صمد ازهر، ناخواسته اعتراف می کند
عتیق الله نایب خیل
در شماره 134 مؤرخ شانزدهم دسمبر2010 سایت وزین کابل ناتهـ ، نوشته یی ازآقای صمد ازهر،رییس هیأت تحقیق مرحوم میوندوال، تحت عنوان" خودکشی یا قتل ؟ اسرارمرگ محمد هاشم میوندوال " به نشر رسیده است. نوشتۀ او که به تعقیب اطلاعیه تهدید گرانه وپولیس مآبانه ی قبلی اش نشر شد، از اول معلوم می شد که وی قصد دارد، ازخود "دفاع" نماید. اما با نوشتن چند سطرضرورت دفاع ازنهاد وابسته به شوروی ،نهاد زندان ومرگ آفرینی که وی عضو آن بود،اصل مقصد وی را به خوبی برملا کرد. درخلال همین قصد ونیت او است که تناقض گویی ها هویدا می شوند. به قول بعضی دوستان، خوب شد که نامبرده وبقیه رفقای شان با نام اصلی ویا زیر نام د یگران مطالبی می نویسند. زیرا به قول سعدی شیرازی:
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب وهنرش نهفته باشد
من که قبلاً نیز طی چند نوشته ی مختصر، روی مواردی از جنایات حزب دموکراتیک خلق افغانستان وشگرد کسانی که آن تقصیر را به گردن دارند،تماس گرفته ام ؛ پس از خواندن یاوه گویی های وی نوشته هایی را به سایت وزین کابل ناتهـ ارسال داشتم که در شماره اول دسمبر آن سایت به نشر رسیده است .وبعداً نیز مختصری درمواردی به اصطلاح دفاع نامه ی ازهر پرداخته و آن را به سایت وزین" افغانستان آزاد" فرستادم . اینک که قسمت های دوم و سوم" دفاعیه" شان ، در شماره 135 مؤرخ اول جنوری 2011 سایت وزین کابل ناتهـ به نشر رسیده اند ،به چند مورد دیگرازاعترافات ناخواسته ومغالطه کاری وی می پردازم .
جهت آسانی کارو مشخص بودن نکات مورد نظر ، آن موارد را شماره گذاری کرده ام .
مورد اول :
کوشش مذبوحانه برای کم رنگ نشان دادن سهم پرچمی ها در دولت محمد داود خان.
صمد ازهرمی خواهد قسمت هایی ازتاریخ را به آتش بسپارد وبه جای آن مطالب دروغین را ازسربنویسد. اشتراک پرچمی ها را در کودتای داوود خان انکارمی نماید. آن را درسطح شرکت فیض محمد وزیر داخله می رساند. اشتراک پرچمی ها درآن کودتا برای هرخواننده ی اظهرمن الشمس است ودرین جا لزومی ندارد بحث را به درازا بکشیم .مختصر این که ، جیلانی باختری هم پرچمی بود. فیض محمد، افراد بی شماری به ولسوالی ها فرستاد و معلوم است که حسن شرق هم فراموش مردم نشده است.
ازهر هرجایی که پای منطق اش می لنگد ، ازجواب گفتن طفره می رود و یا خود را به در بی خبری می زند. ورنه چگونه می توان پذیرفت که او نمی داند " خطاب به مردم "را رهبری پرچمی ها نوشت و از طریق حسن شرق به داوودخان روانه شد . و اکنون که قریب به چهار دهه از آن می گذرد ، مگر او باری هم از رفقایش درین مورد نپرسید ، در حالی که همه پرچمی ها این را می دانستند .
درین جا به آوردن یک سند ازتاریخ مزخرف دولت وابسته به شوروی اکتفا می نمایم که چنین آمده است : " در نتیجۀ تجدید تشکیل کابینه موقف نیروهای چپ( بخوان پرچمی ها )ضعیف تر گردید. مثلا فیض محمد یکی از رجال معروف ( در افغانستان او را قصاب خلق لقب داده بودند) حزب دموکراتیک خلق افغانستان ازمقام وزارت امورداخله به پست وزارت امور سرحدات انتقال یافت ومحمد حسن شرق معاون صدراعظم از وظیفه سبکدوش گردید. بعد ازمدتی هر دوی آنها ازکابینه برکنار گردیدند . . ."(1)
مورد دوم :
نامۀ ارسالی مرحوم خان محمد خان را زیر سوال می برد. نامه یی که متن آن با تمام معنی با واقعیت ها مطابقت دارد. دلیل ازهر این است که مراقبت شدید مانع چنان کاری می شد. برای ما خوب هویدا شده است که درهروقت وزمان باشدیدترین مراقبت ها بازهم محبوسین توانسته اند، نامه های خود را به خارج زندان روانه کنند.
نادرست گویی و تناقض گویی ازهراین است که برای نامه ی خان محمد خان که پرده از جنایت و شکنجه ها برداشته از ناممکنات ! گپ میزند ولی برای آن ادعای مسخره وساده لوحانه یی " خودکشی میوندوال " یادش می رود که بگوید، چه شد آن مراقبت. وقتی در مورد" جعلی بودن" نامه ی مرستیال می نویسد : " ... به خاطری که این زندانیان در توقیف انفرادی با درهای مقفول و محافظی که نه حق ترک محل پهیره داری را داشت و نه حق صحبت کردن را ، قرار داشتند و مدیر و افسران محبس به صورت متداوم این دهلیزهارازیر نظر داشتند . درین حالت مرستیال نه امکان مطلع شدن از هویت یا اعتراف دیگران را داشت و نه امکان نوشتن و فرستادن نامه به نذیر سراج یا برادر زاده اش را."
نه ده ها بلکه صد ها زندانی می تو انند گواهی بدهند که نامه ها از زندان برای بیرون نوشته شده اند.
زمانی که شخص خودم درنظارت خانه ی خاد، در وقت حاکمیت دولت دست نشانده ی روس ها، (همان دولتی که انواع جنایات را مرتکب شده ولی ازهر وازهر های بالانشین وی چشم دیدن وگوش شنیدن آ ن را ندارند)روزهای دشوار تحقیق را سپری می کردم ، همه ی وسایلی که به واسطه ی آن یک زندانی بتواند دست به خودکشی بزند ، از او گرفته می شد . ثانیاً این که ، زندانی لحظه ی هم از چشم پهیره دار مسئوول غایب نمی بود .حتی ساختمان اتاق ها طوری بود که امکان هرنوع کوششی را برای خودکشی ، از زندانی سلب می کرد . در حالی که آن کارمندان " خاد " تحصیلات خیلی عالی در مسلک پولیسی نداشتند و بعضاً همین که عضو حزب می بودند ، کافی بود تا به حیث کارمند" خاد " و یا مستنطق گماشته شوند . قابل تذکراست که بعضی از زندانی ها هم آن قدر افراد مهم و سرشناس ( مانند میوندوال ) نبودند که ضرورت به مراقبت ویژه داشته بوده
باشند ، ولی با آن هم موارد فوق برای شان جداً مراعات می گردید . ( باید اضافه کرد که این مراقبت نه به دلیلی بود که حیات انسان ها ، برای آن کارمندان" خاد " ارزشی داشت ، بلکه به دلیل این بود که می خواستند همه ً اطلاعات زندانی را از او بیرون بکشند ).
ساده اندیشی خواهد بود اگر بپذیریم که صمد ازهر، منحیث یک پولیس خیلی مسلکی و رییس هیئت تحقیق میوندوال ، به موارد بالا نیندیشیده باشد . علاوتاً ، چگونه میوندوال می توانست ، با آن همه مراقبت جدی یی که ازاو به عمل میامد ، در غیاب پهیره دار دست به خودکشی بزند ؟
خواننده می تواند قضاوت نماید که آیا درچنین حالتی امکان خودکشی موجود است ؟ می توان حکم کرد که امکان خودکشی منتفی است ، ولی ارسال نامه توسط مرستیال ممکن . حتی ارسال نامه توسط همان سربازی که پهیره می دهد ، امکان پذیر است .من این مطلب را از تجربهً خود در زندان دریافته ام . امکان فرستادن نامه ، به صورت مخفی ، گاهگاهی میسرمی شد که درآن ها گزارشات زندان را به بیرون می فرستادیم .بعضی از زندانیان دیگر نیز ، از نظارت خانه ی خاد ، با وجود همه سخت گیری مقامات نظارت خانه ، موفق شده بودند نامه بفرستند .یک بار هم حدود دوصد صفحه حاوی خاطرات زندان را به بیرون فرستادیم که توسط یکی از دوستان من ، در زرورق قطی های سگرت نگاشته شده بود. در یادداشت های مرحوم عبدالقیوم خان ، مامور دارالتحریرشاهی کابل ، نیز می بینیم که مرحومی همدردی سربازان و پهیره داران موظف را جلب کرده است. گاهی
هم در مورد سایر کسانی که در آن جا زندانی هستند ، به مرحوم عبدالقیوم خان ، معلومات می دهند .گاهگاهی هم ، سربازان از تحمیل اوامر آمرین در شکنجه نمودن زندانی ، سر باز می زنند .
با تکرار می گوییم که امکان این که کسی به وسیله ی پهیره دارموظف نامه بفرستد موجود است ، ولی امکان این که کسی در مقابل پهیره دار موظف دست به خودکشی بزند قابل قبول نیست. واین یگانه موردی است که صمد ازهر ناخواسته به آن اعتراف می کند و اعتراف بهتر ازین را در مورد قتل میوندوال نمی توان در جایی دیگری سراغ کرد . نمی توان تردید داشت که میوندوال لحظه ی هم از چشم صمد ازهر ودیگر اعضای هیئت تحقیق و مدیر و افسران محبس و پهیره داری که ، نه حق ترک محل پهیره را داشت و نه حق صحبت کردن را ، به دور بوده و در غیاب آن ها موقع یافته باشد که دست به خودکشی بزند .
مورد سوم :
وقتی صمد ازهرخبر قتل میوندوال را می شنود ، به گفته ی خودش ، به چند دلیل خیلی ناراحت می شود ، از جمله این که : " مرگ یک انسان ، آن هم یک شخصیت سیاسی کشور " .
این تظاهربه"تأثر" زمانی برای خواننده می توانست قابل قبول باشد که عملکرد های بعدی صمد ازهر نیز چنین می بود ، و آن هم در زمانی که رفقای خودشان به قدرت تکیه زده بودند . بگذریم ازین که چه تعداد انسان های بی گناه ، با بمباردمان های وحشیانه ی روس ها و قوای دولتی ، به قتل رسیدند ، تیرباران مخالفین و دگر اندیشان ، در زندان های رژیم کودتا ، حکایت از ارتکاب جنایت علیه بشریت دارد .
" در ماه سنبله سال 1361 رژیم کودتا دست به جنایت هولناکی زد و در یک روزبه تعداد هفتاد نفر زندانی را به کشتارگاه های پولیگون فرستاد " (2) ،اعدام چهارصد نفر زندانی در شب دوم قوس سال 1362(3) نمونهً از ارتکاب جنایت علیه بشریت نیست ؟ این ها مشت نمونهً خرواراند. آقای صمد ازهر گاهی هم لازم ندیده که برعلیه آن کشتارها لب به اعتراض بگشاید و ابراز تاثرنماید ؟! برداشت صمد ازهر در آن وقت ، که به کرسی بخششی روس ها لمیده بود ، به یقین چنین بوده است که آن ها ضد انقلاب بودند ، و حالا از امکان به دور نمی دانم بگوید که آن هفتاد نفر و یا آن چهار صد نفر خودکشی کرده بودند و راه دومی هم این است که ، آن را نیز تبلیغات دشمنان وانمود سازد.
مورد چهارم :
صمد ازهر می گوید : " هیچ کسی ازین انکار نمی کند که تا حدودی یک نوع نزدیکی فکری میان حزب دموکراتیک خلق افغانستان و اتحاد شوروی وجود داشته است ." اگر این سخنان در جمعی از حضار گفته می شد ، شلیک خنده صمد ازهر را می کشت .
اگر تجاوز روس ها ( با عرض پوزش از صمد ازهر که من گاهگاهی کلمه ً " روس " را به کار می برم ، چون در زمان قدرت حزب دموکراتیک خلق افغانستان اگر کسی به جای کلمهً "شوروی ها " کلمه ً " روس ها " را به کار می برد ، جرم سنگینی بود .نسل ما به یقین این موضوع را به خاطر دارد ) چند نسل پیشتر از ما اتفاق افتاده بود ، شاید این سخنان چند تا شنونده ی معدود می داشت . اما این سخنان برای نسل ما گفته می شود . نسلی که شاهد حلقه به گوشی حزب دموکراتیک خلق افغانستان ، به روس ها بوده ایم . نسلی که پیامد های مصیبت باراین نزدیکی فکری را به دوش می کشد .نسلی که کشور شان به وسیله ی تانگ و توپ و طیارات بم افگن روسی به مخروبه تبدیل شده است .نسلی که آثار آن تجاوزو خاطره ی هولناک آن روز را هنوز
در سینه نهفته دارد. نسلی که هنوز در سوگ عزیزان از دست رفته ی خود در ماتم نشسته است .نسلی که شاهد کشف صدها گور دسته جمعی است . نسلی که آواره و سرگردان ، گاهی درسرحدات فرانسه مورد تهدید و تعقیب است و زمانی با قایق های چوبی در گرداب ها و توفان های بحری آسترالیا غرق می گردد . نسلی که گاه در عقب میله های زندان آی ایس آی است و زمانی در چوبه ی دار آخوند ایرانی . نسلی که بیشترین معیوب و معلول جنگ را در دنیا دارد . نسلی که هنوز هم فرزندان شان به امید آن روزی زنده هستند که دیدار پدرنصیب شان خواهد گردید. نسلی که سرگردان و مریض است وهر روزدرد و رنج بی وطنی می کشد .
ما این حدود نزدیکی فکری با اتحاد شوروی را ، خیلی گران پرداخته ایم و اکنون اعتراف به آن وجدان بیدار می خواهد ، که متاسفانه دروجودبعضی ها خفته است .
ما این "حدود نزدیکی فکری" را خیلی خوب به یاد داریم که شام ششم جدی ، در حالی که رادیو کابل اخبار و گذارشات" قوماندان دلیر انقلاب کبیر ثور" را به خوانش گرفته بود، آن طرفتراز رادیوی تاجکستان( با الهام گیری از همان حدود نزدیکی فکری ) ، صدای کارمل به گوش می رسید که خبر قتل حفیظ الله امین و مرحله ً تکاملی انقلاب ثور را اعلام می کرد.
و باز این" حدود نزدیکی فکری" را از زبان رهبر جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان و تیوریسن آن حزب ، ببرک کارمل ، چنین می خوانیم که در جمعی از فعالین حزبی ایراد می گردید :
" رفقا !
باید به صراحت به شما خاطر نشان بسازم :
کی کیست ؟
چگونه باید شناخت ؟
افغان وطن پرست کیست ؟
وطن پرست آتشین ، افغان نوین کیست ؟
کسی که وفادار به دوستی افغان – شوروی باشد .
این ملاک عمل است " .
( هورا و کف زدن حضار )
( سایت یوتیوب )
( بعید نمی دانم آقای صمد ازهر نیز در آن جا ، در جمع حضار بوده باشد و ارشادات رهبر و تیوریسن حزب خویش را به خاطر داشته باشد ، چون همواره چنان عمل کرده اند که رهبر شان خواسته بود )
وقتی ملاک عمل ومعیار وطن پرستی و افغان بودن تا حد وفاداری به شوروی تنزل داده می شود ، می توان تصور نمود که هرآن کسی که این راه نرفت ، چه عاقبتی در انتظارش نشسته بود، وهم حدود ( نامحدود ) نزدیکی فکری با اتحاد شوروی را حدس زد ، که چه گونه بوده است . یورش سبعانه یی که ببرک وپرچمی ها را برسرقدرت آورد، نیزکار «قطعات محدود» بود؟!
بگذریم ازین ها . بازهم باید شکر کشید که این نزدیکی فکری با اتحاد شوروی تا" حدودی" بوده است . اگر بیشتر می بود دیگر چه باید می دیدیم که ندیدیم ؟
مورد پنجم:
ببینیم صمد ازهر درمورد" دنده های برقی" ساخت آلمان چه می نویسد : " این دنده ها در زمره ی وسایل شکنجه شمرده نمی شدند ، در غیر آن دولت آلمان بر مبنای قوانین بین المللی مجاز نبود آنهارا در دسترس دولت افغانستان قراردهد. با وصف این تذکر، هیات تحقیق مجاز نبود از آن در استنطاق بهره گیرد .( مگر آلمانی ها در جریان تحقیق میوندوال حضور داشتند تا مانع استفاده از آن می شدند ) شوک های برقی قوی و خطرناک ، آنهایی بودندکه پسانتر در زمان قدرت حفیظ الله امین ازطرف اگسا با بکاربرد تلفون های صحرایی ابداع گردیدند."( درین جا صمد ازهر آگاهانه کلمه ی" ابداع " را به کار برده است و نه "وارد کردن" و یا در" دسترس قرار گرفتن " را . چون در آن صورت باید توضیح می داد که این آلات شکنجه از کجا وارد می گردیدند ، و یا چه کسی آن ها را در دسترس اگسا قرار می داد.ساخت دست حفیظ الله امین و
اسدالله سروری هم که نبودند )
قبل ازین که درین مورد چیزی بگوییم ، به قسمتی از سوال و جواب جناب محمد صدیق مصدق با اسدالله سروری توجه کنیم :
سوال :" هرگاه شبانه سر به بالین می گذارید ، بدور ازادعای مدعیان و اتهامات سارنوال ، در مورد خودتان چه قضاوت می کنید ؟ "
جواب اسدالله سروری : "من بیگناه هستم ، برمن ظلم شده است و دشمنانم در مورد من تبلیغات سوَ می کنند " (4)
بلی ! اسدالله سروری و" اگسا" ، نجیب و" خاد" ، یعقوبی و" واد" بی گناه بودند ، بر آن ها ظلم شده است و دشمنان در مورد شان تبلیغات سوَ می کردند ! این گناه مردم بیچاره و بدبخت ما بود که قدر آن همه خوبی ها را ندانستند !
مگراین رییس "اگسا" همان قاتل مشهور و معروف نیست که بعد از" مرحلهً تکاملی انقلاب کبیر ثور" در پهلوی کارمل قرار داشت و مردم یک بار دیگر اورا درچهرهً معاون شورای انقلابی می دیدند ؟
آن تلفون های صحرایی که شوک های برقی قوی و خطرناک تولید می کردند ، تحفهً اتحادشوروی بودند و خلاف همهً قوانین بین المللی از آن کشور صادر گردیده و در خدمت "اگسا" قرار داده شده بود وخیلی هم با سخاوت ، در ارگان های "خاد" به کار برده می شد .
ولی چرا صمد ازهر ، هرجایی که باید نام از شوروی برده شود ،و یا پای آن کشور در میان بیاید ، در دفاع و یا پرده پوشی از آن قرار می گیرد و سکوت اختیار می نماید ؟
اگر آن" دنده های برقی " به منظور شکنجه در مورد توقیف شدگان به کارنمی رفت ، ضرورت وجود آن حین تحقیق چه بود ؟ ایا عضو کابینه ی همان وقت آقای عبدالحمید محتاط دروغ می گوید. محتاط وپاچا گل وفا دار وسایل شکنجه را به چشم سر دیده بودند.
چند جملۀ محتاط را این جا بخوانیم :
« عبدالالله خاموش ماند و بيشتر نتوانست در محضر
ما امر شکنجه برقی را صادر کند. از
اين اطاق بيرون شديم و دردھليز پادشاگل بمن
رو آورده گفت : "خدا نجات بدھد، در
اينجا چه حال است!" او علاوه کرد: "محتاط
صاحب! اگرمن خدای ناخواسته به اين سرنوشت دچار
شوم، فقط در زير يک پارچه کاغذ سفيد
امضأ ميکنم و ميگويم حکم آنراھر طوريکه ميخواھيد
شما بنويسيد."
بدين ترتيب به چندين اطاق ديگر نيز سرزديم
و مشاھده نموديم که افسران مستنطق پوليس به
چه شکنجه ھای وحشيانه متوصل ميشوند. . . »(5)
ازهروازهرهای شکنجه گرومنکرشکنجه دیگر چه می خواهند؟ دنده ها و وسایل شکنجه برای سرگرمی های مستنطقین نبود. برای شکنجه بود. شاهدان هم با صداقت گفته اند که شکنجه شدیم. آیا شرم وننگ نیست که سخنان پیرمردان با وقارمانند عبدالرزاق خان وسلام خان ملکیاردروغ وانمود شود.؟
وقتی وظیفه ی تحقیق از میوندوال به صمد ازهر سپرده می شود و نامبرده ، به گفته ی خودش ، خواستار اسنادمی گردد ، قدیر خان در جوابش می گوید : " شما تحقیق راآغازکنید ، اسناد به دسترس تان قرار داده می شود ." صمد ازهر حالا نمی تواند اعتراف نماید که قدیر خان برایش گفته است که به وسیله بکاربرد شکنجه اعتراف بگیرید و چون پای اسنادی هم در بین نبوده است ، ناگزیر به شکنجه متوسل شده اند تا آن اسناد را خلق نمایند. در همین جا باید اضافه کرد ، وقتی صمد ازهرجرئت اعتراف به بکاربرد شکنجه در دورهً حاکمیت جناح پرچم راندارد ، که ده ها هزار شاهد زنده هم موجود است ، چگونه می توان انتظار داشت که از بکاربرد شکنجه به وسیلهً خودش اعتراف نماید ؟
مورد ششم :
" آیا کدام مستنطقی ، متهم را به مجرد فراغت از نوشتن شهرت مکمله ، سیلی میزند یاتحت لت و کوب می گیرد ؟".
بلی ! ازهر بیش از دیگران پاسخ مثبت به این سوال را دارد. با آن هم یک مثال :
قاسم عینک ، مدیر قسم سوم ریاست تحقیق خاد ، به مجرد روبه رو شدن با متهم ،یک سیلی می زد و یک سوال می کرد ، حتی بدون این که تا هنوز متهم اسم خودرا گفته باشد . شاید توجیه قاسم عینک این بود که همهً کسانی که بعد از گرفتاری به خاد آورده می شدند ، ضد انقلاب و ضد روس بودند. این شیوه تحقیق اکثر مستنطقین خاد بود که از همان شروع تحقیق ، با شیوه های سادیستی که خاص خود شان بود و در شاًن هیچ انسانی زیب نداشت ،کوشش می کردند متهم را بترسانند .در آن روز ها یکی از تکیه کلام های مستنطقین این بود که می گفتند ، این جا، جایی است که "مجید" ها به زانودرآمده اند، تو چه کاره هستی ؟ آیا مگر صمد ازهر ازین شیوهً تحقیق "خاد" بی خبر بوده است ؟ اگر این گپ ها از طرف عده یی معدودی گفته می شدند ، شاید صمد ازهر نیز ، مانند اسدالله سروری ، آن را تبلیغات دشمنان قلمداد می کرد . اما او نمی تواند
انکار نماید ، چون هزاران شاهد زنده موجود است، ولی ترجیع می دهد سکوت نماید. برای معلومات بیشتر و جالب شدن و مستند بودن نوشته های بعدی ، جناب شان می توانند از مستنطقین آن زمان "خاد"معلومات بگیرند.
جناب صمد ازهر ! این ها حقیقت اند ، نه تبلیغات خصمانه اند و نه تبلیغات دشمنان شما و نه هم "مبارزهً ایدئولوژیک " . این ها چشم دید های من و هم زنجیر های زندانی من اند ، که قربانی سیاست های غلط و خصمانه ً حزب دموکراتیک خلق افغانستان بوده ایم . کسی ضرورت تبلیغات دروغین علیه شما و حزب شمارا ندارد . واقعیت ها و فاکت ها برعلیه آن حزب آن قدر زیاد اند که ضرورتی احساس نمی شود چیزی من درآوردی به آن افزوده گردد .تنها باید چشم داشت که دید ، گوش داشت که شنید و وجدان داشت که گفت . لطفاً با چشمان بازببینید و با گوش های شنوا بشنوید که این مردم بیچاره چه روز هایی را دیدند و می بینند . تا به کی به چشم این مردم بیچاره خاک می پاشید و تلاش دارید با هرقیمتی گناهان تان ، و هر آن جنایتی راکه دست شوروی سابق در عقب آن است، بپوشانید و آفتاب را با دو انگشت پنهان نمایید. شما هرچه می
گویید و می نویسید، فقط تسلی خاطر خود شما می گردد و بس . اگر به جای این همه تیوری بافی و تلاش پنهان کردن آفتاب با دو انگشت ، اظهار ندامت کنید و واقعیت هایی را که در سینه نهفته دارید بازگو نمایید ، خدمتی در واپسین دم حیات ، به این مردم بیچاره و مصیبت دیده انجام داده اید و تسلی خاطر وجدان خودشما نیز می گردد.
ما خذ ها:
1- تاریخ افغانستان معاصراز استرداد استقلال تا انقلاب ثور. از نشریات دولتی . صفحه ی 153
2- " در زندان های خاد و پلچرخی کابل چه می گذرد ؟" از همین قلم ، چاپ پشاور. و آلمان سال 1365 .
3- خریطه های شماره دار، سبک اعدام در پلچرخی، نوشته آقای محمد شاه فرهود ، سایت گفتمان .
4- ما همچو آئینه هستیم که رو برو می گوییم . نوشته آقای احسان لمر، سایت کابل ناتهـ ، شماره 135 ، 15 دسمبر2010.
5- عبدالحمید محتاط. مسألۀ میوندوال. کابل ناتهـ شمارۀ 127.سنبلۀ 1389.سپتمبر 2010.
اعتراف ناخواستهً صمد ازهر
و شهادت ساده لوحانهً ضیاء مجید.
عتیق الله نایب خیل
رفتن " خودسرانهً " مرستیال به وزارت دفاع .
صمد ازهر درین مورد نیز، مانند موارد دیگر، دچار تناقض گویی ودست پاچگی است. وی به دلایل ضعیف و بی پایهً آقای ضیاء مجید ، قوماندان گارد ، اتکا می کند. ابتداتلاش دارد با مقایسه ً گفته های آقای عصمت الله امینی و غوث الدین فایق، رفتن "خودسرانه ً" مرستیال به وزارت دفاع را ، به اثبات برساند!! ولی نمی تواند از آن نقل قول ها ، حتی قناعت خودش را ، فراهم سازد. چه رسد به آن که به قناعت خواننده بپردازد .
برای این که موضوع را بیشتر شرح داده باشیم وتوجه خواننده را به تناقض گویی صمد ازهرجلب کرده باشیم ، ناگزیریم آن قسمت ها را درین جا نقل نماییم . وی چنین می نویسد :" اما در بارهً چگونگی رفتن خان محمد خان در روز اول کودتا و انکشافات بعدی بیایید از دکتور عصمت الله امینی برادرزاده و داماد مرستیال بخوانیم : " وقتی از طریق رادیوی کابل اعلان کودتای محمد داود را شنیدیم ، همراه با مرستیال صاحب شهید به سرعت طرف خانهً محمد داودخان رفتیم. مرستیال صاحب شهید داخل خانهً داودخان شد. من بیرون دروازه خانه منتظر ماندم . بعداً مرستیال صاحب همراه با سه نفر از افراد استخباراتی محمد داود از خانه اش بیرون آمدند .عم شهیدم گفت ، بچیم برویم به وزارت دفاع . امور وزارت دفاع را باید پیش ببرم . سردار صاحب امر کرد که وزارت دفاع بروم ( خواننده خود قضاوت نماید که آیا امکان گفتن چنین
دروغی درآن موقع حساس و درحضورداشت سه نفر افراد استخباراتی داوود خان وجود دارد ؟ ) تا صاحب منصبان به شعبات خویش شروع به کار نمایند.
ما به وزارت دفاع رفتیم .مرستیال صاحب به دفتر وزارت رفت و من خارج آن دفتر ماندم .تقریباً نیم ساعت گذشته بود که جنرال عبدالکریم مستغنی که اطمینانی درجه یک داود بود رسید . قبل ازینکه بدفتر با مرستیال صاحب روبرو شود ، یک صاحب منصب برایش گفت : جنرال صاحب وزیر دفاع جدید تقرر حاصل کرده است .
فراموش نمی کنم که جنرال مستغنی برای آن صاحب منصب گفت : که او ( مرستیال صاحب) خود را خودش وزیر ساخته است . پس از گفت و شنید هایی که آنجا شد ، من بازهم طرف خانهً داودخان رفتم تا موضوع را به اطلاع برسانم . درین وقت ، سید حسن خان مرحوم که رییس ارکان حرب وزارت دفاع بود ، بحیث سکرتر در پهیره دارخانه ً محمد داود وظیفه دار شده بود . اشخاصی که میخواستند داودخان را ببینند از سید حسن خان اجازهً ملاقات میگرفتند . برای او موضوع و گپهای جنرال مستغنی را گفتم . سید حسن خان گفت که زود برو و به مرستیال صاحب بگو که سردار صاحب شمارا به خانهً خود خواسته است . من دوباره به وزارت دفاع رفتم . عم شهیدم تائید کردند که جنرال مستغنی برای معلومات استخباراتی و مانع شدن او در امور وزارت دفاع ، آن جا ، آمده است . من گپ سید حسن خان را به ایشان گفتم . ما دفعهً دیگر به سوی خانهً داود خان رفتیم
. مرستیال صاحب داخل خانهً داود خان شد . اما پس از خارج شدن از خانهً او برایم گفت که بخانه ً خویش برویم . زیرا داود خان برای مرستیال صاحب گفته بود که شما به خانهً تان بروید هروقت که شمارا خواستم نزدم بیایید ."
سپس ، صمد ازهر نتیجه می گیرد که :" این حکایت آقای امینی ، گویای این مطلب است که مرستیال از طرف داود خان به وزارت دفاع تعیین چه ، که موقتاً هم گمارده نه شده بود . این امر که صرفاً نیم ساعت بعد از اشغال کرسی وزارت دفاع، مستغنی به آنجا میرسد و این اظهار مستغنی که مرستیال خودش خودرا وزیر ساخته است ، موًید این امر است . کسانی که مرستیال را از نزدیک می شناسند، میدانند که چنین کاری ( اشغال خودسرانهً کرسی ) از کرکتر او بعید نبوده است ."
برعکس صمد ازهر، هرخواننده یی ، از روایت صادقانه ً آقای عصمت الله امینی ، می تواند نتیجه بگیرد که مرستیال به موافقه داوود خان به وزارت دفاع رفته است. چه گونه می توان پذیرفت که شخصی چون مرستیال ، با آن همه تجاربی که در امور سیاسی ، نظامی و با شناختی که از داوود خان داشت ( و با شناختی که همه از داوود خان داریم )، خود سرانه و بدون موافقت داوود خان به اشغال کرسی وزارت دفاع بپردازد . واقعیت این است که بعد از رفتن مرستیال به وزارت دفاع ، مخالفین او دست به کار شده و نظر داوود خان را تغییر داده اند . درین جا نیز صمد ازهر، مانند هر مورد دیگر ، ناخواسته اعتراف می نماید که روایت آقای عصمت الله امینی عین واقعیت است و برای تاًیید آن به نقل قولی از غوث الدین فایق رو میاورد و چنین ادامه می دهد : " غوث الدین فایق آنقدر دروغ بافی ها کرده است که حرف راست او را هم باید شک کرد ،
اما درین رابطه نوشته اش با نوشتهً امینی شباهت هایی بهم میرساند . وی می نویسد : "بروز دوم انقلاب بخانهً سردار محمد داود به هدایت کاری رفتم . مرحومی در صحن چمن منزلش با سید حسن خان و خان محمد خان مرستیال و جنرال مستغنی در خلال صحبت بودند ، من با دیدن اوشان مقرری یک سرپرست بوزارت دفاع بخاطرم رسید که جنرالان مذکور را ممکن به همین مناسبت خواسته باشد ، من بحضور شان یادآور شدم که برای سرپرستی وزارت دفاع کسی تعیین شده یا نه ؟ رییس جمهور گفتند یکی از شما برای بازکردن دروازه وزارت دفاع و رسیده گی به کار ها بروید از کسی ذکر نام نکرد جنرال سید حسن گفت من میروم و مستغنی میخواست که برود. ( اما چرا نرفتند ؟ ن ) خان محمد خان مرستیال بصوب وزارت دفاع روان شد و مرا گفت بیا برویم .نزدیک دروازهً خروجی منزل رییس جمهور مرا خواست و گفت چند نفر رفقای خود را همرایت گرفته برو فکر خود را بگیر که خان محمد خان یک جنرال دست
ماشور و ایدیالیست است ، به کدام عمل دست نزند . مرستیال مرا گفت که سردار صاحب به شما چه گفت ، من گفتم به من هدایت داد که شرایط انقلاب است ، مرستیال یک جنرال قیمت دار اردو است در حصه سکوریتی و امنیت اش محتاط باشید ."
کمی پسانترمی نویسد : " دو ساعت بعد کسی برایم گفت که مستغنی صاحب بحیث لوی درستیز آمده چوکی خودرا اشغال کرده چند لحظه بعد مرستیال مرا خواست که رییس صاحب دولت به شما گپ میزند گوشی را بالا کردم گفت همراه مرستیال نزد من آئید ، بعد با مرستیال نزد رییس دولت رفتیم رییس دولت خان محمد خان را گفت : فعلاً شما بخانه خود بروید ، من شما را میخواهم ."
بعد از نقل قول های فوق از آقای عصمت الله امینی و غوث الدین فایق صمد ازهر چنین ادامه می دهد : " با در نظر داشت اینکه فایق، درهراقدام و مفکوره نقش برجسته ای برای خود می تراشد ، با حفظ شک و تردید نسبت به حکایت او ، مشابهت ها و نزدیکی هایی میان روایت او و روایت عصمت الله امینی به مشاهده میرسد . استنتاجی که از هردو روایت شده می تواند همین است که مرستیال به کرسی وزارت دفاع تعیین نگردیده بود ."
با نتیجه گرفتن و تکیه به همین استنتاج است که صمد ازهر، از یک طرف به دروغی تکیه می کند که دروغ نامۀ ضیاء مجید خوانده می شود واز طرف دیگر و درحقیقت ناخواسته، می خواهد بگوید که خودش و ضیاء مجید دروغ می گویند . زیرا اگر او به درستی روایت آقای ضیاء مجید باور مند می بود ، ضرورتی نداشت به مقایسه روایات آقای عصمت الله امینی و غوث الدین فایق بپردازد و نتیجه ً دلخواه خودرا از آن بگیرد . چون این دو روایت با روایت ضیاء مجید کاملاً متفاوت است. اگر کسی دیگری هم حاضر باشد روایت دروغی را به خورد صمد ازهر بدهد ، به یقین که به نقل قول از آن نیز می پردازد و نتیجه ً مطلوب و دلخواه خود را می گیرد.
به قسمت هایی از نقل قول ضیاء مجید توجه کنیم و ببینیم صمد ازهر چه نتیجهً از آن می گیرد :" . . . بعد از ایراد بیانیه ی کوتاه داوود خان ، از طریق رادیو ، که در آن رژیم سلطنتی " منسوخ " و استقرار نظام جمهوری اعلام گردید ، دوباره به خانه برگشتیم . حدود یک ساعت و نیم ، داوود خان با سرگروپ های عملیاتی کودتا که برای تبریکی می آمدندو یا با بیسیم اوضاع را گزارش می دادند ، مصروف بود . کمی پس از ساعت ده صبح در حالی که حیدر رسولی نیز حاضر بود ، داوود خان برایم گفت که اطلاع رسیده است که خان محمد خان مرستیال خودسرانه به وزارت دفاع رفته و چوکی وزارت را اشغال نموده است ؛ بنابرآن فوری به وزارت دفاع رفته و خان محمد خان را با خود به این جا بیاورید . هنگام حرکت رسولی نیز با من همراه شد . در وزارت دفاع رسولی چون لباس ملکی به تن داشت از من خواهش کرد تا امر" رهبر" را من به خان محمد
خان ابلاغ نمایم . دفتر وزیر دفاع پر از جنرالان و کسانی بود که یا برای تبریکی نظام جدید آمده بودند و یا هم به بهانه ی گرفتن هدایت های کاری .من به میز " وزیر دفاع " نزدیک شدم و پس از ادای تعظیم عسکری ، به خان محمد خان چنین تذکر دادم : " رهبر صاحب شمارا احضار کرده است ."( ضیامجید مطمین است که همان روز اصطلاح " رهبر "مصطلح بود ؟ ) خان محمد خان نگاهی به من انداخت و دستور داد که منتظر بمانم تا او به کارهایش برسد . (؟!) چند دقیقه دیگر انتظار کشیدم ، باز هم پیش رفتم و ادای احترام کردم و گفتم : " شاید فراموش تان شده است ، شمارا رهبر صاحب احضار کرده است. " این بار خان محمد خان به نرمی خواهش کرد که چند دقیقه ی دیگر هم منتظر بمانم تا او از کارهایش فارغ شود . هیچ یک از جنرالان و دیگران که
درآنجا حضور داشتند ، مرا جدی نه گرفتند ؛ زیرا همه بر این تصور بودند که خان محمد خان ، به امر شخص داوود خان به حیث وزیر دفاع منصوب گردیده است . بعد از سپری شدن چند دقیقه ی دیگر ، برای بار سوم به میز کارش نزدیک شدم و با لحن جدی گفتم : " رهبر صاحب امر عاجل داده است که شما را با خود ببرم . لذا تمام کارهای خود را متوقف کنید و با من بروید . زیرا تعمیل امر رهبر از انجام کارهای شما مهم تر است ." چنان به نظر میرسید که خان محمد خان دیگر متوجه پررویی حقیرانه و خطای خود شده بود. فوری ازجایش برخاست و به دیگران گفت:
" شما منتظر بمانید ، من به زودی از حضور رهبربر میگردم " .( در روز اول کودتا ، همه اصطلاح سردار صاحب و یا اصطلاح سردار داوود ویا داوودخان را به کار می بردند . ضیاء مجید ادعا دارد که خان محمد خان مرستیال هنوز" رهبر " را ندیده بود . پس چه گونه اصطلاح "رهبر " را به کار برد ؟ نمی گوییم که دروغ گو حافظه ندارد . اما حق داریم فکر کنیم که به" اندازه ً یک سرمو " ضیا مجید اشتباه کرده است ) . داوود خان از خان محمد خان پرسید : " کی به شما گفته بود که به وزارت دفاع بروید ؟" خان محمد خان جواب داد :" رهبر صاحب ، همین که اعلان نظام جمهوری را شنیدم ، وظیفهً خود دانستم که به وزارت دفاع رفته و وظیفه خود را اشغال نمایم ." داوود خان گفت :" خان محمد
خان ! آیا شما پیش از امروز از وقوع انقلاب خبر داشتید ؟ آیا ما با شما کدام تماس قبلی داشتیم ؟ شما باید بفهمید که در انقلاب بسیاری از جوانان زندگی شان را کف دست شان گذاشتند و برای پیروزی انقلاب فداکاری کردند . لطفاً به خانه ی خود تشریف ببرید . هرگاه نظام جمهوری به همکاری شما نیاز داشته باشد ، شما را در جریان قرار خواهیم داد."
این بود شرح قصه ی واقعی وزارت چند ساعته ی خان محمد خان مرستیال که به اندازه ی یک سر مو هم نه کم و نه زیاد ارایه گردید."
خدا نجات داد که یک سرمو کم ویا زیاد نیست !!
با آوردن نقل قول های فوق ازضیاء مجید ، صمد ازهر نتیجه می گیرد که : " به تصور من با توضیحات بالا از جانب شخصی که در تمام حوادث و جریانات آن وقت مستقیماً دخیل بود، درباره ً اشغال خودسرانه ً کرسی وزارت دفاع از جانب مرستیال شک و تردیدی باقی نمی ماند. "
زیرا ضیاء مجید این "غیرحزبی" اما کاسۀ داغتر از آش، سناریوی مناسب برای شما، که بسیار ساده لوحانه است ترتیب کرده است.
بلی جناب صمد ازهر ! اگر شما یقین دارید که با روایت آقای ضیاء مجید دیگر شک و تردیدی باقی نمی ماند ، ضرورت تکیه به روایت آقای عصمت الله امینی و تاکیدیه ً غوث الدین فایق نداشتید .
شاهد تان ( ضیاء مجید ) خود را در نقش قهرمانی تصویر نموده است که داستان قهرمانی خود را برای اطفال حکایت می کند. کاش اندک دقت بیشتری به خرج می داد و صورت آرایش این حکایت را طوری می ریخت که برای بزرگسالان نیز قابل قبول می بود . خواننده می تواند با اندک دقتی به نادرست بودن این روایت پی ببرد و ذهن کنجکاو اش به سوالات و موارد ذیل برسد . خاصتاً خواننده یی که به امور نظامی سروکار دارد.
1- درهرکودتایی ، نظامیان درقدم اول، توجه خویش را به تصرف مراکز نظامی و خاصتاً وزارت دفاع ، که مرکز سوق و اداره ً قوای مسلح هر کشور است ، معطوف می دارند . چقدر منطقی خواهد بود اگر بپذیریم که داوود خان ، منحیث رهبر کودتا ، آن قدر بی تفاوت و غافل بوده است که تا چند ساعت بعد ازکودتا ، به کسی وظیفه نداده باشد تا امور وزارت دفاع را پیش ببرد و برایش " اطلاع " برسد که کسی خودسرانه به آن جا رفته و چوکی وزارت را اشغال کرده است ؟ این امر تنها در صورتی اتفاق می افتاد که کسی برای اعاده نظام قبلی ( درین جا نظام شاهی ) به آن وزارت رفته و سوق و اداره ً اردو را بر ضد کودتا ، به دست می گرفت. در آن صورت داوود خان ، به عوض فرستادن ضیاء مجید برای آوردن مرستیال، باید امرحمله و یا محاصره ً وزارت دفاع را صادر می کرد . زیرا این امکان موجود بود که وزارت دفاع به مرکز فرمان دهی ضد
کودتا تبدیل گردد. و این را هم می دانیم که مرستیال شهید قصد و اراده ً چنین کاری را نداشت . در همین جا باید اضافه کرد که ضیاء مجید ، بیشتر از ما غیر نظامی ها ، به اهمیت و جایگاه وزارت دفاع واقف است و به خوبی می داند که غافل شدن از امورآن وزارت و یا بی تفاوت ماندن در برابر آن و دراختیار نگرفتن قومانده ً آن ، در زمانی که هنوز چند ساعتی از کودتا سپری نشده است ، تا به حدی که کسی خودسرانه به اشغال آن مقام بپردازد ، برای کودتاچیان چه عواقبی می توانست داشته باشد ؛ حکم خودکشی ، و داوود خان احمق نبود ، آن طوری که ضیاء مجید تصور می نماید ، که این را نمی دانست .
2. توجه خواننده را به این قسمتی از گفته های ضیاء مجید جلب می نمایم که از زبان مرستیال شهید نقل قول می کند: " رهبرصاحب ، همین که اعلان نظام جمهوری را شنیدم ، وظیفه ً خود دانستم که به وزارت دفاع رفته و وظیفهً خود را اشغال نمایم ." این نوع اشغال وظیفه در صورتی امکان دارد که :
- آن مقام موروثی باشد و شخصی که وظیفه را اشغال کرده است ، به جز خود کسی دیگری را مستحق آن نداند .
- قبلاً ، بین شخصی که وظیفه را اشغال کرده است با رهبر کودتا ، تفاهم صورت گرفته باشد ، که به مجرد شنیدن خبر کودتا ، از طریق رادیو ، به اشغال وظیفه بپردارد.
- در صورتی که آن شخص قبل از کودتا ، توسط رژیم قبلی از آن مقام عزل شده باشد .
- مانند بازی های اطفال هر کسی برای خودش چوکیی را "جر" و یا " چور " نماید .
می دانیم که هیچ کدام از موارد بالا هم صحیح نیستند . مگر می شود پذیرفت که مرستیال شهید ، در آن سن و سال و با آن همه تجاربی که در امور سیاسی - نظامی داشت ، بدون موافقت مقر فرماندهی کودتا ، حتی بدون اطلاع آن ها ، بدون این که داوود خان را ملاقات نماید و تنها با شنیدن اعلان رادیو ، به وزارت دفاع برود.
مگر مرستیال شهید علم غیب داشت که می دانست کسی به وزارت دفاع تعیین نشده ، وآن چوکی برای او خالی گذاشته شده است ، که باید برود و " وظیفه اش را اشغال نماید ".
3. تا چه حدی منطقی به نظر می رسد بپذیریم که مرستیال شهید ، با وجود دو بار تذکر آقای ضیاء مجید که "رهبرصاحب شما را احضار کرده است " ، بگوید که منتظر بماند که او به کارهایش رسیده گی نماید. مگرمرستیال شهید ، که به گفته ً آقای ضیاء مجید از رادیو خبرنظام جمهوری را شنیده و هنوز رهبر را ندیده است ، نمی دانست که دیدن رهبر ضروری تر از کارهای اوبود ؟ مگر مرستیال شهید آن قدر از امور نظامی بی خبر بود که درک نمی کرد تعمیل امر فرمانده کودتا ، آن هم شخصی چون داوود خان و در همچو زمانی که چند ساعت از پیروزی کودتا نمی گذشت ، ضروری تر از انجام کارهای دیگر بود ؟ مگر مرستیال شهید سوالاتی در ذهن اش خلق نشده بود که رهبر با او چه کاری دارد ؟ مگر او نمی دانست که اشغال "خودسرانهً " وزارت دفاع توهین به فرماندهی کودتا بود ؟ مگر مرستیال شهید مصروف کارهای " روزمره " بود که می خواست به آن
ها رسیدگی نماید ؟
شاید ضیاء مجید ، حین نوشتن این داستان قهرمانی اش ، فراموش کرده بود که در مورد یک جنرال می نویسد . درست است که قبل ازکودتای داوود خان ، واقعه ً مشابهی در کشور ما اتفاق نیفتاده بود و مردم تصویر روشنی از کودتا نداشتند ؛ و حتی بعضی ها ، کودتای داوود خان را " پادشاه گردشی " می گفتند . ولی فهم و ارزیابی یک جنرال ، از کودتا ، و این که چه کاری را باید انجام بدهد و چه کاری را انجام ندهد ،کدام یک را اول و کدام یک را بعد ، فرق می کند زیرا جنرال از رمز و رموز کودتا به خوبی آگاه است .
آقای صمد ازهر برای ثابت کردن یک دروغ به دروغگو و دروغ دیگر متوسل می شود ، بدون آن که کمی هم به خود زحمت بدهد تا دروغی را پیدا نماید که اندکی به راست برابر باشد و یا حداقل بتواند به قناعت چند بزرگ سالی بپردازد. زیرا داستان خود ساختهً ضیاء مجید، که خودش درنقش قهرمان ظاهر می شود ، می تواند سوژهً نه چندان خوبی ، برای فلم های کودکان درهالیوود باشد و بس .
ادامه دارد...