فردوسی در شاهنامه، بی درنگ بعد ازستایش خرد،به گفتار در آفرینش عالم که همانا جوهر ومحراق جهان شناسی کهن است می پردازد. دیدگاه وی از جهان،همان دیدگاه کهن «زمین مرکز »است .آفرینش آسمان، که آنرا گنبد تیز رو میگویند،افلاک سپهری وچونی حرکت آنها ،پیدایش زمین ونباتات حیوانات، ودوران ظاهری خورشیدبه دور زمین مسایل مهمی اند که وی در مقدمه اش آنها را به بررسی میگیرد .جایگاه انسان در این جهان خیلی ویژه است وفردوسی اورا کلید بند ها میداند ! اما سرنوشت وی را ابدیت سپهر گردون گره می زند:
نگه کن گـنـبد تــیـزگـرد که درمان ا زاوسـت درد
نه ازجنبش آرام گیردهمی نه چون ما تـباهی پذیرد همی ...
دراین دوبیت است که ژرفای بارش را به «شاه دانش ها » بیان کرده واندیشه ها یـش را در تداوم اثرش بر آن بنیاد میگذارد . آفرینش آفتاب وماه در تراز های فرازین اندیشه هایش قرار می گیرند واو ویژگی های آن ها رابادانش عصرش از ستاره شناسی توضیح میدهد وآن گاه به مقدمه یی در اسبا ب فراهم آوری شاهنامه وچند وچون آن میپردازد . در اینجا از گذشته تاریخی فرهنگ زادبومش وچونی پایان آن سخن می گوید وبر پیامی بودن اثرش تاکید می کند ، وبعد به روایت داستانها بر زمینۀ منابع بی شمار شفاهی که به آن اشاره دارد می پردازد .
فردوسی از همان آغاز شاهنامه به باورش بر اصل مادی جهان از مایۀ عناصر چهارگانه تاکید کرده وجهان شناسی اش را بر آن اصل پایه می گذارد .آیا این اندیشه با دانش امروزه قابل سنجش نیست ؟ مگر آب ، هوا ، خاک، وآتش عناصری نیستند که جوهر حیات ویا زندگی بر مبنای آن ها هستی می یابد ؟ دانش امروزه نشان میدهد که کلیت حیات را در کرۀخاکی ماهمین عناصر حفظ کرده اند. توجه بیشتر به این عناصر که حلا ما آتش را انرژی ، هوا را آکسیجن ، خاک را منبع غذا ، وآب را منبع اساسی حیات می نامیم ،درک مارا از منشاء ونقـشی که اینها در روند کلی حیات دارند آسان تر ساخته وموجب می گردد تا خود به زمین که یگانه زیستگاه مان است ، پیوسته تر احساس کنیم . فردوسی در مقدمۀ شاهنامه همین کار را کرده است . او بر اینکه ما موجوداتی هستیم زمینی تاکید میکند وسرنوشت مارا بسته به سرنوشت زمین ویا راز چرخ گردون می داند :
چنین است فرجام کار جهان نداند کسی آشکار ونهان
منبع اندیشه های فردوسی را در کجا باید جستجو کرد ؟ شاید بسیاری به منابع وی در اساطیر یونان باستان اشاره کنند . اما چنان که در بحث های پیشتر دیدیم ، ریشۀ اندیشه های زمین مرکز پیشینۀ خیلی کهن ترداشته وبه مصرباستان بر میگردد.خود نویسندگان یونان وروم به این باور هستند که فلسفۀ فیثا غورث ،افلاطون وحتی هومر ،ریشه در مصر کهن دارد . (1 (دیودوروس ( Diodorus ) در قرن اول قبل از میلاد در این باره میگوید : « تحصیل یافته ترین یونانی هاعلاقه دارند از مصر دیدار کرده وقوانین واصول خارقالعادۀ آن دیار را بیاموزند » ( 2 ). هرچند مصر کهن کشوری بادر های بسته به روی بیگانه ها بوده است ، ولی معلوم است که برخی از دانشمندان یونان
توانسته اند از آن دیدار کنند. کسانی چون اورفیوس ( Orpheus ) ،هومر ،فیثاغورث ،سولون (Solon ) ودیگران از آن جمع اند . (3) .هرودت (Herodotus; c .484-424 B.C ) در کتاب مشهور تاریخ ها مینویسد « هیلوپولیس (شهر خورشید) میتوان داناترین مصریان را پیدا کرد ... به نظر من روش محاسبۀ ایشان از یونانی ها والاتر بوده است ...
تقریبآ نام همۀ خدایان یونان از مصر آمده ...»(4) . این معلومات منبع اصلی اندیـشه های
جهانشناسی فردوسی وپیشگامان وی را که باید همان مصر باستان باشد روشن می سازد .این برداشت را فیلسوف معاصر شوالر که با یک عمر مطالعه دریافته که مصر باستان ذخیره گاه واقعی فلسفه ونجوم است ،نیز تائید میکند . ( 5 ) .
افلاطون با آفرینش (Timaeus ) بزرگترین اسطورۀ زمان را مینویسد. اوبدون آن که به معنا وتعبیر های این اساطیر دست یازد ،آنهارا در قرینه های درست بکار میگیرد وثبت میکند . به زعم خود وی «هر کس که شایستکی دریافت این معانی را داشته باشد ،آنهارا در خواهد یافت » (6 ) .افلاطون مانند همۀ بزرگان دانش بشری که به دنبال وی ظهور کردند می دانست که زبان اسطوره اصل است ،به مانند زبان تکنالوژی وریاضی امروزین . شیوه هایی که افلاطون از آن برای بیان پدیده ها در زبان اساطیر استفاده برده است ،درک درست وی را از این مسله نشان می دهد .چه هیچ روش زبانی دیگر که بتواند بالاتر از زبان اسطوره ،دانش ماندگار را ارایه کند وجود ندارد . افلاطون که آخرین اثر وگفت وگوهایش رادر (Timaeus
) ثبت کرده است ، به ادعای خودش به نخستین وفرجامین مسأله پرداخته است ، که همان کاینات وسرنوشت روح هستند !همین و بس (7 ) .می بینیم که شاهنامه نیز همین مضمون را دارد . اگر اسطوره را جدی نپنداریم ، آیا به آن معنا نخواهد بود که افلاطون هم هیچ چیز را جدی نمی گرفته است ؟
آیا او واقعآ می خواسته تا با این مزاح بزرگش فیلسوفان ودانشمندانی را که به وی باور کنند به مسخره گیرد؟ دام اساطیر در همین پرسش ها نهفته است، افلاطون به ادعای خودش در این اثر کلیه اجزای دانش ویژه یی را که بیشترین اهمیت را دارا بوده گنجانیده وآن را میراث اجدادتاریخی انسان میداند وبسیار به خون سردی می گویدکه خواننده اثرش نباید آنهارا خیلی جدی بگیرد .«بل که باید کوشش کند تا اگر توانست ،آن ها را بفهمد »
برای درک این مسأله به تولستوی ،متفکر معاصر واز آخرین نویسندگان حماسه سرا در ادبیات اروپا مراجعه میکنیم ،تولستوی آخرین سال های زندگی اش را در جستجوی پاسخی به این پرسش سپری کرد که آیا حوادث تاریخی مفهومی دارند ،ومگر میشود راهی برای دریافت چنین مفهومی پیدا کرد ؟پاسخ وی به این پرسش همراه با نا امیدی منفی است . او در نامه یی به مهاتا گاندی نوشته است : « با همه توجیهاتی که فلاسفه از تاریخ میکنند ،این به اصطلاح تاریخ سازان به جز گدی های دست سرنوشت نیستند ،واقعیت جنگ همۀ اصول استدلال ومنطق را نابود کرده وما را در اغتشاشی هولناک فرو کشیده است . حوادث وحشتناکی در برابر انسان معاصر وآگاهی اش قرار گرفته است »( 9( . در این نامه وی همه انواع خشونت کشتار ،خیانت،ودغل بازی را که جامعه معاصر بر پایۀ آن استوار است محکوم کرده ودر این فاجعه دست
همۀ ادیان را شامل می داند . دانش را نیز از این که به انسان در برابر خودش وطبیعت درس خشونت می دهد ، به باد ملامت گرفته ومتهم میکند.
دیده میشود فردوسی نیز از راز بی مفهوم تاریخ به خوبی آگاه بوده است .او تاریخ را با اغتشاشی ظاهری در اثرش در می آمیزد تا بتواند برای انتقال میراث فرهنگی بزرگی که بردوشش گرانی می کند ساختار مناسبی که ماندگاری آن را تأمین وضمانت کند به وجود آورد .برای این رسالت اوبه گفته خودش کاخی از نظم میسازد که گذشت زمان بر آن اثر نتواند کرد.
قهرمانان اسطورۀ مرکزی شاهنامه فردوسی در همۀ ماجراهای پی درپی خود به بیشتر از چند موضوع اشاره ندارند .خواننده این داستان ها تکرار پی در پی موضوعات وکارکردهای همانند را به وضا حت در می یابد . فضای داستانها خیالپردازانه وسورریالیستی هستند که با دنیای ماورای طبیعی در آمیخته وخواننده را با شگفتی های مرموزی روبرو می سازند .آن چه که دریافتنی نیست پیوند منطقی توطئه به مفهوم ادبی امروزین آن است .ماجراها در بسیاری موارد با هم ارتباطی ندارند وگاهی همین نا هماهنگی ماجرا ها است که با ابعاد از ماورای طبیعت می آمیزد وچنان وانمود میشود که گویا حقیقتی طبعی را باز گو میکند .درچنین حالتی احساس فرا زمانی به خواننده تداعی می شود .تکرار ها به جنبه های نا پیوستگی ماجراها وکاراکترهای نمادین قوت ونیروماورای طبیعی می بخشد تا اثر گذاری روایت را بیشتر کنند .مفاهم فکری ارایه شده می رساند که فردوسی با دانش
شگفت انگیز ،در حقیقت مسؤولیت سازمان بخشی وگردآوری رسم زندی را به دوش گرفته است که مقطع فرهنگی از زمانه های اساطیری تا تاریخی سرزمینش را می پوشاند .بخش نخست شاهنامه یعنی گزارش کارروایی های پیشدادیان وکیانیان،با اینکه تا زمانه های تاریخی کشانیده میشوند ، در اصل به دورۀاساطیری متعلق هستند . سلسله کیانیان که حکمروایان بر اساس واقعه نگاری بیرونی به دنبال نخستین سلسله پیشدادیان عادل ظهور می کنند ؛اصولآ باید با پادشاهی کیقباد که (فرزندش کیاووس ونواسه اش کیخسرو بود آغاز وبا مرگ سکندر پایان می یافت وعصر نوی آغاز می گردد ) (10). اما روایت اسطورۀ مرکزی شاهنامه حکایت دیگری دارد ، که بر مبنای آن عصرنوبا فرا رفتن کیخسرو به بهشت وقوع میابد وبه دوران اساطیری کهن در شاهنامه پایان می بخشد .با آن هم درتداوم روایتی سرودهای فردوسی،آن چنان که وارنر(ٌWarner
Arthur . )درمقدمه اش بر ترجمۀ شاهنامه ادعا میکند ، نمی توان مرز روشنی را میان دورۀ اساطیری ودورۀ تاریخی مشاهده کرد( 11). زمان بندی در شاهنامه خیلی پیچیدگی دارد . در داستانها دوران زندگی پهلوانان با سلسله پادشاهان هم خوانی نداشته ویکی در دیگری تداخل می کنند .به طور نمونه می بینیم که رستم و زال وبرخی دیگر از پهلوانان در دوره های گوناگون زندگی دارند واصل های زمان شناسی تاریخی را نفی میکنند .
با آنکه خسرو (خسر وانوشیروان ) نام یکی از پادشاهان تاریخی در شاهنامه است ، ولی کیخسرو فردوسی شخصیت مرکزی عصر اساطیر است که در حدود یک پنجم شاهنامه به کاروایی های همین قهرمان اختصاص یافته است . این کیخسرو همان «هواسراوا » در زند اوستا «سوشراوا » در ریکویدا است ! هویتی که «زمان آغاز » را تداعی می کند . ویژگی های کیخسروچنان به هملت ( Hamlethus) شبیه اند که هم جیریژک وهم زینکر را وا میدارد تامطالعات مقایسوی پردامنه یی را در جزیات شباهت ها روی دست گیرند (13-12 ). هم چنان که در شاهنامه برجسته ترین روایت ها را جنگ ها بین مردمان ایران وتوران به خود اختصاص می دهند .در هملت این بر جستگی را در جنگ بین «اونتامو » و«کالیرفو» میبینیم (14).
برمبنای اسطورۀ مرکزی شاهنامه ، در جدال دو ملت رقـیب ، افراسیاب پادشاه توران دامادش سیاووش را که فرزند کیکاووس پادشاه ایران است ، نابود میکند .انتقام گیری این فاجعه به دوش نواسۀ مشترک افراسیاب وکیکاووس ، یعنی کیخسرو می افتد (15). روایت چنین است که سیاووش به حیث فرماندۀ لشکر پدرش به افراسیاب پیشنهاد صلح می کند وافراسیاب نیز چون خواب فاجعه یی را دیده است این پیشنهاد را می پذیرد . کیکاووس که دیگر به افراسیاب اعتمادی ندارد از پذیرش این پیمان سرباز می زند .اما سیاووش که نمی خواهد به پیمان شکنی دست یازد ، نزد افراسیاب پنا ه میبرد ودر سرزمین توران زندگی اختیار می کند .او نخست با دختر پیران که سر لشکر افراسیاب است ازدواج می کند ،وبعد تر افراسیاب دختر خودش را که فرانگیس نام دارد به زنی وی میدهد . اما در این میان ماری زهرناکی نهفته است ،که برادر افراسیاب یعنی گرسیوز است. گرسیوز که بر
سیاووش رشک میبرد ،با مهارتی تمام برعلیه سیاووش چنان توطه می چیند که افراسیاب لشکری را برای سرکوب این شهزادۀ تنها وبی گناه گسیل میدارد . سیاووش به دام می افـتـد وبا شقاوت کشته می شود .فرنگیس به کمک پیران فرار می کند ودر خانۀ پیران طفلی را به دنیا می آورد که کمالی از زیبایی است. نام اورا کیخسرو می گذارند .از این تولد که پیران ماجرای آنرا در خواب می بیند ،فردوسی چنین گزارش می کند :
شبـی قیرگون ماه پنهـان شـده بخواب اندرون مرغ ودام ودده
چنا ن دیدسالار پیران بخواب که شـمعی بر افروختی زآفتاب
سیاووش بدآنشمع تیغی بدست به آزار گـفـتی نـشاید نـشست ...
با همین خواب شاعرانه است که عصر نو آغاز می گردد وآزمونهای سختی را در برابر قهرمان نوزاد شاهنامه می گستراند . کیخسرو نزد شبانی بزرگ می شود وبا ساختن تیرو کمانی نا سفته شکارچی ماهری از آب در می آید . افراسیا ب در دل از بابت این کودک ترسی جانگداز دارد ومی خواهد تا برای آرامش خاطر خود او را به چشم وسر مشاهده کرده وبی ضرری وی را در یابد .با اینکه او با پیران عهد می بندد تا به کیخسرو آسیبی نرساند ، ولی پیران از کیخسرو می خواهد تا در شرف یابی با افراسیاب خود را به نافهمی بزند . وقتی افراسیاب از وی پرسش میکند ، او پاسخش را به معما هایی میدهد که نه تنها بی مفهوم می نماید بلکه کیخسرو جوان را نا فهم مسخره یی جلوه میدهند که گویا خودش را «سگ » می پندارد .افراسیاب دلش جمع میشود . به این ترتیب کیخسرو از نخستین آزمونش موفق بدر می آید. خشم ایران وجهان از کشته شدن سیاووش به طغیان می آید ونبردی
دراز آغاز میگردد .فردوسی این داستا ن را با نهایت زیبایی در تصویر هایی از جهانی آشفته می سراید وبه حق شاهکاری را در زبان می آفریند که کمتر همترازی دارد .
یکـی باد با تـیـره گـرد سیـاه بیامد سیه کرد خورشیدوماه
کسی یکدیگر را ندیدند روی گرفتند نفرین همه بر گروی
در این کشاکش ها ،گریز افراسیاب از نزد کیخسرو خیلی قابل توجه است .در این گریز ها او از سر نا گزیری خود را به دریایی می افگند وبا استحاله وجودی از گیر کیخسرو فرار می کند . اما در اخیر افراسیاب واهریمن هردو به تور می افتند واز صحنه نا پدید می شوند .
پی بردن به کنۀ این شگفتی ها وفراز ونشیب ها وقتی میسر است که به آثار فرهنگ اوستایی مراجعه کنیم . در سرود های اوستا به تکرار از کیخسرو وافراسیاب که در پی به دست آوردن فر شاهی یا هاوارنا (Havarna ) به ستیزه بر می خیزد گزارش میشود .افراسیاب که شاه توران است شایستگی این شکوه پادشاهی را ندارد با آنهم او با ترک پناهگاهش که « هنگ آهنین زیر زمینی » هزار مراتبه برابر قد انسان است و با آفتاب مصنوعی ، ماه وستاره های مصنوعی روشنی می یابد ، سه با ر در دیاچۀ «ورو کاشا » فرو میرود تا آن فر را بدست آورد . هر چند که « فر تاختن گرفت وبدر رفت » وجایگاهش را تغییر داد ودر شاخه ی دیگری از دریای « فراخ کرت » پدید آمد وفر که در حقیقت معادلی است برای قانونیت بخشیدن به مسولیتی ملکوتی ، بی هیچ زحمتی به کیخسرو تعلق می گیرد! اما برای همیش در نزد ش
ماندگار نیست ، همچنان که نزد هیچ پاد شاهی ماندگار نخواهد بود وخیلی به آسانی از آنها گرفته خواهد شد .می بینیم که فر را جمشید یا یما که نخستین پادشاه جهان است سه بار به دست می آورد وباز از دست می دهد .کیکاووس سالها نواسه اش کیخسرو رادر قدرت شریک کرده است واز فر شاهی حفاظت می کند . اما با پیروزی کیخسرو بر افراسیاب ،کیکاووس می میرد وکیخسرو بر تخت عاج تکیه می زند وبرای شصت سال همه جهان در فرمان او است . با مرگ کیکاووس ،دیگر حادثۀقابل توجه در جهان به وقوع نمی پیوندد .شاید به این دلیل که همه چیز به دست آمده و عصر خوشوقتی ورفاه تاریخ ندارد. اما به زودی کیخسرو به جنون می گراید ودر هاله یی از روحانیت به بهشت فرا می رود ، که فردوسی این را چنین روایت می کند :
بیامد خرامان به جای نماز همی گفـت با داور نـیک راز
تـرا تا بباشـم نـیایــش کـنم بریـن نیکوئهـا فـزایـش کـنم
بــیامـرز کرده گــنـا ه مـرا هم اند یـشۀ نیک و بد ده مـرا
بگـردان زجانم بد روز گار هـمان چـارۀ دیـو آمــوزگـار
بدان تا چو کاووس ضحاک وجم نگیرد هوا بر روانـــــم ستـم
روانم بدان جای نیکان رسان نگه داربرمن همین راه وسان
ترس کیخسرو از آنستکه مبادا مانند جمشید وکیکاووس به کبر روحی دچار شود وبه فساد اندیشه گرفتار آید. پس به بزرگترین تصمیم دست می یازد :
...همی بود گریان ورخ بر زمین همی خواند به کردگار آفرین
همی گـفـت اگـر تـیـز بـشـتـافـتـم ز یزدان همه کام دل یافتم ...
هـر آنـکـس که دارید رای خـرد بدانـید کـین نیک وبد بگـذرد
هـمه رفـتـنی ایـم وگـیتی سـپـنـج چرا باید این درد واندوه ورنج
این شاه بزرگ که زمانی با تخت نشینی اش گفته بود :
همه بندگانیم وشاهی تراست ز برج بره تا بماهی تراست
به تر ک دنیا آماده می شود ، از قصرش بیرون میرود وبا همه چیز وداع میکند :
چوکیخسرو این پند هارابگفت بماندند گـردان ایران شگـفت
یکی گـفت این شاه دیوانه شـد خرد با دلش سخت بیگانه شد
ندانـم برو بر چه خواهـد رسـید کجا خواهد این تخت وتاج آرمید
به ایـرانـیـان گـفت هنگام مـن فراز آمـد و تازه شـد کا م مـن
مـرا روز گار جـدائـی بــود مگر با ســروش آشـنا ئـی بـود
از ایـن رأی اگـر گـیرد دلـم دل تـیره گـشـته ز تـن بـگسـلم .
شاه لهراسپ را جانشین انتخاب می کند وخود همرا ی پنج تن از پهلوانا نش به قلۀ کوهی فرا می رود . درآخرین شب دوستان همراهش را با این حرف شگفت زده می کند :
کنون چون بر آرد سنان آفتاب نبـینـد مرا جـز به خـواب ...
ودر نزدیکی صبح بار دیگر به دوستانشمیگوید :
شما نیز فردا برین ریگ خشک مباشید اگر بارد از ابر مشک
زکـوه اندر آیـد یکی باد سـخـت کجا بشکند شاخ وبرگ درخت ...
بـبارد یکی برف از ابـر سـیـاه شـما سـوی ایـران نیابـیـد راه ...
وهمینکه آفتاب اشعۀ زرفامش را بر زمین می گسترد دیگر از وجود شاه خبری نیست :
چواز کوه خورشید سـر کشید زچشم مهان شاه شد ناپدید
بگشتند از آن جایگه شاه جوی بریگ و بیابان نهادند روی
ز خـسرو ندیدند جای نشان زره باز گشتند چون بـیـهشان
خردمند از ین کار خندان شود که زنده کسی پیش یزدان شود
وبدین سان هر پنج پهلوان همراه وی در توفانی از برف جان بباد می دهند :
چو برف از زمین بادبان بر کشید بشد نیزه سر کشان نا پدید
یکا یک بـبـرف اندرون ماندند ندانم بدان جای چو ماندند
ادامه دارد
منابع وماخذ :
1.) S. Mayassis, mysteres et initiations de l´Egypte ancienne, chap .I
)Athenes: B.A.O.A 1957), pp.1-13.
2.) Giorgio de Santillana & Hertha von Dechend Hamlet´s Mill, op cit.
3.) Papyrus British Museum 10371/10435;Voices of Ancient Egypt , trans.
R. Parkinson Norman, OK : Univ . of Oklahama press, 1991),p. 69.
4.) 58)Herodutos, Histories, II, 2-8. Quoted in : Giorgio de santillana & Hertha
von Dechend, Hamlet`s Mill ,op. Cit.
5.) Schwaller de Lubics ,Sacred Science, the King of Pharaonic Theocracy
(New York, 1982), p.11.
6.) Plato, Timaeus , Oskar Piest, ed ., Francis M. Comford trans .,New York
Macmillan, 1985.
7.) Giorgio de Santillana & Hertha von Derechend, Hamlet´s Mill, op. Cit.
8.) Plato, Timaeus , op. Cit.
9.) Quoded in: Giorgio de Santillana & Hertha von Derechend, Hamlet´s Mill
10) ابوریحان البیرونی ، آثار الباقیه (برگردان فارسی )
11.) Firdausi, The Shahnama, trans. Artuhr and Edmund Warner (London:
Paul er. Al, 1905-25), Vol.2, p.8.
12.) O.L Jiriczek, ’’Hamlet in Iran ,’’ ZVV 10 (1900), pp.353-64.
13.) R. Zenker, Boeve – Amlethus (1905, pp. 207-82.
14.) Giorgio de Santillana & Hertha von Derchend ,Hamlet´s Mill, op. Cit.
15) کیکاووس در شاهنامه معادل «کاویاشاناس»ویا «کا وی سان » در ریکویدا است .
* - نبشتۀ بالا قسمتی ازیک پژوهش گسترده است که زیرعنوان" جستاری در راز های دانشی اساطیر ونگرشی بر شاهنامه " در« نقدوآرمان در گسترۀ فرهنگ ، سیاست ،وتاریخ » شمارۀ 12 -13 پاییز 2000 و بهار 2001 ص 135 -144منتشر شده است .
عنوان فرعی نبشته اینها اند:
1- مقدمه 2-حقیقت اسطوره در چیست 3- اساطیر: بازتابی از جهانشناسی کهن 4-دانش ستاره شناسی نهفته در اساطیر 5- نشانه های آیین باوری 6- دقت زمین چیست ؟ 7-رمز اعداد 8 – پیام جغرافیایی اساطیر 9 – درنگی بر جهانشناسی واسطورۀ مرکزی شاهنامه 10 – حقیقت چیست ؟ 11 – تعبیر کلی گرایانۀ اساطیر 12 – نتیجه . وفهرت ما خذ از صفحه 97 -166
(((( ))))