صفحه اصلی





 

چهار پارچه طنز از احسان الله سلام

 

 گزارش تازه

در جلسۀ صبحگاهی آمر دفتر با انگشت تهدید به سویم اشاره کرد و گفت:

ـ اگر امروز یک گزارش جاندار، تازه و جالب نیاوردی، فردا در زیر لحاف گزارش اخراجت را بنویس.

خدا گفته از دفتر نشریه خارج شدم. در چند قدمی خشوی فضل الدین را دیدم که دریشی پوشیده و با عینک سیاه و بکس چرمی  به سوی ملی بس می دود. دنبالش دویدم و پرسیدم:

ـ خوری گل جان، خیریت باشد، در این گل صبح کجا می روی؟

خوری گل فش فش کنان گفت:

ـ وای بچیم، نشنیده ای که شاعر می گوید: روزگار، کمپیر را محتاج کمپیوتر کند.  از تو چه پنهان یک سنوی دیجیتال دارم که غیراز «ویندوز» کسی را دو پیسه نمی خرد. حالا شب و روز سرم کلیک می کند که « تو گاو پیر لیاقت کنجاره را هم نداری و چتو و چنان...» حالا فهمیده ام که فانۀ چوب از چوب؛ می روم کورس تا انگلیسی و کمپیوتر یاد بگیرم و بعدش این ویروس سبیل مانده را در فیس بوک و مسینجر رسوای دنیا و آخرت کنم.

می خواستم در بارۀ سنوی دیجیتالی و خشوی فیس بوکی گزارش خانواده گی بنویسم، مگرتا قلم و کاغذ بکشم، خوری گل بای بای گفته مثل یک فایل بیکاره از پیش چشمم ناپدید شد. به سان دموکراتانی که دنبال چوکی و مانند سوته کراتانی که قومندان وار دنبال زمین می دوند، من هم پشک وار در جست و جوی یک لقمه گزارش گوشت آلود عرق می ریختم، که ناگهان شاه پسند خان پیش رویم آمد. وقتی مشکلم را برایش شرح دادم، از سر دلسوزی گفت:

ـ بیا با من، به  محفلی می برمت که کاهدان گزارش است.

هنگامی که با او به مجلس وارد شدیم، بزرگمردی را دیدم که با دهن کف آلود سخن می گفت و بر سوراخ هوش حاضران نوشادر وطن پرستی می پاشید. شماری برایش کف می زدند؛ عده یی نعرۀ الله اکبر سر می دادند؛ جمعی سکوت کرده بودند، به گمانم زیر لب هورا می کشیدند. از شاه پسند پرسیدم:

ـ این سخنران کیست؟

ـ بچۀ جاجی بابه فقیر قولته.

ـ پرسیدم، نامش چیست؟

ـ اگر  صبر داری بنویس: الحاج «کون کیک پوه» پروفیسور مولوی انجنیر داکتر غلام محمد خواجه میرعبدل کیف الدین خان وحشت بیک، مشهور به چرندوال اشک الیتیم خلیفه قاضی گل میر شاه جان شرف یار حسینی چکه چور، رهبر جبهۀ حزب جنبش تحریک نهضت سازمان وحدت جمعیت اتحاد رفاه سراسری دموکراتیک اسلامی لیبرال ملی مردمی افغانستان.

ـ شاه پسند خان، من رفتم. این آدم را به شیخ عطار معرفی کن تا تذکره اش را بنویسد.

چاشت روز شده بود. هراسان بودم که مبادا بی گزارش بمانم و آرمان گزارشگری را به گور ببرم.

« ها، یافتم. گپ روز؛ بهسود سوخته؛ کوچی راکت پران؛ علفچر در گسترۀ تاریخ.» تا خواستم وارد ماجرا شوم، علف گل خان رئیس انستیتوت علفچر شناسی محمد گل خان، یک خروار رشقه را پیش پای قلمم انداخت و گفت:

ـ کوچی گری با ژورنالیزم هیچ رابطه یی ندارد. از سیاسی کردن علفچر خود داری کن، و آبروی گاو و گوسفند ما را نریزان.

چاره نداشتم، برای حفظ وحدت ملی مجبور شدم به چارپایان احترام کنم. دیگر خر گزارشم در گل بی مضمونی بند مانده بود و خله چوب ابتکارم شکسته بود. در حالی که از شدت بی گزارشی نوک قلمم را می جویدم، بار دیگر حس خبرنگاریم بیدارشد:«اوغافل! اگر تمام درهای دنیا بسته شوند، در های خبردانی ملت باز است، بدو...»

چارقلاچ به سوی شورا دویدم. وقتی می خواستم به خانۀ ملت درآیم، دربان با زبان یک قلاچش گفت:

ـ عجب خبریال بی خبری! چه می نویسی؟ ولسی جرگه سکوت کرده.

وقتی گوش هایم را میزان کردم، برایش گفتم:

ـ پس این دَرم دُرم از کجاست؟

ـ کفگیر به تۀ دیگ رسیده، تو حالا خبر شدی. تو هم می دانی که هنر موسیقی دیجیتالی و برقی شده. کشور به کمبود نوازنده دچار است. «وزیر پس کُن» ها تصمیم گرفته اند که طبله نوازی را تمرین کنند.

ـ این تمرین تا چه وقت ادامه دارد؟

ـ برو از استاد طبله، جلالتمأب «وزیر پیش کُن» بپرس.

من مانده بودم و بی خبری. حالا باید کدام ارزن را برمه می کردم.

« بیا به زور خدا در بارۀ فساد اداری یک چیزی پیدا کن....» تا به سیم فساد دست زدم، سه متر از جا پریدم و گفتم:« تو سر سیاست، کون سیاست که در کار اوباما دخالت می کنی. برو پشت کار و غربیت.»

دنبال غریبی می گشتم که به یک پایگاه نظامی مگس های شهری رسیدم. دوشیزۀ نوجوانی را دیدم که نگاهش را به دور خریطۀ پلاستیکی حلقه کرده بود و عاشقانه به تکه های زرین استخوان و نان قاق می نگریست و به مگس های مهاجم نفرین می فرستاد. وقتی خواستم از عطر واژه هایش یک بوتل مصاحبه را پر کنم، با نگاه های بویناک تر از قطی کنسرو به سویم فریاد کشید و گفت:

کاکا خبرنگار، تو از قانون رسانه ها سؤاستفاده می کنی. برو با اعضای جرگۀ مشورتی صلح مصاحبه کن که طالب را برایت تعریف کنند. زباله و زباله خور که تعریف و توصیف ندارد.

«شکر خدایا از خطر منفک شدن نجات یافتم؛ گپ حیاتی؛ مواد گنس آور؛ فهرست مقام های پودر باز و شیرک پرست.»

در عشق پودر و شیرک رفتم به ادارۀ مبارزه با مواد مخدر. واز مسؤولان خواهش کردم تا یکی از مقام های قاچاقبر را برای ملت شفاف پرور مان معرفی کند.

یکی از آن گل های سر سبد اداره با لبخند زیبا تر از گل کوکنار دعوتم را پذیرفت  گفت:

ـ حالا برایت معرفی می کنم، بنویس: جلالتمأب فلانی فرزند بسمدانی،همسایۀ سلمانی، باشندۀ ندانی، در وزارت قنددانی، خورندۀ بولانی، شیفتۀ گلدانی، ....

ـ صبر کن جناب؛ شعر می خوانی یا آدم معرفی می کنی!؟

رئیس اداره بیقرار شد، یک دانه چمچه را به دستم داد و گفت:

ـ او گزارشگرک پای ترقیده، اول برو حلوای سر قبرت را بپز، دوسه کاسه به اتحادیۀ ژورنالستان بفرست، بعد بیا که دهنت را با قند شفافیت شیرین کنیم.

موهای سرم مثل میخ دوازده انچ ایستاده شدند، چمچه را دور انداختم و گریختم.

« چرا نامزدم را بیوه کنم. می روم از کثافت پروری و مکروب نوازی در شهر، چیزی می نویسم که غیر از چهار تا کرم و کنه و قانغوزک به هیچ شخصیتی صدمه نمی زند.»

وقتی به دور و برم دیدم، از یک شهروند شهید پرور ـ که غرور ملیش پانزده سانتی دراز شده بود و در کنار درختی مشغول کود پاشی و آبیاری بود ـ نظرش را در بارۀ حفظ محیط زیست پرسیدم، در حالی که با دستش سر بودنه اش را می مالید، سرم دادزد:

ـ تو خبرنگار هستی یا چتلی نگار؛  در ای مُلک کنفرانس مطبوعاتی کم بود که به زیر پتوی ما چشم سرخ کدی، برو از قات پای انتحاری گزارش تهیه کو که امنیت برقرار شوه.

زنگ تلفون آمد، بلی گفتم، آمرم پرسید:

ـ چه شدی،چیزی تازه یی پیدا کردی؟

ـ بلی، یک گزارش از قات پای انتحاری!

 

                                                               ***

 

علم یا ثروت

دانشمندی در ایستگاه، انتظار ملی بس را می کشید. جوانی سوار بر کروزین بالدار با سرعتی تتد تر از لاف های حکومتی از برابر پروفیسور گذشت و تمام گنداب های محترم جاده را بر سرو روی او پاشاند.

یکی از شاگردان استاد که چند قدم دور تر ایستاده بود، به پروفیسور نزدیک شد و پرسید:

ـ استاد محترم، چند بار از شما پرسیدم، جوابم را ندادید. حالا گفته می توانید که علم بهتر است یا ثروت ؟

پروفیسور در حالی که سرورویش را از عرق  جاده پاک می کرد، گفت:

ـ در روز های لای و لوش؛ ثروت!

                           ***

پیش و پس میلاد

پيش از ميلاد موتر ضدّ مرمي وارد مي‌كرديم‌; حالا دروازۀ ضدّ مرمي وارد مي‌كنيم‌.

قبل از ميلاد مردمان شب مي‌خوابيدند و روز مي‌تپيدند; حالا روز مي‌خوابند و شب مي‌تپند.

پيش از ميلاد خارجي‌ها در امور داخلي‌مان مداخله مي‌كردند; حالا امور داخلي‌مان در خارجي‌ها مداخله مي‌كنند.

پيش از ميلاد همسايۀ بزرگ شمالي داشتيم‌; حالا همسايۀ بزرگ جنوبي داريم‌.

پيش از ميلاد پولدار از كيسه‌بر مي‌گريخت‌; حالا كيسه‌بر از سايۀ پولدار مي‌گريزد.

قبل از ميلاد شاروالي بر سر قيم سوار بود; حالا قيم بر سر شاروالي سوار است‌.

پيش از ميلاد ما دارو را مي خورديم‌; حالا دارو ما را مي خورد.

پيش از ميلاد «مرده در دريا، شل‌، غم مي‌خورد»; حالا شلغم در دريا، زنده غم مي‌خورد.

قبل از ميلاد مردم در گورهاي دسته‌جمعي مي‌خوابيدند; حالا در خيمه‌هاي دسته‌جمعي می میرند

پيش از ميلاد راكت‌ها، سرگلولۀ اتمي داشتند، حالا سرگلولۀ دموكراتيك دارند.

پیش از میلاد، خر را نزد بار می بردند، حالا بار را  به حضور خر می برند.

                                                           ***

 

  طلاق هفت سنگ

 بانوی دوم کشور از بی عدالتی و قانون شکنی شوهرش به دادگاه بررسی جنایات زیر لحافی شکایت برد. رئیس دادگاه از بانوی بادکرده پرسید:

ـ از ستم کاری های شوهرت بگو تا ما عدالت را جاری سازیم:

بانوی دوم فق فق زنان گفت:

ـ جناب رئیس، پنج سال می گذرد که دلدار حکومت سوارم در جلسات شورای زیر لحاف اشتراک نمی کند. سال نخست در سر لحاف «استجواب» اش کردم، یک دکمۀ پیراهنش را بازنکرد؛ سال دوم در زیر لحاف «استیضاح» اش کردم بازهم یک گره از بند ایزارش گشوده نشد؛ سال سوم در تشناب خانه «استهزاء» اش کردم، یک قطره عرق در پیشانیش جمع نشد؛ خاک های دنیا برسرم، سال چهارم تازه فهمیدم، کدام «نازنین تنبان کشالی» بم عشقش را در زندان قلب شوهرم منفجر کرده است.

یکی از قاضیان پرسید:

ـ چگونه فهمیدی که این حملۀ انتحاری انجام شده است؟

ـ من از آسیاب آمده ام، تو می گویی دول خالی است. بیچاره شب و روز با موبایلش این بیت را برای معشوقۀ سپل پایش می خواند و می نالد: مرنجان دلم را که این گرگ وحشی / ز غاری که بگریخت به مشکل نشیند.

ـ همشیره، برای خواندن یک بیت عاشقانه ما نمی توانیم شوهر تان را محاکمه کنیم.

ـ نه نه قاضی صاحب، گپ کلان است. شوهرم در سال پنجم رسماً از وزارت تخت خواب استعفا کرده است و حالا ثابت شده که با یک بیوۀ پانزده ساله روزها کش و بغل می گیرد و شب ها غلت و پهلو می زند.

از شنیدن خبر سال پنجم، قضاوت قاضیان به پرش افتاد و رئیس دادگاه پرسید:

ـ حالا از ما چه می خواهی؟

ـ چه می خواهم؟ طلاق، طلاق به هفت سنگ!

ـ همشیره، ما صلاحیت اجرای سه سنگ طلاق را داریم. چهار سنگ دیگر از کدام گور بیاوریم!؟

ـ از سفارت امریکا!

ـ خوب، برای صدور حکم نهایی، می توانی نام و نشانی  امباقت  را برای ما بگویی؟

ـ ها بلی، میرمن طالب  بنت  میانه رو  ساکن  پس کوه قاف کویته!