در نظـــر من دو چیز از این شخصیت خوب و بد نصیب،
مجـهول بود . یکی عشق او کــه از آن نمیتوانستم پرسشی بکنم . دیگر
کلمهء حـادثه . فکـــر او را به این کلمه بسیار مرتبط می یافتم .
عشق او واقعــا ًسوزنده بود . من حیـــرانم که این
شخص با ایــن همه دانش چــگونه و به کدام کس دل داده است .اینقدر می
دانستم و می دانم کـه درد شدیـدی دارد
از خـلال کلمات او روشن بود کـه از ایــن محبت هم
درد دل داشت؛ وهم آن را یک پیش آمــد خجلت آور میـدانست .این را می
گفت که "من چگونه خــواهم توانست بـه او بگـــویم " . وهمچنان
مکررشنیده بودم که به خــود می گفت : " او بـر منخواهد خندید " و می
گفت "خاک بر سر این دل خـــود سر ودیوانه " . بهتـــــر است این راز
رسوا کن در دل مستور و پوشیده بماند " ولی دل دیــــوانه بفشارد ".
" مجـــازات دل من همین است " دل مــــن احمق است .وای بــر من که
احمقی رهبر من شده است و مثل این سخـن ها که جـــــرأت نداشتم تفصیل
آنرا از او جویا شوم .
"حادثه " را با چنان تعظیـــم ذکر می کرد که، گمان
می رفت برای یک مفـهوم بـزرگ مجــازا این کلمه را نزد خود وضع نموده
است . جـــــرأت آنرا نــــــداشتم از ویپرسش کنم . شنیدم که می گفت :
این چه بلا بود . این گــــــــــــــرفتاری . آه !
آن غرور ! با آن نگاه آهــوانه. حسن زیبا درشتی در نازکی و نازکی در
درشتی !.
خوب !ای حـــادثه ای آنچه من به تو گــــرویده و
ترا شناخته ام . غیــــر از تو آنچه شناخته و به نام فلسفه ازآن حــرف
زده اند نزد من معنـایی ندارد . بلی ! این حادثه بود . جز حادثه
چـــــیزی نبود .من به دلدادن چه کـــاری داشتم . با دانشمنـــدان
ایـــــونی دانش را فلسفه می دیدم . با سوفیست هـا فلسفه را در
فـــروشگاه می یافتــم . با فیثاغورث از عدد فکر می کــردم . با لوسی
پس و دیمـوکراتیس از جز لایتجزا تخیــــل داشتم و بـا لایپنتزاز جواهر
فسرده "موناد ها"تصوراتی داشتم . مگــــر حـادثه چه کرد . ؟ آه ! مرا
بــه یک نظراز فلسفه بـــه محبت رساند . آنچه بعدا ًصورت گرفت یعنی
دریک هوتل ورقی ازیک نـامه رابه زیر پای صاحب هــــوتل یافتم که از
نسبت احتمـالی او بـا آن سر و صورت تراشیده که باچشم های برآمده و
چـهرهء مشتعل با تلفن حـــــــرف می زد.
و آه، ای حـــــــــــادثه که نام تونماینده یی
ازبی نظمی هستی و حقیقت تو منتظـــــــــم است و آن تصویر زیبای او! .
. .
این چه بود ؟ این چرا آتش دل مرا بار دیگردامن زد؟
حادثه ! بلی ایـــــــــــن بی نظم منظم است . به
قدرموجودات و حوادث کاینــــــــــــات به اشکال گونـاگون موجود می می
شود. "هر آن "در داخــــــــــــل انسان ودر عالـــم خارجی یک حادثه
را دربر دارد . اینهمه حــوادث مادیی خارجی و مادیی داخلی و معنوی را
"اکبــرحوادث " در نظــــم نگه می دارد.
هم چنانکه شادی و غم دو حـادثه است . هم چنــــانکه
بهار و زمستان دو حادثه است . هم چنانــکه روز و شب دو حـــادثه است .
هم چنانکه زندگی و مــرگ دو حادثه است .سقــراط وافلاطون و ارسطو و
اسکنــدر و سزار و ناپلیون همه حوادث هستند . طـور حادثه آورده شده اند
و هر کــــدام مصدر حوادثی شده اند .
گاندی و نهرو و تاگور حوادث بوده اند . حوادثی
آوردند و به حوادثی بر خوردند .
این همـــــــــــه را با درد و سوزمی گفت و چشمان
پر اشک او بر امواج پیچان دریا دوخته بود .
از جــانب راست طوری به او نـــــــــــــزدیک شدم
که نفهمد استراق سمع کرده ام . گفتم استاد ! ازصدای مـــــــــــــن
تکان خورد . چون چشم او تر بود، گفتم چشـــم مرا هم این خاکبــــاد
مانند شما تکلیف داد نمی فرمایید برویم ؟.
گفت : بلی میرویم .
برخــاست وهر دوجــانب اقامتگاه او روان شدیم .
درمدخل اقامتگاه خود از من خــــواهش کردکه با وی نان شب را صرف کنم .
چون نمی دانستم چــــــــــه داشت یا نداشت و من هــــم البته
نمیتوانستم درخـــانهء او به او کمک کنم. معذرت خـواستم. همین که
خـــواستم روان شوم گفت : یکدو دقیقـــــه ! و داخل جای خود شد . به
زودی بــــر آمد و پارچـه کاغذی را که در یک پاکت نهاده،مگـــر آدرس
روی پاکت را، تـــازه و تماماً خط زده بود به من داد و گفت: این را
بخـــوانید مگرهر زمانی که نزد من آمدید آنرا باخود بیاورید . تنــها
خود تان آنرابخوانید .
تشکـر گفته پاکت را گرفتم و روا ن شدم.
پایان
یادآوری وطلب پوزش :
متأسفانه مکتوب سوم ( زیبایی تو) به جای مکتوب
دوم( بلایی دیگر) منتشر شده است. ازینرو مکتوب دوم را درینجا انتشار
میدهیم.
همچنان تمنا داریم که هموطنان علاقمند نظریات
وپیشنهادات خویش راارسال نمایند تا درچاپی که بصورت کتاب درنظر است، به
آنها توجه نماییم .
مکتوب دوم
بــــــــلایی دیــگر
تو نمیدانی که من ترا در جان و دل خــود دارم .
ترا میــخواهم ترا می جویم . . .آه! که ترا نزد خود و در خود میابم.
فکــرکن!هستی من وتو؛و آن شخص دیگر کجااست؟هستیی خود را از کجا کس می
تواند بجوید؟ تو هستی یی منی. بلی به جان تو که در جان منی!
داد از این بیداد ،از این تناقض ،از این کیف سر
سامی !
با این هم ترا نمی یابم . میجویم . آه ،آن ورق
منحوس چه بود؟ اگر فریاد بیصدای قلب را شنیده باشی میدانی دل من
ازاین زخم نهانی چه کشید وچگونه داد زد .این فریاد کشنده است .آن صفحه
ی دیوانه کن را در جایی دیدم باورم نمی شد . آخر توبــــودی توبا همه
طنــازی با آن موی ساخته گی، مگر پریشان . البته در تصویر تو بی حرکت
بود . لیکـن ای خدا! ای قسمت ،ای من بدبخت! .اگر در تصویر نبودی .اگـر
ترا در حرکت نمی دیدم . وتو مانند آن روزاتفاقی؛ نرم، نرم حرکت
میـداشتی، مرا آن پریشانی کاکل شانه زده می کشت . کـاش همان روز اجـل
کار مرا میساخت . . .یقین که اینقدر نمیسوختم .
بلای جانم! زندگی یی ما در این دار مصـــایب
اسراری دارد که از درک آن عاجزیم . اتفاق یا تصادف . واقعه ی بی دلیل
اثبــاتی ندارد. جز اینکه ما نمیدانیم . سری هست، تدبیری در کار است .
آنجا که من تصویر ترا دیدیم نظر من ناگهان بر ان افتاد. ورق مشـؤم
اتفاقا ً آنجا رسیده بود .ما چنین می گوییم مگر چنین نیست . فلاکت
مرا در احاطه داشت. پریشان و شکسته و جگــر خون بودم. با اینهمه محبت
تومحبت ناکام من به تودردل من که جای جداگانه ی ود را ترک نمیکند سودای
دایمی است و خواهد بود. میدانی درآن صفحه چه خواندم؟ . ترا به احتمال
به آنشخص دیگرنامزد کرده بودند. این اشخاص مانند طبیبان ترا با زیبایی
تو . آه باعسق احمقـــــانه ولیکن سوزنده ی من پلتیک ساخته بـودند .
من میمیرم و تو از قضیه اگاه نمیشوی که برسخت جانی یی من و بر
دیــرمیری من آفرین بگویی !
تکان خوردم . دوران سر چشمان مرا سیاه کرد . قلبـم
به تپش گرایید.درتنفسم، سرعت و بالاخره ضیقیی شدیـــدی محسوس شد. نه
کسی فهمید که برمن چه گذشت ونه من به کس میتوانستــم این رازنهان را
بگویم چرا ؟ به چه صورت تواز دل من میروی؟ تو در این هیـــولابه مثابه
ی صورت حلول داری.بی توداستان دل من هم تمام است . بلی از من هم جز
داستان رقت انگیز یک عشق ناکام و یک عاشق نــــــامراد چبزی نخواهد
ماند . چه میتوانستم بکنم . سوختم تاب خوردم . دل زخمداراما پوشیده،
خون شد . بیصدا ناله کرد . آری این شیون گدازنده را تـنها وتنـــها دل
عاشق میداند و بس.میگویند اتفاق به معنی حادثه بی مقدمه درجهان ما
موجود است . من نمیگویم و نمی پذیرم .چرا قبول کنــــم .این ورق بد
کاغذو بد تحریربرای من این جا آمده بود . مرا میکشت مگرمن نمردم . یا
اینکه مرا نکشت . شاید برای آن ماند که روزی ،روزی کـه به درد من
نخوردتو از درد من خبــــر شوی! در آن روز سیاه ناکامی و حیرت درد و
حسرت، در آن روز ناکامی و نا چاری من چه کنـم و به توچه . مگر این
حادثه ناگهانی نخــواهد بود . تصــور آن سخت است مگر با ما، در این
جهان پیدا و پنهان چنین میکنند!
**
ازاین نویسنده ی بد نصیب وسیه روزنمیشودبی علاقه
گذشته باشم . این خسته زرد و زار رانمیتوان گفت خلاف واقع حـرف
میـــزد. قلب اورا زخم محبتی خسته و خونین ساخته بود . مگرمخاطب اورا
نمی توان دانست که کیست . چنان گمان میرود که ایـــن مکاتیـــب را به
کسی
نفرستاده باشد . به محبتی گرفتار دیده میشود که علی
الاغلب غایبــــانه ویک طرفه است . چنان به نظر میرسد که هنگام گرفتاری
در ان موقع که طورمبهم به آن ایما مینماید بیشتر از یک عاشق یا به
پیمانه ی آن، شخص فلسفی هم بوده است . در مکاتیب به همان اندازه که
از درد و داغ میگوید به نکــات فلسفی می پیچد . در صحبت هم عین وضعیت
را دارد. من هم به مکاتیب او از همین راه پی بردم . با وجـود آنکه قلب
صمیم اومرا به دوستی وی شایسته ساخت، تاب آنرا نداشتم که ازکیف محبت
اسرار آمیزاو پرسشی کنم . راستی اینست که استواریی وی دراین محبت
پرابهام نا ممکن میساخت"طوریکه خــــوانندگان هـــم حس خواهند نمود"
بگـــویم نوشته های اوراق صرف تخیـــل شاعــــرانه بوده است چه"واقعیت"
از آن اشکار است. درد وی راسـت است کـــه درد بــــوده وازصحبت او
اشکار بود .
باری به طرز کاوش و استراق این بیت را خواندم که:
هر جا روی ای نامه سلامی ببر از ما
یادش دل مــــــا برد به جای دگراز ما
گمان کردم میمیرد .اشک ازمژه ی اوبه چکیدن شروع
کرد. حالی بروی طاری شدکه قابل وصف نیست . با حسرت و اضطراب گفت باز! .
بیت را تکرار کردم. حالش بد تر شد.از جا بر خاست .بازنشست.سخت تربه
گریه شد. گفت شاعر هم میداند. بلی! میداند. گریه گلوی او را فشرد.
فشار بــا با یک آواز انفلاق مانندشکست گفت "هرجاروی" آهی کشید طور
استفهام آمیز گفت "یادش" . . ."به جای دگر" . . .باردگر چیغ زد و دست
ها را به روی خود کشید .
کلمه کلمه ی بیت را تکرارنموده گــریه کــرد.با
وجـــود انکه بیـــت را قصداً خوانده بودم از کرده ی خود پشیمان شدم .
زیرا بسیار اذیت کشید. طوریکه حس کرده بودم خواستم فکراورا بجانب
دیگرسوق کنــــــم.گفتم:شعرا گویا کرامت دارندکه از دل هر کس با خبر
اند. اندکی خود را جمع کرده گفت:ازکرامت مراد شما خارقه خواهد بود.
گفتم:نمیدانم مگرازخوارق اولیا حرف میزنند. گفت:آری"خرق"به معنی دریدن
و پاره کردنست آنچه اولیا ازعبادت بیشترمیدانند برآنهم ازماده ی خرق
"خارقه" را به کار برده اند . به این معنی که گویا پردهء فهم عادی را
دریده درماورای آن نفوذ کرده اند. بلی، بلی شعرا، این طبقه ی نازک
خیال چه درعالم خیال و چه درجهان واقع قوه ی نفوذ بیشتروعمیق تردارند.
برای شعرا " نوعی از قریحه ی آموزنده و سایق را قایل شده اند.
mus" به عنوان موز دراینجا
نویسنده خودش مطالعه ی دیگری داشت.با دوچشم های نافذ او که ازگریه سرخ
و متورم شده بود معان دیگـری دیده میشدعاشق سوخته وگـــــریان چند لمحه
پیش اکنون دروضع جدی استادمتفکری دیده می شد. دلداده به یک طرفه العین
فیلسوف شد. متفکرانه وارد بحث گـردید. دردل خود گفتم اینک مصیبت .
اگرمن معشوقه ی وی میبودم مکتــوب های اورا رد میکردم. صاف و ساده به
او جـــــواب میدادم که بمن زمانی به هر صورت،این کار معشوقه ی وی
است . اگر مانند خودش ترکیبی نداشته باشد. چیزی که من ازاین شخص
دانستـم ازیک سودل دردآلود وسرسودایی یک شاعرویک نویسنده را دارد
وازسوی دیگربا منطق درشت و متین ومخصوصا ًبا مناظره که مبدا آنرا
در"تردیدات سفسطیـــه"ارسطو یافته بودو وارد در علوم بود. با تعمق به
اساسات علمیه به ثوابی وصوابی رسیده بودکه در محیط زندگی او را تنها
گزاشته به تنـــها با تن هانمی توانست مقابله کند. از "فلسفه ی نظریه"
میگفت "تنقید بهتــــرین نتیجه یی ست که میتوان به دست اورد" . میگفت
:کانت رافلسفه ی نقد او شاگـــرد خلف سقراط ساخت.
لیکن میدانست که نقددر جهان مدنی و همچنان عقب
مانـده بلای جان است مگر این بلا رابه قیمت زحمات شباروزی خریداری کرد
و خورسند بود.
روزی در حیات اجتمـــــاعیه بحث میکرد.
میگـفت:ارسطو فهرست مغالطات منطقیه راترتیب نمود. مــن عقیــــده دارم
که درزندگی اجتماعی انسان"اعم ازانسان راقی و غیرراقی"فهرست مغالطات
بزرگی را باید ساخت و به دسترس اهل اداره و طبقهءمردم باید داد.
منجمله می گفت:"خاین کاری" "ادب استخدامی" علـــــم خایف از نقد"
"حقوق بی تضمین" قانونی که دربین دوجلد توقیف میشود" " ملت و
تیعیض"واجــــــزای فهــــــرست مغالطات زندگی اجتماعی را تشکیل
میکند.
در یک اثر خــــــوانده بودم که یکی از فلاسفه
موسوم به "بوریدان" Buridan
خری را تصویر میکنــــدکه در دو جـانب خودعلف می بیند ودر تردد می ماند
که از کدام یک شروع کند. نویسنده ی درمـانده به همین حال بود. ازیک
طرف عشق بد شروع با انجام مجهول اورا بـخـود
می کشیدو از طرف دیگر فلسفه .
بلی! فلسفه به معنی ذوقی دانش و دانش خـاص او را
به این بلای مبرم مبتلا ساخته بود . کشش های ابتدایی عشق را هم به
جــذب علم اشتباه نموده صرف در دل افگنده و حتی به معشوقهء خود هــــم
ابراز نکرده بود . دو ماه بود قسرجاذبه را شدید تر و قـوی ترحس نمـوده
بودمگربسیار دیر تر
خوب ! شاید خواننده با این نظرمن موافقه کند. اما
نظریست ازخـود منکه درخلال رابطه با وی وخواندن مکاتیب ومطالعهء
احــــــــوال وی تشکیل نموده ام . ازهمین رهگذر بودکه خواستم اورا به
جانب مبــــــاحث علمی بکشم و ازسوز و گداز ولو مؤقت هم باشدنجات دهم
.
خوب ! دربارهءشعرا وخــــــوارق ایشان شکی نداشت .
میگفت:قریحه ی شاعرودید رسام وجوش موزیک شناس کیف
خـــــارقه را دارند این هرسه با من با توبا آن شخص دیگر . بلی ! با
هرکس رابطه ی کشف و ادراک دارند . آر ی چنین است . "یادش دل ما برد به
جایی دگر از ما" . . .اینک کشف . . .اینک ادراک با دگری یــا ادراک
حــــال دگری .
شاعر که از اصحاب هنر است اگر مانند قصیــده
سرایان مداح ویا حماسه سرایان" فی المثل " شعر را از حـــــریت و
شا عر را از پرواز آزاد تخیل وبا سیر آزاد در واقعیات تصــــوری برارند
و یــا مانند شعرای آزاد خود شان شعر خود و شعر ایشان خـــودشان باشند
درهر دو صورت نشان شعروشاعر ی درایشان با تخیلات و نفوذ درکوایف
واقعیه بطورخارقه مشهود است . کشف به معنی یافتن یا ادراک چنــان
کوایف و حقایق که عادتا و بصورت معمول پوشیده میباشدخرق است درعادت.
البته شاعر سرمست و آزاده، از شاعر مقیـــــد
فرقی داردهم چنانکه کشف "عقلی"اهل هنرو کشف"کونی"مربوط به امـور ناسوتی
از کشف "الهی" فرق داردو ثانی مربوط به اولیای کرام
است.
دراین شبه نیست که اصحاب هنربدیعی ازاصحاب هنرهای
دگرممتازند.کشف دوره ی خون ازجانب هاروی کشف کلکول درریاضی که به
دیکارت منسوب است و کشف مربوط به علم الافـــلاک که نصیب نیوتن شده است
با کشف قلوب فرقی دارد .آنچه درکتـــاب مجیددرباره ی
علم لدنی و تحیر حضرت موسی مذکور است به همین
اشــاره دارد .ابن سینا دراشارات بنا بر آنکه به عقلیت تکیه میکندکشف
الهی را نمی تواند کماهو تعریف نماید .در بحث از قوه ی قدسیه که
دراثرخـــــودموسوم به اشارات وارد ان میشود میتوان دید .
عاشق فیلسوف ما یعنی نویسنده دردومصطلح که عبـارت
از "تصوف" و"فلسفه تصوف" است فرق می نمود. به جــواب سوال من در باره
ی مجازیب عین نظر را داست که در بـاره ی کشف عقلی و کشف الهی . می گفت
مجازیب بعضا معیوبین اند . بـــرخی از راه کشف عقلی به جذب میروندبه
این معنی که تمـرکز فکـــر در یک مــوضوع چنـــان اطـواری در ایشان
تـولید میکندکه از عقــل عادی منحرف میشوند . بسا از فلاسفه و
دانشمندان متفــکر اطواری داشته اندکه ایشان را در بادی النظرشامل حلقه
ی مجاذیب ساخته است .
همچنـان مستغرقین مشاهده ی جمــــــــال لاهوتی
هستند که علی الظاهردر جمله ی مجاذیب به شمار رفته اند و می روند .
داستان این شخص طــویل است . خود وی را هم گـــرفتار جذب می دیدم.مظلوم
،تنگدست،تنها درفکر، عاشق وفیلسوف . من
براودل میسوختم .استواریی وی براساسات
منطقی وعلمی نمی گذاشت
از گذشت استفاده کند .
روزی در فلسفه ی نیتشه ی آلمانی بحث میکرد . با
اوموافقه نداشت و می گفت:دانشمندان هم نمی توانندازمداخلت مــــزاج
درفلسفه ی شان برکنارمانند. این مرد متفکررا ضعف و مریضی به سودای
"انسان عالی"برده بود. درهمین صحبت از فلاسفه ی با "عمل" یعنی پیروعملی
عقاید خود شان بحث به میان آمد . تولستوی را ستایش میــکرد . روسو
واسپینوزا را مردان حقیقت پسند و رهرو در طریق تحقیق می گفت.بیکن را. .
. (یک کلمه در اینجا خوانده شده نتوانست )مینمود .
در ساحه ی سوسیالیزم مارکس را صاحب افکاررسیده می
دانست لیکن می گفت"نظریه ی مادی ی تاریخ"او را من بیشتــــر از فلسفه
دارای صبغهء پولیتیک میدانم. به نظرمن مارکس بعدازسی سال کم وبیش تتبع
به حقیقت انقلاب رسیدو چاره رفع مظالم اجتمــــاعیه را به صورت
ریفورمیزم ندید . دانست که ریفورمیزم یعنی رسیدن
بمســاوات ازطریق اصلاحات عمر استبداد را طویل میسازد . فهمیـــــد که
مطلقیت با دیانت اروپایی درساخته ،هردوبا سرمایه داری رفیق وخـود
سرمایه دارمیباشند به همین علتست که دین مسیحی نزد پاپ رومی ،نزد
لوترپروسی ونزدکالوی سویسی و نزد هوس چک ونزد بــرتانیا
انگلیز"انگلیکن"شده است.
بدین صورت ماده ی اصلیه ی دیانت از بین رفته
کلیسا تابع پولیتیک گـردیده و امور آن به همان محور دور میخورد .
همچنان پول وثروتهای دیگرغیراز پول ومعیار زندگی مردم بر اخلاق افرادو
جوامع قطعا بدون تاثیر نیست . فلهــــذا "نظریه ی مادیه ی تاریخ"وی
مانند آثار بوکـــــــاچو در تفضیح کلیساییان و نوشته ی ماکیاویلی
درباره ی پرنس های مطلقیت اساسا یک نوشته ی توضیحی استبه سبک انقلابی .
به نسبت انارشیست ها "بخارین ، باکونین وغیره"میگفت من شخصا این عقیده
راازعقیدهء انسان عالیءنیتشه معقولترمیدانم .زیرا بعید نیست با تربیت
صحیح و جلوگیری ازمستثمرین وتامین اشتراک درکار و حاصل کار انسان
هابتوانند جامعهء خوشنمای عـادلانه بسازند که به طور خود کار"
اتوماتیک" تدویر شودو علیهذالقیاس .
**