیشه داشته است. همیشه خود را تجدید میکند و هرگز
تغییر
نمیخورد.
همانقدر حقیقی که یک گیاه
سبز.
همانقدر لرزان که پرندهء
ناتوان.
همانقدر سرزنده و گرم که
تابستان.
من
و تو، میتوانیم
تا دوردست ها برویم ودوباره
برگردیم،
میتوانیم همه چیز را از یاد
ببریم،
و دوباره بخواب رویم،
بیدار شویم،
درد بکشیم،
پیر شویم،
و دوباره بخواب رویم،
مرگ را در خواب بیبینیم،
با لبخندی دوباره بیدار
شویم،
و بخندیم،
و دوباره جوان شویم.
اما عشق ما همانگونه
استوارو پابرجا خواهد ماند.
لجباز و کله شق، مانند
خرماده.
سر زنده و سر حال، مانند یک
میل، یک شوق.
بیرحم و سنگدل، مانند یادبود
ها.
کودن و احمق، مانند حسرت و
پشیمانی.
لطیف و ملایم، مانند خاطره
ها.
سرد، مانند مرمر.
زیبا، مانند روز.
شکننده و ناتوان، مانند
کودکی، که بسوی ما لبخند زنان مینگرد،
و با لب خاموش، هزاران حرف
دارد.
و
من، لرزان و ناتوان،
فریاد میزنم.
بخاطر تو،
بخاطر خود،
بخاطرتو التماس میکنم،
التماس میکنم، بخاطر همهء
آنهای که هم د یگر خود را دوست دارند، و دوست داشته اند.
آری، بخاطرشان فریاد میزنم،
بخاطر همهء آنهای که نمی
شناسم،
فریاد میزنم :
اینجا
بمان!
همانجا که هستی، بمان!
تکان مخور!
مرو!
ما، همدیگر خود را دوست
داشته ایم.
این ماییم، که ترا از یاد
برده ایم.
تو، ما را هرگز از یاد
نبرده یی و نمیبری.
ما، در روی این زمین، تنها
ترا داشته ایم.
ما را بحال خود ما رها مکن!
مگذار تا جسم ما یخ ببندد!
از هر چه دوردست های نا
پیداست،
از هرکجا و نا کجای این
دنیاست،
بفرست برای ما نشانه ای از
امید و زنده گی!
وبعد ها، در گوشه بیشه ای از
جنگل حافظه ها،
دوباره پدیدار شو!
دستت را بجانب ما بکشان!
و ما را رستگاری ببخشای!
ای عشق!