صفحه اصلی

پیوست به گذشته

Simone De Beauvoir

سیمون دو بووفوار  

برگردان: حمیرامولانازاده

 


مقــدمـــه

               بخش دوم

 طرح این مسأله خود برایم نخستین جواب را القاء میکند. مطرح نمودن این سؤال خودش پر معنی و خیلی گویاست. هیچ مردی، هیچگاهی، دربارهء جای بخصوص نر ها در بین بشریت، و جایی را که در بین بشریت اشغال نموده اند، حتا تصور نوشتن کتابی را نمیکند.

 

 اما من اگر بخواهم خود را معرفی و تشریح نمایم، نخست مجبورم که بگویم : « من یک زن هستم» ؛ این حقیقت، اساسی را تشکیل داده، که از روی آن هر نوع تصدیق و ثبوت دیگری حذف میشود. یک مرد هیچوقت جنس خود را تشریح و معرفی نمیکند : "چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است". تنها در شاروالی ها(شهرداری ها ) و دفاتر ثبت هویت و اسناد، ستون مؤنث و مذکر، بشکل رسمی، پهلوی هم قرار گرفته اند. روابط بین هر دو جنس، مانند روابط بین دو الکترون مثبت و منفی نیست، یا مانند دو قطب شمال و جنوب هم نیست : مرد به تنهایی هم (مثبت) است و هم (خنثی) :  در زبان فرانسه برای نامیدن افراد بشر یا انسانها میگویند «مرد ها» :

Les Hommes با H  بزرگ. کلمهء «vir» یعنی «نر» با «homo» یعنی « آدم یا انسان » یکی شده است. وقتی مثبت و خنثی از آن مرد شد، برای زن جز (منفی) چه باقی می ماند؛ و خاصیت زن قبلا ًمشخص و معین و محدود و سرحد بندی شده است، بدون هیچ روابط متقابلانه یی با مرد. بعضی وقت ها، در مجالس مذاکره و گفتگو های  انتزاعی و پیچیده، برایم میگویند : « اگر  شما اینگونه می سنجید و فکر می کنید، برای اینست که  زن هستید» ؛ و جواب دفاعیهء من همیشه این بوده است : « من اگر اینگونه می سنجم و فکر می کنم برای ای انست، که حقیقت همین است و نه طور دیگر» و به این ترتیب، هر نوع ذهنگرایی را هم حذف میکنم ؛ و جوابی را که هرگز و ابدا نمیدهم این است : « و شما اگر بر عکس من می سنجید و فکر می کنید برای اینست، که مرد استید. »

 

 این واضح است که مرد بودن یعنی نورمال، عادی و طبیعی بودن ؛ مرد همیشه باید حق بجانب باشد برای آنکه مرد است. اما این زن است که مدام در اشتباه و خطاست برای اینکه زن است. از زمانه های قدیم تا حالا همیشه یک خط عمودی و مستقیم و راست و بی عیب و علت و مطلق کامل وجود داشته است، که از آن خطی کج و پیچ و موجدار دیگری را جدا کرده اند ؛ یک نوع انسان مطلق و کامل وجود دارد که عبارت از نوع مذکراست. و زن چه دارد غیر از تخمدانها و یک رحِم . اینست شرایط مخصوص و غریبی که زن را در ذهنگرایی ها محصور و مجبور نموده است . در بارهء زن همیشه گفته اند که زن با غده هایش میسنجد نه با عقل اش. و مرد چه خوب فراموش نموده است که اناتومی او هم دارای غده ها، هورمونها و خایه ها میباشد. مرد جسم اش را مانند رابطهء مستقیم و نورمال با جهان میداند و به این باور است، که جهان را بشکل عینی تنها او طرح ریزی نموده است، و جسم زن را، به نسبت همه خصوصیت هایش مانند بار سنگین و گرانگی میداند : مانند یک مانع، یک زندان. ارسطو میگفت : « زن، جنسی است، که به نسبت کمی  و کاستی بعضی  کیفیت ها، ماده مانده است». « ما باید کرکتر و خاصیت زن را طوری ملاحظه کنیم، که از بعضی نقایص و کمبودی ها و عیب های طبیعی رنج برده است.» و « توماس» یکی از حواریون حضرت عیسی میگفت :

« زن در حقیقت مردیست نا تکمیل مانده» یا یک فرد « اتفاقی یا تصادفی». و این همه، راز و بدو پیدایش بشریت را هم نماد گذاری نموده است. بدو بشریت اصلا نر بوده است.

 

مرد، زن را، نه در نفس خود زن، بلکه او را یک جزء از مرد میشمارد ؛ زن فرد مستقل و آزاد نیست. نویسنده فرانسوی بنام میشلی  Michelet میگفت : « زن یعنی فرد نسبی...» و همینطور م. بانده  M. Benda  میگفت : « جسم مرد در نفس خودش دارای شعور و معنی میباشد، صرف نظر از جسم زن ؛ اما اگر زن را با مرد ملحق و مرتبط ندانیم، جسم زن عاری و محروم باقی میماند... مرد  در نفس خودش کافی است بدون زن. زن نمیتواند خود را بدون او بسنجد و بیاید.» زن نمیتواند چیزی دیگری باشد جز آنکه مرد برایش تصمیم گرفته است ؛ و از همینروست، که آنرا «جنس» نامیده اند، مقصد از آن اینست که زن، مدام برای «نر» و در نظر «نر» یک فرد جنسی یا تولید کنندهء مثل آمده است : برای مرد، زن یعنی ماده و کاملا و تماما جنسی. زن خودش را از مرد فرق میدهد، مشخص مینماید، سواء میداند، اما مرد نه.

 

 زن فرد غیر بنیادی، غیر ضروری، غیر اساسی یی است د رمقابل مرد که فرد اساسی، ضروری و بنیادی است. مرد یعنی فاعل یعنی مطلق : زن یعنی «جنس دوم، یعنی آن جنس دیگر و ناتکمبل».

ادامه دارد.