شعــری را که میخوانید، از شاد روان صفا است که به مناسبت انتقال جسد سید جمال الدین افغانی از ترکیه به افغانستان سروده شده و هنگام مراسم خاک سپاری سید، در همانجا خوانده شده است . این سروده را در همین اواخر از لابلای اوراق پدر بزرگوارم یافتم . برای نشر به سایت خوشۀ گرامی فرستاده شد.

یوسف صفا شادروان ابراهیم صفا
بر تربت سید
هان بنال ای مطرب شیرین نوا چنگ را با چنگ گردان آشنا
پر کن از الحان جان پرور فضا اندرین کهسار باز افکن صدا
حرف ها زن از فراق و از وصال
شرح سوزمن بگو زین هردو حال
اول اندر نغمه حرف عشق زن از دل سوز آشـــــا سر کن سخن
نغمه ها خوان از وفای ممتحن از تپش از درد و داغ از سوختن
وز نگاه گرم و شوق بیشمار
راز ها از پرده ها بیرون برار
بعد از آن از وضع بی پروای یار وز غم دوران و جور روزگار
شکوه ها بر گــــــوی با آواز تار تا برد از سینه صبر از دل قرار
باز گو چون عشق در پایان کار
میکشد عشاق را دود از دما ر
لیک ای گویندۀ شیرین مقال گفت باید عشق اگر دارد کمال
کامیابی باشدش بیشک مآل باز یابد راه تا کوی وصال
همچو عشق سید ما با وطن
یار را یابد ولو سر در کفن
مطرب این هنگامه می دانی که چیست این هیا هو در وطن از بهر کیست
از غمست این شور یــــــا از خرمیست عشرتست این وضع یا ماتم گریست
ساز غــــــــم داری تو با بانگ طرب
سوگ را آهنگ سور است ای عجب
بلبل پردرد و شوقی در چمن شور می افگند با طـــــــــرز سخن
با نوایی کز دل آید در دهن گرمیی می خـــــواست اندر انجمن
لیک وضع سرد گلشن زادگان
یک نفس او را نداد آنجا امان
پر گشاد از باغ با خون جگر گشت عمری در چمن ها دربدر
بود بر هر شاخساری نغمه گر داشت هرجا ناله سازی ها مگر
عشق گلزار خودش از دل نرفت
این خیال او را زآب و گل نرفت
گرچه جان در حالت غربت سپرد تیـــــــر خونین اجل بر سینه خورد
داغ شوق آشیان در خان برد از بلای هجــــر افغان گفت و مرد
عاقبت جذب محبت کار داد
خاک او را جا در این گلزار داد
مطرب ای مطرب کنون بر ساز ساز نغمه کن هم جانفزا هم جانگداز
راز عشرت کیف غم بی پرده ساز باز گو از سوز و ساز عشق راز
گاه با بم نـــــــــاله گه با زیر کن
وصل بعد از مرگ را تصویر کن
پرده را سازنده بالا تر بگیــــــر نغمه تا آخر شود از سر بگیر
در فغان پهنای دشت و در بگیر داستان عشق افسونگر بگیر
باز گو از رنج و آرام وفا
قصۀ آغاز و انجـــــام وفا
پیش مشت خاک این درد آشنا در نوا بر گــــوی از سوز عزا
حرف زن چون داد جان با وفا دور از آغوشی که بودش مدعا
هم چسان آخر وفا آورد با ر
خاک او را ساخت منظور نگار
باز گو ای سید عالی نشان رهنـــــمای فرقۀ آزادگــــــان
این تو این هم صحنۀ افغاستان خاک پاک لاله خیز گلفشان
آن گلستانی که در یادش ترا
ناله سر میبرد تا اوج سما
چشم بگشا بیشۀ شیران نگر کهسار خویش آزادان نگر
آنچه دل میخواستت آنسان نگر یک نظر بر چهرۀ یاران نگر
قدر دانان بین که پیش خاک تو
میکنند اکـــــــــرام روح پاک تو
یاد کن روزی که رفتی زین وطن با روانی همدم رنج و محن
با دل غم آشیان داغ انجمن با سرشک گرم و آه شعله زن
در غم یاران غافل سوخته
صدق سوداکرده غم اندوخته
یاد کن آنروزها کز بهر دین بر کشیدی دست خویش از آستین
بر زدی دامان به عزم آهنین سر برآوردی از این مینو زمین
هند و مصر از شور تو در ولوله
ترک و ایران را به جانها زلزله
ملک ملک از بهر دین کردی سفر از سفر در هر کجا داری اثر
عروه الوثفایت ای صاحب نظر از جهادت می دهد مارا خــبـر
آنچه بودت قدر در چشم جهان
باز باید خواند از قول" رنان"
هرکجا قدر ترا دانسته اند خاصه آن قوم شجاع سر بلند
ملت ترکـــــــان راد ارجمند غم نسازد یارب ایشان را گزتد
خاک شان یک عمر ماوای تو بود
در قلوب پاک شان جای تو بود
از تو استبداد را آتش به جان نیچری از منطقت جوید امان
تا نژندی کم کنند اسلامیان در بیان اعجاز کردی در بیان
فکر حریت چه در قوم وچه فرد
بـــــــــود درقول تو ای آزاد مرد
سید عــــــــالی نسب ای مرد راست هیچ می بینی به چشم اینجا کجاست؟
این همان افغانستان خوش فضاست گر بر آری از کفن سر را سزاست
کهسار خود به سامان بنگری
لاله ها هر سو فراوان بنگری
ضمن قطع راه ای صاحب یقین دیـــــــــده باشی با نگاه پاک بین
بر کنــــــار کوه و بر روی زمین اندر آغوش شرف خلــــوت گزین
هر طرف شیری به خون آغشته یی
از پئ آرادئ خـــــــــــــود کشته یی
بر فراز خاک تو پیک صبا داده باشد بر روانت مژده ها
گفته باشد شمه یی زان ماجرا ماجـــــــرای عزم مردان خدا
الله الله گوی در میــــــــدان رزم
بهر حفظ دین و ملت کرده عزم
خنده بر لب ذکر حق ورد زمان سرمه بر چشمان همچون آهوان
جامه رنگین کرده هریک زیب جان روبــــروی خصم بی پروا روان
کـــــــــــــــرده با شمشیر ذکر لااله
روز خود را روشن از دشمن سیاه
سید ای مرد شریف نامدار گرچه رفتی از وطن با جان زار
آرزویت عاقبت آورد بار دیدی آخر اهل این بوم و دیار
جای گیر اندر صف آزادگان
عشق عزت شوق حریت به جان
خواب کن در پای کهسار وطن جاگزین بر طرف کهسار وطن
روح خود گردان مددگار وطن تا شود با نظم کــــــــــار تروطن
هستئ مارا محیط آیــــــد به موج
موج مستش اوج گیرد اوج اوج
ای جمال الدین زعیم راست باز ای ضمیرت آشنای کیف راز
ای به بزم علم صاحب امتیاز در میـــــــان مجمع اهل نیاز
از "صفا "هم عرض تعظیمی پذیر
انــــدک او در شمار بیش گـــــــــیر