برگرداننده : حمیرا مولانازاده
اوكتاف ميربو Octave
Mirbeau درفرانسه، به عنوان ژورناليست،
داستاننويس، منتقد هنریی ِمشهورومتعهد
عصر خويش، به شمارميرود. وي نگاه انتقادی و طنزآميزخویش را سرسختانه، اما
با
حساسيت و واقع نگری روي ناهنجاری های اجتماعش ميگذارد.
ميربو
در سال 1848 متولد شد و مرگ اش در سال
1917اتفاق افتاد.
دو
داستان كوتاه او را از زبان فرانسه به دری
برگردانیده ایم .
داستان اول : « خانهء
نمبر 24 » : قصهء نا بسامانيی زن و مردی را نشان ميدهد، كه از
قضا يا بر حسب
ارادهء خانواده های شان با هم ازدواج ميكنند. چه چيز باعث ميشود، كه
راهشان جدا
ولی زنده گی شان مشترك بماند ؟
خانهء شماره24
مادرعزیز،
هر چه زودتر
اشكهايت را پاك كن. اين قطره های شرير و بی حيا را كه از چه دير زمانی از
چشم های
مهربانت ميريزند. بعد ازاين بخند، نغمه بخوان، برقص و خوشنود باش. كاخ
پافواز(p
avoise ) باغهايش را
چراغان نموده و در نماز خانه اش دعايه های شكرانه و بخشايش بجا آورده است.
مژدهء بس
بزرگی برايت دارم. گوش كن مادر، می ارزد كه همه را از سرآغاز و با ريزه
ترين
جزئيات آن برايت قصه كنم. حالا كه كابوس ها خاتمه يافته اند و حالا كه
زنده گی با
خوشبختی دوباره بسويم باز ميگردد، حالا كه "دوست دارم" و "دوست
داشته ميشوم" حالا ميتوانم همه چيز را برايت بگويم. بلی مادر عزيز، از اين
پس
دوست داشته ميشوم !
آيا ميدانستی
چرا من نا اميد شده بودم، چرا پژمرده و ضعيف شده ميرفتم، و چرا به خودكشی
دست زده
بودم ؟
بلی! ميخواستم
خود را بكُشم… آيا
خداوند مرا خواهد بخشيد ؟ و تو؟ آيا
مرا خواهی بخشيد ؟
ميدانم كه با
ديدن بد بختی ام بد بخت ميشوی، و برايم للو للوی مهر آميز و ملايم درد و
اندوه را
سر ميدهی، و سرود تسكين دهندۀ لحظه های احتضار را برايم ميسرايی. و خدا
ميداند كه
"احتضار" و "جانكندن" كلمه ها ی نارسا و نا چيزی اند در برابر
بزرگی درد و اندوه من. اما امروز، رازی را كه ازت پنهان نموده بودم، برايت
آشكار
ميكنم، تا از غصه های ديروزی، و خوشبختی امروزی ام آگاه شوی.
اينرا ميدانی
مادر كه با چه ايمان و اعتقادی، با چه شور و شعفی، و با چه شدت و حرارت
ديوانه وار
و مخلصانه ای به مارسل (Marcelle) دل
بسته بودم. همهء زنده گی ام به اين عشق وابسته و متعلق شده
بود. يادت است، گاهگاهی برايم ميگفتی : «مواظب باش فرزندم! آيا
متيقن استی كه
مارسل به عشق بزرگت جواب مثبت خواهد داد؟» و ميگفتی
:« مارسل، گاهگاهی نگران و
مضطرب، گاهی گيچ و سر به هوا، گاهی خيال باف و متفكر، و گاهی هم اندوهگين
به
نظر مي آيد. همين
ديروز او را با چشمان
سرخ و اشك آلود غافلگير كردم، اگر مارسل از عشقت صرفنظر كرد و ديگر دوستت
نداشت…؟»
و من برايت ميگفتم :« كه ديگر دوستم نداشته باشد ؟ آه نه مادر! من اطمينان كامل
به مارسل دارم و
ميدانم كه دختر سنجيده و عاقلی است و خود را به اين ساده گی نمی
بازد.»
در شب عروسی،
وقتی هر دوی ما در خلوت اتاق مان تنها شديم، مارسل يكباره و ناگهانی مرا
كنار كشيد
و گفت :
« آقا، با شما
حرفي دارم، حرف جدی ! »
"آقا"
؟ مرا "آقا" صدا
ميزد؟ در اين ساعت و مكان متبرك و مطلوب؟ "آقا" ؟ مارسل كه مرا هميشه
"دوست
من" خطاب نموده بود و مرا با اسم كوچكم صدا ميزد ؟! با
گفتن اين جمله حالت اندوهگين و جدی بخود گرفت
و روی لب هايش چيزی شبيه شرارت و قهرسايه افگند
خودم را خجولانه
نزديكش كردم و گفتم : « مارسل، مارسل عزيزم، چرا مرا دهشتزده
ميكنی؟ » مارسل با
انزجار و خشم مرا از خود راند، و برايم گفت : « لطفا ً كنار
برويد ! و حرفم را گوش
كنيد! » و بعد روی دراز چوكی قرار گرفت و به ميز كوچكی تكيه كرد
كه روی آن چراغ
تيلی به آهستگی در حال سوختن بود. بازوان برهنه اش از لای آستين های توری
كوت اش
برآمده بود و حلقه های سياه مو يش روی پيشانی كوتاه و كودكانه اش بهم پيچ
خورده
بودند. چشم هايش را پايين انداخته بود و لبهايش چنان رنگ پريده مينمودند
كه گفتی
يك خط باريك خاكستری اند.
من، مضطرب و
دلواپس ايستاده و منتظر بودم. ميترسيدم كه قلبم از شدت ضربان در قفسه اش
تكه تكه
شود. راه گلويم تنگ شده بود مثل اينكه زير چنگال حيوان شريری در حال خفه
شدن باشد.
بنظرم می آمد كه همه چيز در فضای اتاق چرخ ميزند و چرخ ميزند و بعد در عمق
شب
تاريك با رقص كابوسها غارت ميشود. ميخواستم چيغ بزنم :« مارسل
!» مگر صدايم خشك
شده بود و از ظاهر شدن روی لبهايم انكار ميكرد. روی مبلی تكيه كرده بودم
تا فرش
زمين نشوم.
بالاخره مارسل
خاموشی را شكست، خاموشی يك لحظه را كه بالای من يك قرن گذشته بود. آوازش
خيلی رسا،
واضح و دقيق بود : « آقا، آگر با شما ازدواج كرده ام صرف نظر به
خواست فاميلم
بوده، برای اينكه چارۀ ديگری نداشتم و برای اينكه ميباييست همينطور ميشد.
از اول،
هيچ علاقه و ميلی به شما نداشته ام و خودتان آمده و داخل زنده گی ام شده
ايد، و
حالا برايم نفرت انگيز و تحمل ناپذير گشته ايد.»
« به نظر مردم و
برای مردم واضحا كه خانم تان گفته ميشوم، اما به چشم خودم، شما را اصلا
شوهرم قبول
ندارم و هرگز قبول نخواهم داشت، خوب بشنويد آقا : هرگز! و اين راز بين خود
ما
خواهند ماند. برای مردم، جار و جنجال های داخلی ما چه اهميتی دارد؟ پس از
اين، زير
يك سقف باهم زنده گی ميكنيم، برای گشت و گذار و مهمانيها شما راهمرايی
خواهم كرد، برای همه
درظاهر نقش همسر تان را بازی
خواهم كرد. مگر از من تقاضای ديگری نداشته باشيد. با ازدواج با شما، زنده
گی ام را
برباد داده ام. اميد و دلبستگی ام به زنده گی خاتمه يافته. ميدانم كه شما
را بد
بخت و افسرده خواهم
ساخت اما هرگز
نميگذارم كه مسخره و رسوای مردم شويد. غم و اندوه يكجا با من داخل خانه
تان شده،
مگر بی آبرويی و بی ننگی هرگز در آن راه نخواهد داشت. »
مادر عزيز، اين
حرف ها، با وجود وضاحت شان، گنگ ومبهم و مانند يك همهمه بگوشم مي آمدند و
با شنيدن
شان، حالی بمن دست داده بود كه از گفتن اش عاجز استم. اول فكر كردم، كه
اينهمه
اصلا حقيقت ندارد، كه بازهم كابوس ها مرا بازيچهء شان ساخته اند، و بعد
فكر كردم
كه مارسل ميخواست مرا ناحق بترساند و مأيوس بسازد و يا امتحان كند. و با
ديدن حالت
سراسيمه و منقلب من، بطرفم خواهم آمد و مرا در آغوش خواهد كشيد. كوشش كردم
حرف
بزنم مگر زبانم از كار افتاده بود. كلمه ها از نزدم گم شده بودند و حتی
افكارم راه
خود را گم كرده بودند. و به لكنت زبان دچار شده بودم : «مارسل،
مگر اين شرم آور
است ….نفرت
انگيز است! آخر چرا ؟ چه بدی از من
سر زده ؟ آه خدای من، خدای من!» در حاليكه به زانو در آمده
بودم، با دستان جفت،
با چشمان اشك آلود، گلوی گره كرده،
هق هق كنان، برايش زاری و التماس ميكردم. و اما مارسل بی تفاوت و سر سخت
ايستاده
بود. و من ادامه داده بودم : « مارسل، نميدانی كه من ميميرم ؟
ميخواهی مرا بكشی ؟
ها ؟ ميخواهی مرا بكشی ؟ رحم كن، آخر دل بسوزان !» ناگهان مارسل
از جايش بلند شد و
گفت :« بس كنيد ! عذر و زاری و گريه های تان فايده ای ندارد و
بی نتيجه است. همه
را آنطوری كه بايد برای تان گفتم. اراده و تصميم ام تغير ناپذير است. و
بايد
ملاحظه كنيد كه اين احساس ترحمم بوده كه همه را آشكارا برايتان
گفتم» و …در همين جا بود
كه حرفش را تمام كرد و گفت : « و حالا، لطف نموده و اين اتاق را
ترك كنيد و به
اتاق خود برويد.»
و
من در حاليكه زانو زده بودم التماس كنان زاری
ميكردم :« مارسل ؟! ببين، اين ناممكن است. تو نميتوانی مرا به
اين وجه زجر بدهی.»
و مارسل با خشونت حرفم را قطع كرده گفت :« كه شما را به اين وجه
زجر ندهم ؟! شما
را زجر ندهم ؟! … آيا
فكر ميكنيد كه اينهمه برای من لذت آور
و سرگرم كننده است؟ »
نميدانم چرا
هنوز نمرده بودم ؟ و آنرا، مادرم، تنها تو ميدانی و بس. اما، بدان كه
مارسل با چه
شهامت و از خود گذری به بالين ام مينشست و از من روز و شب پرستاری ميكرد.
گاهگاهی
به مشكل، فقط يكساعت حق
استراحت بخود
ميداد. هميشه اندوه گين و مأيوس ميبود. و من وقتی كمی سر حال و تندرست
ميشدم،
اميدواری هم بسراغم می آمد. با خود ميگفتم كه نبايد از شدت و سرعت كار
بگيرم، همه
چيز را بايد به وقت و زمان واگذار شوم. همه چيز را ميتوان با شدت عاطفه و
محبت، با
اطاعت و مصالحه، و با درد كشيدن پنهانی، ممكن ساخت. و تنها به همين منوال
شايد
بتوانم دوباره زنم را بدست آورم.
مادر عزيز من،
دوسال به همين منوال گذشت. مدت دو سال متواتر، بدترين و خشن ترين شكنجه ها
را دوش
بدوش مارسل، متحمل شدم. نه حرفی از عشق، نه كلامی ازمحبت ، نه گله ای و نه
شكوه ای.
هميشه مطيع و آرام، فروتن و متواضع، بردبار و با حوصله ميبودم. و همه تن
چشم و
گوش، متوجه كوچكترين خواسته ها و ميل هايش ميبودم. هرگز، نه تقاضای داشتم،
نه ميل
و هوسی و نه عشوه گری و لوندی ميكردم. دائما خشنود و راضی ميبودم. اما هيچ
چيز با
عث خوشحالی ام نميشد. تنهايی تأسف انگيز داخل فضای خانهء ما را نسبت به سر
و صدای
خوشی ها ی مردم ترجيح ميدادم. و مارسل روز بروز افسرده تر و بيمار تر به
نظر
ميرسيد، گويی به درد بی دوا و ناشناسی مبتلا گشته بود كه او را بدون مقاومت و بدون
هراس به مرگ نزديك
ميساخت. روز های درازی، با چشمهای راه كشيده و افكار سرگردان، ساكت و بی
حركت روی
ديوانی دراز ميكشيد. يگان بار هر دوی ما يكجا برای گردش بيرون ميرفتيم،
(هيچگاه
بدون من از خانه خارج نميشد) و هنگام گشت و گذار، با ديگر زوج ها روبرو
ميشديم، كه
شانه به شانه و دست بدست يكديگر، خوشبخت و فارغبال، همراه با كودكان بشاش،
چاق و
صحتمند شان كه روبروی شان با پا های كوچك و گوشتآلو، خيزك ميزدند و شادی
ميكردند،
راه ميپيمودند. اين منظره مثل كاردی روحم را ميخراشيد و اشكهايم را جاری
ميساخت.
اما مارسل، هيچ چيزی را نگاه نميكرد و هيچ چيزی احساساتش را بر نمی
انگيخت. حسرت و
آروزی هيچ يك از خوشی ها و لذات آنها را در دل نداشت. بی اعتنا و با نگاه
سرد وبی
تفاوت از برابر اينهمه خوشبختی و سعادت های ساده و بی دغدغه ميگذشت. برايش
ميگفتم
: « بيبينيد مارسل عزيز! اين مردم را كه از داشتن لبخند مهر
آميز خدا در خانه
هايشان خيلی نيكبخت اند.» و مارسل، دلزده، بی رمق و شكوه آميز
جواب ميداد : « هان».
"هان" يا " نی" يا اگر هيچ هم نميگفت، همه اش يكسان بود.
مادر عزيز،
دائما از خود می پرسم كه چطور توانستم با اينهمه عذاب مقابله كنم، چطور
توانستم از
هراس ها و وحشت های شبانه ام جان به سلامت ببرم ؟ چراكه تمام غصه هايم با
شدت و
قوت متراكم و فشرده، آزادانه و بی باك، هنگاميكه خودم را تنها در اتاقم
مييافتم،
از طرف شب بالايم هجوم می آوردند. هزار بار ميلهء تفنگچه را روی شقيقه ام
فشار
داده ام، و از شدت بي صبری و نا
شكيبايی،
شده دفعاتی كه دلم خواسته داخل اتاق مارسل شده و او را بكُشم. و در ميان
اين طغيان
ها و هيجان های غضب آلود و آتشين، بازهم همه تن گوش ميشدم، و مانند اينكه
انتظار
معجزه ای را داشته باشم، آرزو ميكردم كه يكباره مارسل نمايان شود، و اين
كابوس
وحشتناك كه زنده گی ام را در كامش فرو برده
بود، با يك بوسهء داغ
وی و در آغوش
پر مهرش برای هميشه محو و نابود گردد.
ميخواستم چند و چرای
اين وضيعت غريب و اين بيرحمی و سنگدلی
را
بدانم. جستجو و پرسش كردم، تحقيق نمودم، و بالاخره خبر شدم كه مارسل پيش
از ازدواج
با من، جوانی را بنام «لوسيان فِردِه» (Lucian
Verdet ) دوست ميداشت. انسان بيچاره و بدبختي
بود كه شهرت خرابی داشت، نام و آبرويش در جهل كاريها و دغل بازی ها لطمه
خورده و
بد نام شده بود. اينرا نميدانم كه اين دو نفر چگونه با يكی ديگر آشنا شده
بودند.
فقط ميدانم كه آقای «لوسیان»، مارسل را از فاميل اش
خواستگاری كرده بود و با انكار
آنها روبرو شده بود. و حالا ميدانستم كه مارسل اين مرد را هنوز هم دوست
ميداشت و
با چه شدت و قوتی. و حالاخاطرهء همين مردك عجيب و غريب بود كه ميان من و
او حايل
ميشد. اولين فكری كه بسرم
خطور كرد اين
بود كه بروم و مغزش را در كاسهء سرش بسوزانم. اما بعد وقتی خوب فكر كردم،
ديدم كه
اگر او را از بين ببرم، عشق او را در قلب مارسل جاودانی ميسازم و اميدی
باقی
نميماند كه يكروزی مارسل دوباره بسويم باز گردد، وبعد متوجه شدم كه آهسته
آهسته،
تغييرات و تبديلات عجيبی در من پديدارميگشت.
از خود ميپرسيدم
كه چرا داخل زنده گی اين زن جوان شده بودم ؟ مارسل كسی ديگری را دوست
ميداشت و من
عشق اش را ازش ربوده بودم. اين من بودم كه قلب اش را با تندی و شكنجه
شكسته بودم.
من مسئول بدبختی اش، مسئول اميد های برباد رفته اش و اشكهای جاودانی اش
بودم. و
حالا من بودم كه او را متهم قرار ميدادم ! قربانی خود را متهم قرار داده و
محكوم
ميكردم و حتی ميخواستم او را بكشم. كماكان ميتوانستم از نخست با پرس و جو
و تحقيق
عاقلانه ملتفت اين امر شوم، ازش سؤال كنم، و همه را بدانم. خود را يك
موجود نفرت
انگيز و نافهم مييافتم. همين بود كه ترحم و دلسوزی بی پايان و بی پهنای
مرا در بر
گرفت. و ضرورت شديد بخشش و عفو خواستن در من پيدا شد. فكر كردم كه حالا
وظيفهء من
اينست، كه خود را برايش كاملا قربانی كنم، كه او را تسلی دهم و با عاطفه و
ملاحت بی
انتها نوازشش كنم و بالای زخم هايش مرهم گذارم. تصميم گرفتم كه دقت و توجه
ام را
با مهارت و زبردستی باريكانه ای دو چند كنم و تأسف و ندامت خود را برايش
وانمود
سازم، و برايش آنچنان زنده گی شيرين و راحتی مهيا نمايم، كه همه غصه هايش
آهسته
آهسته در آغوش صلح و آرامش محو شوند. آه مارسل بيچاره و تباه شدهء من!
با آمدن دوبارهء
بهار من و مارسل، گردش های خود را دو چند نموده بوديم. آرزو داشتم كه او
را از
افكار عذاب دهنده اش بيرون كنم. و به اميد اينكه گردش و حركت او را اندكی
تسكين
بخشيده و سرگرم بسازد، او را بطرف بيشه های كوچك اطراف شهر ميبردم. و گذر
ما مرتبا
هر بار از كوچهء لندن(Londres)
ميبود.
متوجه شده بودم
كه هر باری كه از مقابل دروازه شماره 24 ميگذشتيم، حالت مارسل تغيير ميكرد
و لرزش
و تكانی جسمش را فرا ميگرفت. بطرف در ورودی خود را خم ميكرد و پنجره ها را
به دقت
ميديد، و بعد رنگش ميپريد و از سر ورويش غصه ميباريد و در سكوت عميقی فرو
ميرفت. و
حتی يكبار، دستمال اش را روی دهنش فشار داده و آنرا با قهر و غضب جويده
بود، مثل
اينكه ميخواست صدای گريهء خود را خفه كند. و بعد در كنج اتوموبيل خزيده بود. از بس اين حالتش
كنجكاوی مرا برانگيخته
بود، جستجو و پرس و پال نمودم، و بالاخره برايم معلوم شد كه دروازهء شماره
24 به
«لوسيان فرده»
تعلق داشت.
در
اين لحظات حساس، خودم را كوچك و نامريی ساخته
و سكوت را مراعات ميكردم، خودم را محو مينمودم، خرد و بی جان ميساختم، تا
هيچ چه
با عث مزاحمت خوابها و چرت هايش نشود. و او را با محبت های صامت و نا
ملفوظ، اما
لطيف و محتاطانه، محافظه و احاطه مينمودم، درست مانند فرشتهء نا مرئی ای
كه در
شيرينترين خواب ها همرايتان باشد و يا مانند شفقت های مادری كه از كودك
بيمارش
پرستاری نمايد. دو ماه به همين روند سپری شد.
ديروز بعد از
غذای چاشت، مارسل برايم گفت كه برای
خريد
بيرون ميرود. و شام ساعت
7، وقتی دوباره
به خانه برگشت، از چهرهء شاداب و مفرح اش تعجب نمودم. زير چشمهايش حلقه
های كبودی
نمايان بود و از شدت رطوبت، بی حالی و رخوت درخشش خاصی داشتند. طرز رفتارش
تندتر
شده بود، و در خميده گی كمرش چيزی شبيه اميال و خواسته های شهوانی كه
جذابيت خاص و
تازه ای داشت، به نظرم می آمد. هنگام كه ميخواست آرايش موهای شكل داده اش
را صاف
نمايد و شانه بزند، متوجه شدم كه فيته های مويش قبلا نيمه باز بودند، و
يخه های
گريبانش چروك خورده بودند. و در انتهای مويش، تاری سفيدی به شكل عجيبی پيچ
خورده
بود. شك و ترديدی دردناكی مرا فرا گرفت، كه اما بزودی دفع شد. چراكه مارسل
با صدای
لطيف و مهربان دست اش را بطرفم دراز نمود، اين دستی كه هرگز لمسش نكرده
بودم، و
گفت : « دوست من، اگر ميل داشته باشيد، بعد از غذای شام، برای
گردش برويم بيرون،
شام ملايم و فرح بخشی خواهد بود.» اول فكر كردم كه خواب ميبينم،
اين آواز دلنشين،
اين لبخند، اين گردش، آيا ممكن بود؟
بلی مادرعزيزم،
هردوی ما برای گردش برآمديم. در كوچهء لوندن، مارسل خود را بطرف دروازهء
شماره 24
خم نكرد، پنجره ها را با دقت از نظر نگذراند، و غصه و اندوه روی چهره اش
سايه نيا
فگند. و چون ميديد كه من چشمها را بلند نموده و او را نگاه ميكردم، خودش
را بمن
نزديك ساخت و تقريبا خود را در آغوشم رها نمود، تا حدی
كه حتی توانستم امواج تنفسش را نزديك دهنم
احساس كنم : و با حالت نيمه بيهوش و لرزان برايم گفت :« بلی
دوست من، اين منم، اين
منم كه دوباره به سويت باز گشته ام و دوست ات ميدارم .»
مادر عزيزم،
هر چه زودتر
اشكهايت را پاك كن. اين قطره های شرير و بی حيا را كه از چه دير مدتی از
چشم های
مهربانت جاری اند. بعد ازاين بخند، نغمه بخوان، برقص و خوشنود باش.
بوسه های داغ ام
نثارت باد.
ترا ميبوسم، ميبوسم
و بازهم ميبوسم.
پسرت ژان دُ
رَمبر (Jean de Raimbert)
نامهء «لوسيان» به
«مارسل»
مارسل عزيز من،
تازه از رفتنت
يك لحظه نگذشته، كه دلم برايت تنگ شده و آرزوی
نوشتن را برايت دارد. فضای اتاقم از عطر دل
انگیز تو هنوز آگنده است، بویی
كه مرا محو و سرمست ساخته است. از مدت سه سال عزيز من، از سه سال به اين
طرف
انتظارت بودم، و صدايت ميزدم.
آخر
بسويم بازگشتی، دوباره آمدی، و برای هميشه
آمدی. دوستت دارم. هيچ چه ما را از هم دوباره جدا نخواهد كرد. بلی عزيز من
! بيا،
دوباره بيا و زود بيا !
وقتی از نزدم
رفتی، به نظرم آمد كه زنده گی ام از نزدم ميرود.
بتو محتاجم،
موجوديت تو برايم حكم حيات را دارد.
بگو كه خواب نمي
بينم، بگو كه فردا دوباره برميگردی !
مارسل عزيز من !
عشق من !
ـ پایان
ـ
داستان دوم : «بكسك
جيبی» : راستكاری و امانت داری مرد گدایی
را نشان ميدهد. اما گاهگاهی شايد راستكاری ساده لوحانه، موجب پشيمانی شود.
آيا اين
فريضه در مورد اين مرد گدا صدق ميكند يا نه ؟
بكسك جيبی چرمی
شام بود، و خيلي
ناوقت شده بود. ژان لوكتوjean Loqueteaux ( ژنده پوش است) بعد از
سپری نمودن يك روز بی ثمر و بی نتيجه، تصميم گرفت بخانه اش بر گردد. به
خانه اش!
آنچه را او خانه اش ميناميد، دراز چوكی ای بود، که در وسط پارك كوچك ميدان
آنفر Anvers قرار گرفته بود. بيشتر از يكماه ميشد
كه
روی همين دراز چوكی ميخوابيد. و درخت پر برگ و باری، سقفی بر سرش بسته
بود. شام
همين روز روی جادهء بزرگی جا گرفته بود، و در اين منطقه، روز بروز رقابت
بین گدا
ها شديدتر و بيشتر شده ميرفت. كمبود چستی و چابكی از يكطرف، و كم اقبالی
اش از طرف
ديگر، برايش چيزی جز يك شام لاغر و كم چيزی به بار نياورده بود. همه اش
دوپول جمع
كرده بود، و آنهم دو پول خارجی كه چلش نداشت.
با خودش ميگفت :
« ميليونری كه برای آدم بيچارهء مثل من دو پول بدهد، خدا و
راستی اسف بار اس». سر
و صورت همين مرد دوباره نزدش مجسم شد: مردی خيلی شيك و قشنگی بود، با رخت
هاي عالی،
نكتاهی سفيد، واسكت پيش سينهء اطلسی جلادار،عصا ی دسته طلايی، و ژان لوكتو
بدون
خشونت و بد بينی، شانه بالا انداخت.
چيزی كه زيادتر
آزارش ميداد، اين بود كه با فرط خستگی چگونه تا ميدان آنفر، آنجا كه دراز
چوكی اش
قرر داشت، برود ؟ چون فاصلهء راه زياد بود و ژان به اين دراز چوكی اش كه
خانه اش
گفته ميشد، خيلی دل بسته بود. روی دراز چوكی اش روزگار بد نميگذشت، كناری
راحتی
بود و كسی هم مزاحمش نميشد. ژان با پوليس های محل هم آشنا و خودمانی شده
بود. چون
دل مأمورين پوليس هم
برايش میسوخت، او را
ميگذاشتند كه بميل خودش روی دراز چوكی روزگار بگذراند.
ژان با خود گله
كرده ميرفت : «ای خدا! چه روزی لاغری بود. در مدت اين سه هفتهء
اخير، هيچ روزی به
اين بی چيزی نداشته ام. معلومدار كه مردم حق دارند بگويند كه بازار تجارت
فلج شده
است. و اين هم، قسمی
كه مردم ميگويند، از
دست انگليس هاست. خدا اين انگليس ها ره تباه كنه و در دوزخ غرق شان
كنه!» ژان در
حاليكه اميدش را از دست نداده بود براه افتاد و با خود گفت كه شايد در راه
با كدام
آدمی مهربان يا سخی ای بربخورد، كه دو سه پولی برايش بدهد. و فردايش، ژان
بتواند
با آن دو سه پيسه، توته نانی خشكی بخرد و بخورد.
در
حاليكه با خود حرف ميزد:« مهتاب را خو
نميخواهم، فقط دو يا سه سكه پول واقعی ميخواهم.» آهسته آهسته
قدم ميگذاشت و راه
ميرفت، چراكه بر علاوهء خسته گی و ذله گی اش، التهاب شكم اش هم او را
بيشتر از
معمول، آزار ميداد. از پانزده دقيقه به اين طرف بود، كه راه ميرفت. آهسته
آهسته از
برخوردن با آدم خير خواهی كه بخواهد پولی برايش بدهد، نا اميد شده بود.
يكباره احساس
كرد كه بالای چيزی نرمی پا گذاشت. اول فكر كرد، كه شايد كدام آشغال باشد.
و بعد هم
پيش خود گفت : «چه ميفا مه آدم ؟ شايد كدام خوردنی مزه دار
باشد؟» “تصادف” با
آدمهاي فقير سر دوستی ندارد و هديه های غير منتظره ای براي شان ريزرف
نميكند. مگر
باوجود همه، بياد ش می آمد كه شام يكروز در كوچهء “بلانش"Blanche" يك
ران بزرگ و تازه ای گوسفند را
يافته بود ؛ حتما آن توته گوشت از موتر
كدام قصاب بزمين
افتاده بوده. اما، چيزی را كه حالا زير پا ها داشت، در اين ساعت شام،
معلومدار كه
ران گوسفند نبود، اما شايد كدام تكه جگر يا قلب گوساله و يا هم كدام توته
گوشت
دنده بوده باشد.
خود را براي جمع
كردن آن خم نمود. وقتي آنرا با دستش لمس نمود، ديد كه خوردنی نيست. و گفت
: «هی هی
افسوس افسوس…»
در روی
سرك پشه پر نميزد، و هيچ مأمور پوليس هم در گزمهء خود نبود. ژان خود را به
يك چراغ
گازی سرك نزديك كرد تا شی دست داشته را خوب بيبيند و بفهمد كه چی است؟
وقتی هويت
آن برايش آشكار شد با خود گفت : « اوه ! اوه! اين را ديگر هيچ
انتظار نداشتم!» شی
دست داشته اش يك بكسك جيبی چرمی بود با چهار نوك آهن گرفته شده گی. ژان
لوكتو آنرا
باز نموده و داخل جيبك هايش را خوب پاليد : 10 دانه نوت 10 هزاری در آن جا
بجا شده
بود. در حاليكه سر خود را به آرامی تكان ميداد با خود گفت : «
وختی آدم میبينه كه
استن كس های كه بكسك های جيبی چرمی دارن، و در درون آن نوت های ده هزاری
را
ميگردانن. اگر اسف بار نيس، خی چيس!؟ » و بعد هم ديگر خانه های
بكسك را خوب پاليد
تا اگر كدام كارت هويتی، آدرسی، قطعه عكسی، پرزه خطی را پيدا كند، كه نام
و نشان
دارندهء بكسك برايش معلوم شود، اما هيچ كاغذ و نشانی ای در آن يافته
نتوانست. با
بسته نمودن بكسك با خود گفت :
« تشكر از اين
همه بی معلوماتی، حالی مجبور ای همه ره به دفتر پوليس ببرم. از راه خودم
چپ ميشم،
و خوب ذله، مانده و گشنه هم استم، راستی كه امروز بخت هيچ همرايم ياری
نكد.» كوچه
خالی بود، نه عابری و نه پوليسی. ژان راه خود را بطرف نزديكترين كميساری
پوليس
تغيير داد. و براه افتاد.
ژان لوكتو : «
سلام آغای كميسار پوليس. اين شی را چند لحظه پيش از زير پای خود در روی
سرك يافتم.»
كميسار : «چی
است ؟»
مرد بيچاره جواب
داد : «ای يك، يك ….»
و بكسك جيبی را كه با نوك انگشتانش
گرفته بود، بطرف پوليس دراز نمود.
كميسار : «خوب،
بسيار خوب، و طبعا درونش خاليست!»
ژان : «خود تان
به چشم خود بيبينيد! آغای كميسار!»
و مأمور پوليس
يك بندل نوت ده هزاری را از آن كشيده و حساب نمود و با چشمان از حدقه
برآمده به
ژان گفت : «اوه اوه مگرا ی خو كلان پيسه اس، كلان
پيسه!»
ژان لوكتو كه
خونسردی خود را حفظ نموده بود گفت : « واقعا اسف بار اس، وختی
ميبينی كه استن
آدمهای كه هزارها فرانك را در بكسك های چرمی خود ميگردانن.»
مأمور پوليس،
ولگرد بيچاره را با نگاه حيرت آميز و عجيبی ورانداز مينمود، در نگاهش
بيشتر حيرانی
و تعجب ديده ميشد تا توصيف و تشويق.
و كميسار ادامه
داد : « و شما خود تان ای بكسك را يافتيد؟ شما واقعا انسانی
راستكار استيد! انسانی
شريف و با شهامتی استيد، يك قهرمان واقعی، بلی كلمهء سزاوار شما همين است
: قهرمان!»
كميسار ادامه
داد : « يك قهرمان! يك حرف ام را هم پس نميگيرم، آخر … شما … با
وجود همه ميتوانستيد كه … آخر.
نی
واقعا يك قهرمان، اين حركت، يك حركت خيلی بزرگ منشانه است. حتی كلمات
مناسب را برای
توصيف اين عمل شما نمی يابم. به شما بايد جائزهء
“ماتيون” Montyon را
بدهند.»
« نام شما ؟»
« نام من ژان
لوكتو، آغای كميسار پوليس!»
و كميسار دو دست
خود را ستايشگرانه بطرف فضای دود گرفتهء دفترش بالا نموده گفت :
« و نام شان است
ژنده پوش! واقعا تحسين بر انگيز است. بايد در كتابی درج شود.»
«شغل تان ؟»
« با تأسف آغای
كميسار، بدبختانه كه شغل و كاری ندارم»
«چطور شغلی
نداريد ؟ حتما سرمايه ای يا ميراثی
؟ پس
از چه درآمدی زنده گی ميكنيد ؟»
«آغای كميسار،
از صدقه و خيرات مردم. و اگر ميدانستيد كه بر سرم چه ميگذرد ؟»
كميسار كه اندكي
از هيجان افتاده بود، گفته ميرفت :
« اوه جهنم، جهنم ….
ميترسم كه اوضاع كم كم خراب
و دگرگون نشود.»
در اينجا بود كه
كميسار قيافه اش را كمی در هم كشيده و با لحنی سرد كه از شور و هيجان
افتاده بود
گفت :
« پس شما يك گدا
استيد ؟»
«بلی، آغای
كميسار!»
«خوب، خوب»
چهرهء كميسار
حالا جدی شده بود. بعد از چند لحظه خاموشی از ژان دوباره پرسيد :
« آدرس تان ؟»
و ژان كه كمی بی
جرئت شده بود، جواب داد :
« چطور آدمی مثل
من ميتواند منزلی داشته
باشد ؟»
«پس منزل نداريد
؟»
« صد افسوس و
بدبختانه كه نی»
«هيچ جای بود و
باش يا آدرسی نداريد؟
مزاق خو نميكنيد ؟»
« يقين كنيد كه
نی!»
« مگر قانون آدم
را مجبور به داشتن يك آدرس ميكند!»
« و اما در حصۀ
من، اين فقر و بينوايی است، كه مرا به نداشتن آن مجبور ساخته است! نه كار
و وظيفه
دارم، نه كدام مدرك پولی ديگر. وختی هم كه دستم را دراز ميكنم، برايم چند
پيسهء
خارجی از دوران رفته را ميدهند، و با اين همه، پير، ناتوان و مريض هم
استم. يك
التهاب درونی دارم.»
كميسار : « التهاب….
التهاب! خوب، خوب است! مگر مشكل در اينجا نيست. شما التهاب شكم
داريد، درست است، اما آدرس و منزل نداريد. و در وضعيت آواره گی و ولگردی
قرار
داريد. درست است كه قهرمان استيد، واضح است. مگر با وجود قهرمانی تان، شما
ولگرد
هم گفته ميشويد. برای تشكری قهرمان ها متأسفانه كه كدام قانونی وجود
ندارد، اما
برضد آواره ها قانونی وجود دارد. من مجبور استم كه قانون را اجرا و عملی
كنم.
اما …
راستی باور
كنيد، كه مرا آزار ميدهد….
ناراحتم ميسازد، چرا كه شما … كاری
كه شما انجام داديد…
بسيار خوب
است. مگر چه كرده ميتوانيم كه قانون، قانون است. بايد قانون در جامعه حاكم
بماند.
آه چه آدمی ! آخ جهنم! چه آدمی ! و اينهم چه فكری بسرش زده!»
كميسار در حالي
حرف زدن، با بكسك جيبی در كف دستش زده ميرفت :
« همين بكسك جيبی
را در شرايط شما، اگر هر كسی ديگری ميبود، برای ما نمی آورد. درست؟! من
كاملا
مؤافق ام. و من نميخواهم ادعا كنم كه اين حماقت محض شماست كه آنرا در
وضعيت فقر
ولگردی و آواره گی كه داريد، برای پوليس تسليم نموده ايد، درست؟! ني بر
عكس، عملی
كه شما انجام داديد، عملی در خور ستايش است. و حتی قابليت اجر و بخشش را
هم دارد
كه آنهم از صد پول حتما كم نخواهد بود، اينرا من برايتان وعده ميدهم، كه
بمجرد
پيدا شدن صاحب بكسك جيبی، بدون ترديد آن صد پول را بدست خواهيد
آورد.»
«اما اگر شخص
مذكور پيدا نشد … خوب … در
آن
صورت نميشود اينرا
در قبال داشته باشد، كه
شما توقع منزلی را داشته باشيد. و همهء مشكل اين موضوع در همين نكته است
آغای ژنده
پوش. لطفا مرا درك كنيد. هيچ ماده و شمارهء قانون شما را مجبور به يافتن
بكسك جيبی
مملو با نوت های ده هزاری نميكند
و آنهم
در روی سرك. مگر بر عكس آن، يك مادهء قانون وجود دارد، كه شما را به داشتن
يك
سكونت فعلی وادار ميكند. شايد خوبتر ميبود، كه بعوض اين بكسك جيبی، منزلی
برايتان
ميا فتيد.»
ژان سؤال نمود :
«خوب حالا چی ميشود؟»
كميسار بجوابش
گفت : « امشب را در كميساری ميخوابيد، و فردا صبح، شما را به
زندان مؤقت ميفرستيم.»
و بعد زنگ را
فشار داد. دو مأمور ديگر پوليس آمدند و خود را معرفی نمودند، و صاحب منصب
پوليس
اشاره ای به ژان ژنده پوش كرد.
ژان در حاليكه
نالۀ سردی از دل ميكشيد گفت :
« امروز چه روز بد
اقبالی بود.»