عشق این مردم ِمغرور نه پیوست به هم
گرچه خاک اند همه ، دل نتوان بست به هم
حسرت روی که بوده ست که در زیر ِ غبار
برد آیینه ی این خانه و نشکست به هم
رفت و آزادی من بست به تنهایی تلخ !
با جدایی و جزا رابطه ی هست به هم
مرغ ِ جانرا قفسی تنگتر از مسجد نیست
قصه کردند به میخانه ، دو سه مست به هم
از کف ِ دست تو ای سنگ چه خواند دریا ؟
که زشوقش شکند پا و سر و دست به هم
*
2
به آسمان خیالات کودکانه
اگرچه خانه خرابم ، مرا به خانه ببر
به آسمان ِ خیالات ِ کودکانه ببر
دل ِ دلاور دریاگذار ِ من مگذار !
ازین کرانه به آنسوی بیکرانه ببر
تو این ستاره یی از آسمان گریخته را
به کهکشان ِ کشش های دلکشانه ببر
بیا بیا و پیام آوران ِ باران را
به پای تازه نهالان ِ پرجوانه ببر
طلسم و اسم ِ دروغین ِ جادوان بشکن
فسون ِ باور تسلیم ِ هر فسانه ببر
جهان زعشق بهشت است ، وز ستم دوزخ !
و هردو نیز نمانند ، این گمانه ببر !
بزن بزن به دف ِ ماهتاب و سیم ِ نسیم
به پیشگاه ی سحر ، دست ِ پر ترانه ببر
هزار سال به غربت گذشت و باز مگر
به پاس ِ خاطره هایم مرا به خانه ببر
بهار 1999
3
تا عشق را معجزه کنی
در روزگاری که اعتماد را
سایه یی نیست
در روزگاری که آخرین شقه های خونچکان ِ قربانی مان را
در قصاب خانه های ثروت
بر چنگگ بازار ِ آزاد بیرحمانه می آویزند
در روزگاری که قصه های پریشان ِ اضطراب ِ مان را
با تنهایی شرم آوری قسمت می کنیم
در روزگاری که رهزنان ِ بزرگ
کاسه های گدایی غارت شده گان کوچک را
با سکه های تمسخر پر می کنند
در روزگاری که کودکان ِ ما
برهنه پا
در کوچه های گل آلود فقر
سفری سخت غم انگیز را به گریه می نشینند
در چنین روزگاری
تو دستهایت را از من دریغ مدار
که من سرم می چرخد ، می چرخد
و با تمام ناباوری هایم
به معجزه ی عشق باور دارم
و از دوردست های دیار خاموشم
صریر ِ خامه ی شاعری را می شنوم
که عشق را
چنانکه شایسته است
می ستاید
و روی هرچه که زیباست
با شرم و شادی
شکوفه ی سلام می افشاند
و رنگین کمان ِ پیوند
در خانه های عاشقان تنها
خواهد نشست
و عشق از شادمانی بسیار
خواهد گریست
و متشاعران کاخ های کاغذین و کاذب
دواین ِ پر طمطراق ِ شانرا
در سرمای بی برگ و باری خویش
خواهند سوخت.
ای شاعری که شعرهایت را
نادیده خوانده ام
در یادبود ِ ما
اگر فرصتی بود
بر سطر ِ سبز و رسته از گور دلتنگی ما
نقطه یی از شبنم ِ اشک بگذار!
چراکه ما به زند ه گی و عشق
ناسپاس نبودیم
و فریبکارانی این بیابان تاختن و سوختن را
شناخته بودیم
و اگرچه دست های فریاد ِ مان را
در غوغای زنجیر مقدس بسته بودند
و سرانگشتان ِ بلند ِ صدای مان را
با سنگ هزار ساله ی استبداد
شکسته بودند
باز ، اما
ما خنجر ِ بُـــــّران و عــریانی از چکامه ی خشمآگین
خویشتن را
در سینه ی این دروغ ِ بزرگ
فرو کوفتیم
تا مگر
های شاعر ِ آینده
تو عشق را
با کمترین ترسی
تجربه کنی
تو عشق را
معجزه کنی
و در هوای آزاد ِ آزادی
نفسی تازه کنی
و نباشدت مثل ما
این چنین زشت زنده گانی
ای دوست
و بر لبان ِ خاک گشته ی ما نیز
شاید گلی از تبسم بشگفانی
ای دوست !