بخش پنجم

میتوان تصور نمود که این دوجانبه گی روابط
میتوانست، اسقلال اش را ممکن و آسان نماید ؛ در یکی از افسانه های خیلی
مشهور اساطیر یونان باستان، (هیرکیول1 که مردیست خیلی قوی پیکر، بحیث
برده توسط ملکه یی بنام اومفال 2 خریده میشود، و در دوران برده گی اش
این مرد باید کار های مهمی را برای ملکه انجام دهد. ملکه از هیرکیول
میخواهد تا خود را در هیئت زن مبدل نموده و در پیش پا های او پشم
بریسد. وهیرکیول همان میکند؛ و در عین زمان، میل و لذت عشق این زن او
را در بر میگیرد) : سؤالی در اینجا پیدا میشود : چرا اومفال مؤفق نشد
تا حاکمیت ابدی بالای هیرکیول داشته باشد ؟
یا افسانۀ اساطیری دیگری بنام «مدی 3» و «جزان 4».
(مدی جادوگریست و هم دختر مرد سر شناس که عاشق جزان میشود، بعد از یک
سلسله فراز و نشیب های بی پایان، این دو میتوانند با هم زنده گی آرامی
را شروع نموده و هم صاحب دو فرزند شوند. اما جزان عاشق دختر دیگری
میشود. مدی این دختر را با پیراهنی زهر آگین میکشد. و از ترس اینکه پدر
دختر، مبادا انتقام خود را از دو فرزند مدی بگیرد، البته از ترس عذاب
کش کردن شان، خود مدی بدست خود دو پسر ش را میکشد.) در این افسانهء پر
وحشت و خون آلود، دیده میشود که پیوند این زن به فرزندانش، میتوانست
زایندۀ مخوفترین و هراسناکترین قدرت ها باشد.
در کمیدی دیگری از یونان باستان بنام «لی سیستراتا
5»، نوشتهء آریستوفان 6، 411 ق م، (دختری قشنگی یونانی بنام لی
سیستراتا همه زنهای شهر های یونان قدیم را راضی میکند که برعلیه
شوهرخویش اعتصاب عشقی نمایند، تا شوهران ایشان راه عقل و خرد را پیش
گرفته و جنگ و نبرد را بس نموده و معاهدۀ صلح را امضأ نمایند.) در این
کمیدی آریستوفان، بطرزمضحکی، جمیعت زنانی را مجسم نموده است که خواسته
اند ضرورت جنسی مردان را، وسیله یی بسازند برای نایل آمدن به اهداف
اجنماعی و سیاسی بین المللی. اما آنچنان که مینماید، این افسانه، کمیدی
یی نیست.
در افسانۀ دیگر رومی بنام «اختطاف دختران سرزمین
سابین 7»
( پادشاه روم « رومولوس 8» مسابقهء اسپ دوانی را
براه می اندازد، و از مردمان سرزمین همسایهء شان «سابین» ها هم دعوت
میکند تا با دختران شان به روم بیایند. چون در روم قدیم قلت و کمی زن
میباشد، رومی ها دختران سابینی ها را ختطاف نموده و به تصاحب خویش
میآورند و آنها را بزور بزنی میگیرند. و همین موضوع باعث جنگی میان
رومی ها و سابینی ها میشود.) این زنان ربوده شده، عقیمی و نازایی را
اسلحۀ خود ساخته و از بار دار شدن جلوگیری میکنند. اما شوهران شان با
ضربات شدید تسمه های چرمی، زنان ربوده شده را به درست سنجیدن
وامیدارند. و بطرز سحر آمیزی بر مقاومت زنان شان، غالب میشوند.
نیاز و احتیاج بیولوژیکی مرد (میل جنسی و میل
فرزند) که او را معتاد و محتاج زن ساخته است، زن را از نظر اجتماعی
هرگز آزاد نساخته است. برده و صاحب برده نیز، پیوندی با هم دارند که از
ضرورت و احتیاج مادی و اقتصادی دو جانبه سر چشمه گرفته است، و این
احتیاج برای برده، آزادی اش را فراهم نمیکند. در روابط که بین برده و
صاحب اش وجود دارد، صاحب برده احتیاج خود را برای برده، وانمود نمیکند،
و با قدرتی که دارد، این احتیاج را برآورده ساخته و آنرا نمی نمایاند.
اما برده برعکس، وابستگی و احتیاج اش به ارباب ، یا از امید و یا از
ترس، باطنی و درونی میگردد. با وجود یکه احتیاج برده به صاحب اش، یا از
صاحب به برده، فوری و آنی میباشد، اما در این میانه، همه چیز به نفع
طرف حاکم ختم میشود.
آزادی طبقۀ توده هم بهمین دلیل بطی بوده است. پس
میبینیم که زن، شاید نه همیشه بردۀ مرد ، اما همیشه پس رو، وابسته و سر
سپردۀ مرد بوده است. زن و مرد، هیچگاه جهان را مساویانه با هم تقسیم
ننموده اند. در روزگار امروزی ، با وجود جنبش و تحول خیلی ناچیز در
شرایط اش، زن بطور گرانی هنوز هم معیوب مانده است. تقریبا در هیچ کشوری
از جهان پایگاه و موقیعت اساسی زن با مرد مساوی نیست، و مرد همیشه
کوشیده است تا زن را در محرومیت مدام نگاه دارد. و آنگاه که یک سلسله
حقوق برایش بگونۀ آبستره یعنی نظری و ذهنی، داده میشود، عادات، رسوم و
رواجها نقشی بارزی اجرأ میکنند تا این حقوق جامۀ عمل نپوشند.
از نظر اقتصادی، مرد و زن دو کلاس را تشکیل میدهند.
مرد ها وضیعت مطلوبتری دارند، تنخواه بلندتری دارند، و شانس مؤفقیت شان
هم از رقیب های تازه نفس شان بیشتر است. چوکی های زیادی را در ادارات
صنعتی، سیاسی وغیره اشغال نموده اند، و عدۀ زیاد شان رتبه های خیلی
مهمی را اجاره نموده اند. افزون برهمه قدرت های ملموس و عینی، مرد ها
از احترام و اعتبار و حیثیت خارق العاده یی نیز بهره مند هستند.
و این حقوق از آوان طفولیت برای ایشان در گونۀ رسم
ورواح وعــرف آموزش داده میشود. حال، گذشته را در بر دارد و در گذشته
همۀ تاریخ توسط نر اداره میشد. هنگامی که زن نیز میخواهد سهمی در روند
جهان داشته باشد، متوجه میشود که این جهان همان ست که پیوسته به مرد
تعلق داشته است : اینکه جهان از آن مرد بوده و است، امر عادی و خیلی
طبیعی برای خود مرد محسوب میشود، و اما زن تازه کم کم متوجه این امر
میشود. مرد سالار، زن برده و مطیع را از نگاه مادی وارسی و سر پرستی
میکند، و به این طرز اهمیت خود را برایش ثبوت و موجودیت خود را بالایش
تحمیل مینماید. زن از آزادی معنوی خود رو میگرداند و دور میشود، البته
این آزادی میتوانست آینده یی برایش فراهم آورد اما بی ضمانت، بی کمک،
بی سرپرستی.
هر فرد بشر، در ذهن و شخصیت خود یکنوع ادعای اخلاقی
را میپروراند : ادعای فاعل بودن، اهمیت داشتن، و در پهلوی آن، یکنوع
تمایل به گریز از آزادی اش نیز در انسان وجود دارد که از او چیز یا شی
یی میسازد. این راه اخیر، راه نا امنی است. چرا که در آن واکنش و کنشی
وجود ندارد، و راهی است نا پیدا و گم گشته از مبدأ و هم خیلی محدود. در
این راه انسان طعمۀ خواهشات دیگران میگردد، و از تعالی و گسترش خود
بریده و کنده میشود، و از همه ارزشها محروم و دلسرد میماند. مگر نکتۀ
مثبت اش : آسانی اش است : فشار دشواری های واقعی زنده گی را اجتناب
نموده و تحمل شان نمیکند. مرد، که زن را نه مانند فرد همپایه و هم سویه
اش بلکه مانند « آن جنس دوم» تلقی مینماید، در او تفاهم و همبستگی
عمیقی مییابد. زن، وسیلۀعینی و ملموسی در دست ندارد، که ادعای «اساسی
بودن و فاعل بودن» اشرا در مقابل مرد ثبوت نماید، و از سوی دیگر پیوند
و رشته اش را با مرد واجب و ضروری میپندارد، بدون اینکه دوجانبه بودن
این ضرورت را حدس بزند یا درخواست نماید. پس زن خود را در نقش «آن جنس
دوم» تکمیل نموده و می یابد. سؤالی که آنا ً در ذهن خطور میکند اینست :
چگونه و از کجا اینهمه نا دوگانگی آغاز یافته است ؟
بقیه در شمارهء آینده
املای لاتینی نام های خاص
1 Hercule
2 Omphale

3 Jason
4 Médée

5 Lysistrata
6 Aristophane
7 Sabins
8 Romulus
