داد وفریاد یک موتر اِنجن شکستۀ فــِرِم قات
به تمام کلینرها،چوچه مستری ها، ومستری های مجرب
من اززمان های نه بسیارسابق برایتان قصه میکنم:
زمانی را که عده یی از شما به یاد ندارید، مگرآنکه در باره اش مطالعه نموده باشید. من موتری(ماشین ) بودم مودل سال. بارنگ وروی مورد قبول. وقتی ازشرق وغرب به سویم میدیدند، معلوم بود که هوا خواهانی دارم. به تیله کردن، هندل زدن، کنــِکشن و دنده پنج ضرورت نداشتم. جوازسیرم پاک وصاف بود. دریورهایم با کلینرها ومستری ها نظر به ضرورت تغییرو تبدیل میشدند. یکی دوباری که تصادم کردم، بادی ام کمی کپ و کُپ شد، ولی هندل خورنشدم. انجن خوب کار میکرد، بعدآ در اثرازگذشت زمان وعدم فهم دریورانم،باجوازسیر دیگری حرکت می کردم . به حفظ ومراقبت ام توجه نشد. دریورانم را به ذوق خود تعیین میکردند که مورد قبول مالکین اصلی ام نبودند.
چند وقتی که گذشت دریور جوانی دست بکارشد و جوازسیررا بنام اصلی ام ثبت کرد. درسروصورت دادنم علاقۀ خاص داشت، میخواست مرامثـل موترهای اروپائی آنوقت بچلاند. یکباره بدون اینکه متوجه حالت درهم وبرهم لیکی تانکی بنزین، بطری ودینموی مولد برق باشد،آکسلیتر داد ومرا درگیر های تاپ درحرکت آورد. من باوجود تیرهای گیتیسی وپنچری خورده وانجن موبلائیل خور نظربه علاقۀ این دریور جوان پستی وبلندی را ندیده درحرکت شدم. چون مستری های درس خوانده،تحمل سرعت با موتر انجن شکستۀ فرم قات را نداشتند، بین کلینرها ومستری ها بی اتفاقی ایجادشد. یکی نیدل وال کاربیتر را تارپیچ کرد، دیگری بــِرِکها را سُست کرد، سـواری والاها هم چون به این سرعت عادت نداشـتـند، بنآ داد وفریاد را گذاشتند. ازینرو درکوتل های صعب العبورزمان بالا شده نتوانستم.
چون همۀ سیستم ها فعالیت لازم را اجرا نتوانستن ،به عقب بازگشتم. یعنی پس آمدم وپس آمدم. گرچه چند کلینر کوشش دنده پنچ ماندن را کردند، ولی سودی نبخشید . دریورم باوجود ممانعت چندتن از سواری والاها، ، جلورا رها نموده وخود را به گوشه یی پرتاب کرد. من در پائین کوتل به سنگلاخی تصادف ومتوقف شدم. شب شد، یک مقداربنزینی که درتانکی ام باقی مانده بود به تاراج رفت. انجن به کلی ایستاده شد. چند سلف کم صدا هم مفید واقع نشد. مگر رهاکردنی ام نبودند.
جــِــــلـَوام به دست دریوری افتید که قطَعاَ به فن دریوری را وارد نبود. اوهیچگاهی دریوری نکرده بود. از جملۀ سواری والای عادی ام بود . فقط میتوانست در تیله کردن ام کمکی باشد نه در چالاندن ام. گرچه از کلینران سابقه که دور از من بودند در چالان کردنم درخواست کرده بود که بیایید شما موتروان شوید، ولی آنها رد کردند و گپ دل خودرا در اول رگ وراست نگفتند.
این دریورجدید با هر کلینری که بادریورقبلی بدرفیقی کرده بود درقهربود. خوشخویی هر کدامان را که میدید میگفت: با او چه کردید که با من کنید.
سلو سلو بادِ تـَــیرهایم درحال خارج شدن بود. تیر اشتبنی بکلی از بین رفته بود. کمانی ها را زنگ زده بود دینامو هر آن شارتی میکرد. فیوز ها بهم چسپیده بودند. ازمستری ومستری خانه خبری نبود. موتر داران دیگرهم به من توجه نداشتند. کم مانده بود که بالایم ترپال کش کنندو جوازسیرم رابه دفتربسپارند. ولی بطری تیزابی ام درگذشت این مدت بکلی ازبین نرفته کمی چارچ داشت. گاه گاهی دریور جدید هارن را به صدا می آورد وهم اشارات ترافیکی سیکنل میداد. این امیدی بود برای بعضی از سواری والاهایم که بکلی از کار نـیـفـتاده ام. این صدا به گوش موتروانهای درس خوانده رسیـد. بین خود مشوره کردند ودست به کار شدند . به یکی از کلینرهای سابقه که قدری در فن دریوری معلومات داشت، قدری بنزین بااوکتان درجه پائین وادوات فالتوی موردضرورت پیداکرده سپردند. اما توصیه کردند که کلید راازدریور از دنیا بیخبر
به هرنیرنگی که میشود بگیر وموتر را چالان کن. کار را با موفقیت پیش برد. از قهروخشم، نازو خوشخویی و قرآن خوردن استفاده کرد. بالاخره کلید را گرفت.
به این قسم کلینرسابقه، دریورنوام شد. در تانکی قدری هم بنزین انداخت. با همان بطری سابق ولی با هندل چالانم کرد. سپندل ها وچارشاخه هایم را دست کاری کرد. ولی در قسمت بادی ام توجه نکرد، کلینرها ومستری های سابقه با گپهای نو جابجا شدند. من چالان شدم ولی حرکت نکردم . گریس کاری زیاد شدم. همه توجه دریورم درسیستم برکها بود در دیگر سیستمها توجه نداشت.
یکتعداد مستریهای قبلی از کاربرطرف شدند. یکتعداد بیخی گم و نابود شدند. دریور نو فکر کرد که والله کلینر های سابقه دردلشان هوای دریوری است. در گذشته هم کلینری آنها راقبول نداشت. خلص کلام تمام شان را کشت.
از قضای روز گار یکی از کلینرهای آنها به قهر آمد. یک روزاین دریورم کشت.
به جای او، لایسنس دریوری را به جوان خام دادند. بنامش دریوری راتا په کردند ولی من را کسی دیگر ویا کسان دیکرمیچلاندند. کلینرها ومستری های بی نام وبا نام باقی مانده را بردند گم کردند ونماندند که مرا ببینند.
اینها چراغ هایم را ترمیم کردند، دیناموی جدید نصب کردند. مستری چوچه های زیادی این طرف وآن طرف ام را دست کاری کردند ولی از جایم مرا شور ندادند همان طور ایستاده بالای چک فقط چالان بودم نه پـیـش میرفـتم ونه پـس . تا اینکه خلیفه ی که لایسنس به نامش تاپه شده بود متوجه شد وهم آواز سواری والا برآمد که برادر خلیفه کـی و جلو در دست کـی ؟
او هم سر غیرت آمد. جلو را در دست گرفت کلینر ها را یکی بعد دیگری تغییرو تبدیل کرد ، من همان طور چالان بودم . آهسته آهسته ویرنگ کاری ام را تجدید کردند ولی همان ویرهای سابقه را به کار بردند . مستری باشی را هم تغییر دادند ویکی ازکلینر ها را که به نگرانی رسیده بود ودر جمله سواری والای سیت عقبی می نشست، مستری باشی مفررکردند. بادی همان طور بی رنگ وروی بود وسنتر بولت شکسته بود. هرچه توجه بود در قسمت سیت خلیفه میشد.
کلینرها ومستری ها دست به دست هم داده وصدای سواری والارا به گوش خلیفه نمی رساندند. اگر جایی خرابی رخ میداد بدون اینکه گوش به گوش خبر شود اصلاح میکردند. خوش بودند که خلیفه خوش باشد سگرت بکشد ومیل کند .
چندین سال بدین قسم گذشت . من فقط بالای جک در اثر لغزش طبیعی وحرکت فزیکی که خاصۀ تمام اجسام است خود ناآگاه چند سانتی پـس رفته بودم. احتمال میرفت که روزی کمی بیشتر به پـس بروم.
شـبـی زمیـن وآسمان تاریک شد یکی از مستری باشی های سابقه با قهروغضب با چند نفر از سواری والا های سـیت های قدامی وعقبی کلید را از خلیفه چوچه گرفت. بسیار به سرعت عنوان جوازسیرم تغییرداده شد.
کلینرهای جدید ومستری های نو آموز را انتخاب کرد. مگر یک تعداد شان چیزی را که در کتاب برای موتر دیگری دیده و خوانده بودند، میخواستند سرمن تطبیق کنند. قصۀ یک شب را مینمایم. کم نفس وناتوان شده بودم. دیدم که چند تای آنها روی بانــَــتـتَم نشسته ورق کتاب دور میدهند . جگر خون طرفشان میدیدم که آن چیز های که در کتاب می بینید ،آن پرزه ها ولین برق ها را من ندارم. کاش که تنها درد مرا درکتاب می پالیدند، از جاه های دور تلیلگرافی امر میگرفتند که چه کنند.
به هرحال تایرهایم را بادکردند. کلینر ومستری های تازه کاربجای اینکه برای سواری والا جائی تهیه کنند اول سیت ها رابرای خود اشغال کردند. باعث آزردگی سواری والا شدند. سواری والا میدید که برایش جای نمانده است.
مرض تغییر جواز سیر ولایسنس گرفتن ِ نو،زیادشد.
ترافیک باشـی لعـنـتی دریورنوی مقررکرد. اکـثر سواری والایم به موتر های دیگر رفتند، کلینرها، مستری ها ومستری باشیهای سابقه همه مرا گذاشتند. یک باره متوجه شدم که رنگ بانتم تغـیر کرده، پائین بالا شدنها زیاد شده ولی آن شوروذوق سواری والایم نمانده بود. رئیس فابریکۀ مستری باشی ها، قهر شد مستری های خود را روان کرد. چه بگویم که به نزاکت های سیروسفرمن آشنائی نداشتند، من با دل پر خون به طرف شان می دیدم. آنها قسمتی از بادی ام را قطع کردند. در جملۀ دروازه ها دروازۀ دیگری بازکردند.
این ترافیک باشی لعنتی در طول چند سال چندین دریورمقرر کرد بعد لایسنس شانرا با پرداخت جریمه گرفت. تااینکه دریورآخری ازترس جریمه وشروشورسواری والاها لایسنس اش را پس داد که بعد ها جریمه را پرداخت.
من خوش شدم سواری والایی که با این دریوران، کلینران، ومستری های چند روره ارتباطی نداشتندهم خوش شدندکه حال آرامی وآسودگی می آید همه چیز درست میشود همه سیستم هایم به حالت اصلی آن فعال میشود. همه کلینرها، مستریها ودریوران سابقه باتجارب وفهم زیاد باز میگردندودرترمیم قسمت، قسمتم حصه میگیرند. مگر هرکدام شان میخواستند که درسیت دریور بنشینند. در آنجابرای تمام شان جای نبود.
دراین انتظار بودم که دریوری ازسواری والای قبلی ام که از چند پدر جوازم را گرفته بود و یک مدت به موتر دیگری رفته بود، با دل کلینر ها ومستریهاسررسید وکلید را گرفت. براو او وقت تعیین کردند. راستی را بگویم قدری خوش شدم که شکر خدا تعیین وقت برای دریورم مود شد.
مگرهنوزدرسیت نه نشسته بود که برای اشغال سیت دریوری تفنگچه های خود را از جیب کشیدند. لین ها، تیر ها و شیشه هایم را بردند.
توبۀ خدا .
ازطرف یکی ازکلینرهایی که خودرا بخاطرداشتن تفنگچه کاری زیادمستحق لایسنس میدانست، گوشۀ از بادی ام راکت باران شد. یک شیشه ام سلامت باقی نماند. این قسمت بادی ام که در طول چندسال کش وگیر کلینر های بدخوی، قدری درست باقی مانده بودسوراخ ،سوراخ شد. آن همه تیل تانکی ذخیره حریق شد.
چراغهایم شکست. سواری والاهای بیچاره باز از سیتی به سیتی پراگنده شدند.
دریورگرچه تعدادزیادی مستری با خودآورده بود، ولی همۀ کلینرچوچه هارا رتبه کلینری ومستری چوچه ها را رتبۀ مستری گری. اگر یک چند وقت دیگر می بود از من فابریکۀ مستری سازی میساخت. اما جائی را نگرفت. همینکه وقت لایسنس اش پورُه شد، نمیخواست که از جای خود شور بخورد. لایسنس اش راگرفتندبدون اینکه مراچالان کرده باشد رخصت اش کردند.بیچاره گرچه تپ وتلاش زیاد کرد ولی نشد به کدام موتر دیگری رفت. همینقدر کردهمۀ آنهایی را که مرا داغدار کرده بودنداز جریمه معاف کرد.
در این حال دریوربعدی با لایسنس میعادی در پهلویم رسید. مرد آرام ،خاموش اما بلای خدابود. گرچه قبل ازآنکه معیاد لایسنس دریوری اش پُوره شود، او هم میخواست که مرا از کدام طریق دیگرچالان کند؛به این کارها وقت نیافت. درینوقت نت وبولت های من آنقدرفرسوده شده بودند که به هر کدام که دست میزدند ازجای خود جدا میشد. چه جای آنکه به سلف زدن وقت برسد.
این دریور بعد از اخذ کلید میخواست مرا چالان کند ولی جنجال چوچه مستری ها مانع آن میشد . گاهی تیرهایم پنچر میشد، گاهی هم ازچند جای ویرنگها شارتی میکردند.
کلینرباشی را به صفت مستری باشی مقررشد. ولی اوکه خودرا مستحق دریوری میدانست . باز هم قسمتی از بادی ام را خراب کرد . خانه اش خراب او به موتر دیگری رفت من همانطور بابادی شکسته باقی ماندم.
الغرض قراری وخاموشی و شروشورسواری والاهایم سبب شد که کلینری دارای یک چشم (16)دربیداری خواب دید وتعبیرش را در آن موتر دیگر کردند که بیاید بدون لایسنس وطیفۀ دریوری ام را به عهده بگیرد. خود آمد جلو را گرفت وعـده کرد که بعد جلورا برای دریور وارد امور دریوری و دارای دوچشم میدهد. خودش در جملۀسواری ولا باقی میماندهمه لبیک گفتند. از سیتی به سیتی تادریورلایسنس داررا به سیتهای دیگر کشید با کلید ساختگی میخواست چالانم کند. زیرا دریورقبلی کلید را با خودبرده بود. هردومیخواستند ازجاهای جداگانه مرا چالان کنند اما وقتی درچالان کردنم مُوفق نشدند، با مشت ولگد بر سر وریم می زدند. هرکدام ازخود کلینرها،مستری هاومستری خانه ها دشتند. در حقیقت من دریوری نداشتم. سواری والایم هم سرگردان بودند.
بااین حال کاربیراتورم از کار افتاد ،نل انلیت خشک شد، رادیاتورام ازاینکه آب ندارد در موسم سرما جوش کرد ، به تانکی خالی ام چوچه بچه ها باروت انداختند که دود وخون را از راه سلنسربیرون آورد. گیربکس جام ماند ،پایدل برک کارنکرد، دسکهای کلچ سوخت،دیناموهرلحظه شارتی کرد، پانت ها آنقدر سائیده شد که کدام ارتباط با کوایل ندارد.
اشترنگ ازبسکه دسـت به دسـت شده چال اش از 180زیاد شده . مستری های نابلد آنقدر این طرف و آنطرف ام را دست زده اند که دیگرجائی آبادنماده پرزه ها به هم جور نمی آیند،پارت نمبر تغییر کرده همه پرزه های ولایتی را به دیسی تبدیل کرده اند.
در گذشته همه پرزه هایم با هم فِت میشد کدام تفاوت به نظر نمی نمیخورد. هنوز پایپ های سیستم سرد کننده ام کفیده است. فلتر هوایم از بسکه دود باروت مکیده حال به یک توته جامد بدل شده . می بینید که هیچ چیز در جانم نماند.
آرزویم از شما همه دریورها، کلینرها، ومستری های با تجربه وچیزفهم این است که: بیش ازاین مرا به دست هر دریور نو کار ومستری نوآزموده نداده به حالم رحم کنید. آن همه سیستم های ازکار افتیده ام را فعال سازید. من وقتیکه سرحال بودم. پدرها، وپدر کلان های تان را انتقال داده ام . حال اگربه حال من رحم نمی کنید به حال این چند سواری والایم که طاقت رفتن به موتر های دیگر را ندارند ویا اینکه نخواسته اند که بروند لطف کنید ورحم کنید.
والسلام
قصه تمام