صفحه اصلی

سهمگیری، گریز یا فراباشندگی

نویسنده : ژانگ زیان لیانگ
برگردان : ذوالمجـــدد عالمشاهـی

  سی سال پیشتر، هنگام شاگردیم وهم درایام اقامتم دراردوگاه کاراجباری، چینی ها کودکان شیرخواره یی را می ماندند که گویا در تداوم حیات مائو - وپس ازوی - بزرگ می شدند ودیگربه پرستارنیازی نمی دیدند.

هرکسی که تاریخ چین را می خواند ازطرخ ارتباط روشنفکرچینی باجامعه اش به شگفت می آید. در روزگار پیش روشنفکربا ایدۀ " وفاداربه به امپراطوری وعشق به میهن " پرورده می شد. پس از سیطرۀ کمونیسم جای امپراطوررا رهبری دولتی گرفت. حتی با وجود اعزام به عملیۀ" اصلاح ازطریق کار"عده یی را گمان براین بود که مائو ویا مقامات دیگر دراشتباه اند. ومن ازین جمله بیرون نبودم. بسیاری ازمنتقدان درخیال اصلاح جهان بینی حفظ حسن میهن پرستی شان بودند.

عامل مهم درپس انقالاب فرهنگی فقدان آگاهی یا عدم استقلال درآگاهی روشنفکر چینی بود؛ بعداً که فهیمدند چه چیزرا فاقد اند ودرجستجوی آن شدند، نمی دانستند آن را درکجابیابند( من این غمنامنه را دررُمان اخیرم به نام کسب عادت برای مردن بیان کرده ام.)

تولدم با عشق به ادبیات بود. در کودکی کتاب وشعر خواندم . درسال 1949 پدرم بخاطر " موقعیت نادرست طبقاتی "به زندان رفت ودارایی ما ضبط شد.در سال 1954 قرار بودازیک مدرسۀ عالی پکن فارغ شوم اما این راه را می باید با "جنبش وفاداری وراستی" طی می کردم. ومن با کمال وفاداری وراستی دربارۀ خانواده ام به مقامات مدرسه گزارش نوشتم. در حقیقت از پشتیبان های سرسخت حزب بودم وبا ورمند که این حزب چین را حفظ کرده است؛ اگرچه از نگاه فردی حزب برایم نکبت آورده بود. اما میهن  ومردم به آن امیدوار بودند.

کسی تصور نمی کرد که اخراج من از مدرسه بخاطر گزارش صادقانه ام بوده! علت را"افکار نادرستم "نگفتند بلکه آن را" دزدی چیزها"یی از مدرسۀ شبانه روزعنوان کردند. درسال1955 شمال - غرب چین شاگرد می طلبید و همه کسانی که درپکن کاری نداشتند ویا در سابقۀ تحصیلی شان مشکلی بود به آنجا اعزام شدند. من به ایالت دور افتادۀ ننگشیا رفتم ودریک مزرعه یکسال کارگری کردم. درسال 1956 به مدرسۀکدرهای دولتی رفتم تا به حیث معلم کارکنم .

درطول این ایام شعر گفتم وشعر خواندم. حتی تا پیش از انقلاب فرهنگی(1966-1976) در کتاب های مدرسه یی هنوز نوشته هایی  از ادبیات وفلسفۀ کهن چین پیدا می شد - که گاهی هم اشعاارمائورا درخود داشت - هر چند که شمار آن نوشته هادر مقایسه با نوشته های سیاسی بسیار اندک بود. اندیشه های کنفوسیوس و بودا را نزد خود آموختم .باوجود مراقبت شدید، با کمی کوشش می شدکه یگان کتاب ها رایافت . اما نکتۀ مهم داشتن تمایل فطری برای فهم شان بود.

درسال1957 شعری گفتم به نام " باد قوی " وبدبختانه سرایش این شعربا جنبش ضدلیبرالی مقارن شد. دراین زمان مائو علیه " گل ها " مبارزه می کرد .[ " بگذارید گل ها بشگفند"، - حرکتی که روشنفکران وهنرمندان رابرای بیان عقاید شان در بارۀ حکومت زیررهبری مائو تشویق می کرد. اما هدف شناسایی چهره ها بود. در پایان همه زندانی وبه اردوگاه های کار اعزام شدند- مترجم] می گفتند این شاعر ضد سوسیالیسم وضد حزب است اما حتی اگر این شعر را هم نسروده بودم همین لقب را به خاطر" موقعیت نادرست طبقاتی" خود می گرفتم . سال بعد" اصلاح از طریق کار" را درکنارصدهاهزارآزادیخواه از سرتا سر کشورآغازیدم. اما چون مقاله یی که شعرم را نقادی کرده بود در روزنامۀ مقتدروصاحب نفوذ مردم چاپ شده بود، نام من با هرجنبش سیاسی در منطقۀ فقیروپس مانده عجین بود- واولین نام هم می بود- . ازاردوگاه به مزرعۀ دولتی رفتم وباز به اردوگاه کار آمدم. آزاد شدم،به زندان رفتم وباانقلاب فرهنگی تحت "نظارت توده ها "قرار گرفتم واین همه بیست ودوسال طول کشید .

اردوگاه کار باکولاک روسیه شباهت هاوتفاوت هایی داشت. دفترامنیت عامه مسوول امور ما، نگران ِ زیادکارکردن ومزاحمت ایجاد نکردن ما بود. به تفنگ داران برای مجازات ضرورت دیده نمی شد. گاهی درک ما از سوسیالیسم وحزب بیشتر از نگهبان های ما بود؛ البته سعی کردم فرارکنم اما دلیل آن گرسنگی بود نه عقاید ایدلوژیکی .

هر انسان متفکردرارتباط با جامعه وسیاست کشورش رویا روی سه انتخاب است : یا درآن سهم می گیرد، یااز آن می گریزد ویا فرا باشندگی می ورزد.

روشنفکر چینی دارای فرهنگ سنتی مکتوب با گذشته یی دیرینه است، اما روح فرهنگی نامکتوب هم هست، همچنانکه در جایی دیگری( در مقدمۀ انگلیسی کتاب نیمۀ مرد زن است) گفته ام ، چین یک کشور پر راز ورمز است. درک آن مشکل است، برای خارجی ها یک معماست وبرای چینی ها یک رمز. .همین نفوذ ناپذیری، چین را جذاب ساخته است. البته ناظر خارجی می تواندکه بخش مضبوط تاریخ چین را خوب بفهمد، اما روح فرهنگی چین بخش پرمعمای آن است که هرگز به قلم نیامده ست واین دقیقاً همان است که باید فهمیده شود.

هرگونه برخورد روشنفکر چینی با جامعه وسیاست کشورش ازنگاه روحی باید رشد  دهندۀ شعور اخلاقی او باشد. در گذشته حکمای بسیار، گونه گون شیوه ها رادرانتخاب سهم گیری یا گریز یا فراباشندگی برگزیده اند که همه ارزش پیروی دارد. البته آنهاییکه صرفاًبه سبب منافع فردی به دایرۀ سیاست افتاده اند، ازین خلقه بیرون اند.

نشانۀ روشنفکری به نظر دانشمندان غربی توانایی انتقاد ازنظام موجود است که تقریبا ً یک تصادف وظیفوی است . واینکه روشنفکر واقعی هیچ گهی رضایت ندارد وهمه چیز رااز معیارحقیقت مطلق مورد سوال قرار می دهد.

این تعریف ها تنها برروشنفکرغربی تطابق می یابد. تا ورود اندیشه های دموکراسی وکمونیستی ، برخورد روشنفکر چینی با جامعه اش برخوری انتقادی نبوده است.

مردم چین کهن آرزوهای ایده آلی داشتند وبر آنچه می دیدند انتقاد نمی کردند وروحیه طغیان به عنوان سنت جاری نبود. تا روزگارنو روشنفکر چینی در مقام رهبری انقلاب جای نداشته، اگر کودتایی یا قیامی کامیاب می بود، جناح فاتح روشنفکر ها رامجبور به سهمگیری درسیاست می کرد. بعد روشنفکر درصدد "بهره بهره برداری ازبه بهره گرفته شدن شان "، ازبرای ایده های شان ، برمی آمدند. می توان گفت که این شیوۀ سهمگیری تا امروز دوام دارد.

در روزگار پیشین اگر روشنفکری را قدرتمندان دفع می کردند، او به گوشۀ عزلت می خزید. کنفوسیوس به آنها آموخته بود : اگر جامعه با ایده آل شما همنوایی داشت آنرا خدمت کنید، اگرنه درجنگل هاوکوه ها ها مخفی گردید و"ناهمکاری وعدم ابرازرأی" را پیشه کنید. این ها گوشه نشینان نامیده شده اند وبسیاری از آنها رانزد دانشمندان عادی شهرتی ست. آنچه آرزو میکردند آموزش واخلاق درسطح بالا بودوشهرت کمترین چیزی بودکه می خواستند. بعضی حتی نام های شان را ناگفته ماندند و درتاریخ با نام های مستعار باقی ماندند. کسانی هم به کوه ها می رفتندولحظۀ منتاسب را به انتظتارمی نشستند مانند ژوکلینک نخست وزیر دانا. حتی این ها راهم بارها سیاستمداران رانده اند اما بازآمده اند وبامبارزه دست یازیده اند.

شیوه های برخورد روشنفکرهای چینی با دولت بادولت ها هر چه بوده اما همه دریک اصل شریک اند و آن ملیت وملیت گرایی ست. باید بگوییم درجهان تنها چینی هااین روحیۀ قوی اجتماعی را دارایند. امروز این روحیۀ میهن پرستی وناسیونالیسم نام می گیرد. نام ها هرچه باشداما ازمانه های کهن روشنفکر چینی با این روحیه زیسته است. بعضی از پیروان کنفوسیوس ولائوتسه وبودا از نظریۀ" ترک جامعه" و " خود- سازندگی " دفاع می کردند اما همۀ مکتب اندیشۀ فلسفی چین وهمه روشنفکران خواسته اند تا روح شان در حوزۀ فرهنگ چین منزل کند.

اما درهمۀ این مکاتب عادت چنان بوده که در هنگامۀ بحران ملی وبا بهادادن به " زندگی آرام وشغل صلح آمیز"، روشنفکر قیدها وشرط های خود رابه کنارنهد وزیرپرچم قدرتمندان گرد آید .

روشنفکر اشتراک درفعالیت ضد قدرتمندان را مردود میدانسته واین تا هنگامی بوده که سیاستمداران حاکم ثبات راکلاً تهدید نمی کردند وآرامش حیات فرهنگی رابه ویرانی نمی کشانیدند. این شیوۀ همنوایی تا سالهای اخیردر دوام بود وبا سیاست های " چپ افراطی" باندچهار نفره[ متشکل ازبیوۀ مائووسه تن از دستیاران نزدیک وی که به حکم فعالیت ضد انقلابی دستگیر ومحاکمه شدند] وانقلاب فرهنگی نابود شد.

با روشنایی بر بازمانده های فرهنگی ست که ادبیات امروزین چین مفهوم می شود. ادبیات معاصر کلا ً بازده نویسندگانی ست که سهمگیری را برگزیدند وبه این خاطر است که نوشته های آنهابسیارسیاسی وحتی تا سطح تبلیغات است. در سالهای اخیر گرایش جدیدی  به نام" فاصله گیری از سیاست وحیات عامه " دیده شده ونقادی گردیده ست که نتیجۀ امیدباختن وتشویش وترس شان از سیاستمداران است .

اینها نمی خواهند کاملا ًبریده وتجرید شده باشند بلکه رفتار درمسیری را برگزدیده اندتا بیان سهمگیری شان باشد. فاصله گیری وگریزشان در داده های ادبی ریاکارانه است ونوشته هایی با کیفیت خوب ادبی را به بار ننشانیده است .

همانطوری که شماری از نویسندگان چینی نشان داده اند، سهمگیری کار بدی نبوده ست. رسم کار عبارت بوده از " پرداختن به هنر برای تجسم حقیقت ". درس عمیق برگرفته شده از انقلاب فرهنگی، که حالا هر چینی وهر روشنفکر درک کرده، این است که تا علیه چپ افراطی مبارزه نشود، ثبات ملی وآیندۀ فرهنگ چینی مورد تهدید قرار خواهد گرفت. سهمگیری ملت در سیاست امر اجباری شده است .

اما هنوزدر آخرین تحلیل ادبیات باید ادبیات باشد. براستی که ادبیات عالی از دیدگاه فراباشندگی به حقیقت ماندگارنظر می دوزد. ادبیات از " گریزاز دنیا "به" ورورد دوباره به دنیا" استفاده می برد. این "گریز" متعالی از عقب نشینی متفاوت است. زادۀ ترس ویا بیزاری نیست وساحۀ دیگری ازآگاهی رابه نمایش می گذارد. هنوز تصور برآن است که گوشه نشینان روزگار پیش ازواقعیت می گریختند امادرحقیقت برخورد آنهابنیاد عمیق فلسفی داشته است .آنهادر سیاست سهم نمی گرفتند امادرساخت فرهنگ چین سهیم بودند. 

شیوۀ فراباشندگی به معنی عدم توفیق درتمیز نیک وبد وزیبایی وزشتی و درست ونادرست نیست بلکه با تمییز اینها از همدیگر، آدم، صاحب دیدِ فرق قایل نشدن می شود که به معنای برابری همه اشیای زنده است .

دراین جا باید از خود بگویم. کنفوسیوس باری گفته بود: هراس آدمی باید ازین باشد که استعداد نداشته باشد، نه ازین که مردم نتوانند او را بفهمند. من هرگزنخواسته ام تاخود را" شرح " بدهم اما همانطورکه معتقدان آئین دائو می گویند، شرح دادن وشرخ ندادن هر دو یکی ست. بنأً روشنایی افکنی اندک در خود- تحلیلی عیبی نخواهد داشت .

منتقدین غربی با میلان کوندرا و سولژنیستین به مقایسه ام می گیرند ومنتقدین چینی نوشته هایم را " لیبرالیستی "و " ضد گرایش های اجتماعی " گفته سانسور می کنند. در حقیقت بین نوشته های من ونوشته های این دو نویسنده فرق بسیار است. آنچه من نوشته ام بر سنت ادبی چین - - " شکایت ورزی بدون خشمگین سازی" و "غمین کردن بدون آزردن" - - استوار است . البته دموکراسی غربی و کمونیسم برمن بی اثر نبوده اما بیشترین اثربرمن از سنت فرهنگی چین بوده است .

هنگامیکه غربی ها مرا نویسندۀ مخالف حکومت می خوانندومنتقدین چینی عنصرمشکل آفرین، فقط می خندم.

هرکه به دقت آثارم را خوانده باشدمی داند که من می کوشم از سیاستمداران تعالی جویم وبه هدایت دل اندرونی فراگوش نهم وهمین هم می باید هادیم به آزادی بی نهایت وآن حالت سیاسی باشد که در آنجا از همۀ جدال های فرقه یی فراتر باشم. یک حکایت عامیانه منظورم رابهتربیان می کند: 

" قرار شد راهب پیری بین دو راهب جوان که با سر وصدابه حجره داخل شده بودند ، میانجی باشد. اولی به راهب پیر گفت : استاد! ما دربارۀ قطعه یی ازکتیبه مناقشه داریم. من این دلیل میاورم و وی آن دلیل میاورد. به نظر شماکدام یکی صائب است؟ راهب پیر جواب داد: " شما درست می گویید." بعد راهب دومی نزدیک شدوگفت : " من این می گویم و وی آن می گوید، به نظر شما کدام یک درست می گوید ؟" راهب پیر جواب داد" شما درست می گویید ." راهب دیگر که شنیده بودگفت : استاد، فقط یکی ازین دو میتواند برحق باشد؛ شما گفتید هر دو برحق اند، آیا درتمییز حق از باطل اشتباه نکرده اید؟ " راهب پیرجواب دادکه :" شما هم درست می گویید " 

اندوه چین - - بلکه اندوه همه بشریت - -  درهمین ضدونقیض ها جای گرفته، کسانی با قوۀ درک عالی از جامعه بشری سر برمی آورند اما به مجردخرداندوزی، بشر را وا می گذارند،این ترک گویی نه از جانب بشربلکه از جانب آن کسانست .

با تأسف، من به حالت کمال نخواهم رسید، بنأ ً باید به کارهای ادبی ام بپردازم. شاید کسانی باشند که جهانی باشندوبه یک کشور خاص تعلق نگیرند.من شخصیتی  این چنین نمی توانم باشم . جسم ورح من به چین تعلق می گیرد. به وجود ادبیات جهانی، آنچنان ادببیاتی که به جامعۀ خاصی وابستگی نیابد، باورندارم. پیومند آثار من به پیکرۀ ادبیات جهان تنها به عنوان نمایندۀ ادبیات چین تواند بود .

منبع: مجلۀ نقد وآرمان شمارۀ دوم پاییز 1374