صفحه اصلی



چند پارچه طنز

 

 احسان الله سلام

      

بازسازی نفس حلال

 

 ـ کاکا مراد، از خدا بترس! چرا دختر چهارده ساله ات را می فروشی؟

ـ دادگل خان، اگر این یکی را نفروشم، مجبورم شش تای دیگرش را به حضرت عزراییل ببخشم.

ـ کاکا مراد، خرغلت نزن! یک گاو چاق و چله داری، چرا گاوت را نمی فروشی تا ازاین حاتم بخشی نجات یابی؟

ـ او دشمن کنجاره، او گاو هم شیر دارد و هم سرگین؛ این تارتق سبیل مانده چه دارد؟

 ***

ـ شرف گل خان، از خدا نمی شرمی! قحط النساء آمده که این دختر چهارده ساله را برای نفس حلالت شکار می کنی؟

ـ سبحان الله، از کوزه پشک برآمد! به غضب جامعۀ مدنی گرفتار شوی دادگل خان. منتظر چه هستی! الحمدالله نظام ریاستی و قوای ثلاثه داریم؛ کنفرانس لندن به خیر گذشت؛ جامعۀ جهانی حضورفعال دارد؛ ملابرادر هم دستگیر شد. اگر ازاین فرصت طلایی برای بازسازی نفس حلال مان استفاده نکنیم، چه کنیم!؟

 لیلا میله دارد

 ـ چه شد؟

ـ چه، چه شد؟

ـ محاکمه!

ـ محاکمۀ کی؟

ـ همو پانزده شانزده نفر!

ـ کدام نفر؟

ـ همو مقام ها!

ـ کدام مقام ها؟

ـ همو مقام های فاسد!

ـ کدام فاسد؟

ـ همو فاسد های بی گناه!

ـ بیا که بُریم دشت!

ـ کدام دشت؟

ـ همو دشت که لیلا خیمه دارد.

ـ کجا می دوی، صبر کن، مفسد ها کجاست؟

ـ بیا که بُریم باغ!

ـ کدام باغ؟

ـ همو باغ که لیلا میله دارد!

 

 

برف سوگوار

 

ما گنه کار نیستیم. این ابرهای سیاه بلندپرواز بودند که غُرغُرزدند و برای مان گفتند:«بیش از این طاقت نفرین و دعای زمینیان را نداریم، بروید و بر خاک تشنه و سنگ گشنۀ این سرزمین سوخته ببارید و ببارید تا روی شان سفید شود.»

ما هم از ترس ابرهای افغانی مثل مهاجران هلمندی به هر سو پراگنده شدیم و تا توانستیم باریدیم، اما دود دل مان را برسر کوه های سالنگ خالی کردیم. چند روز از اقامت مان نگذشته بود که یک گله باد بی مغز مثل خیل و ختک محمدگل خان بابا و سپاه ملاکوردل آخند به جان مان حمله آوردند و اخطار دادند که در بیست وچهار ساعت از کوه ها کوچ کشی کنیم.

هراندازه هوشدار دادیم، "هوش"اش را قبول کردند اما "دار" اش را فراموش. کله و پاچه شدیم، صدای غژغژمان را به گوش محافظان ستاره دارسالنگ پف کردیم، مگر آنان با ارسال تصدیق نامۀ داکتر به ما فهماندند که از مادر، کر به دنیا آمده اند.

سراسیمه به حضور حضرت عزراییل ایمیل فرستادیم تا حین کوچ کشی در کارمان مداخله نکنند، اما جوابی نیامد؛ پسانتر دانستیم که سایت شان هک شده بود.

تلفون را برداشتیم و به ادارۀ مبارزه با حوادث گفتیم :« ما را کوچ می دهند، اگر کسی سر راه ما آمد و تلف شد، بازچه؟» از آن طرف صدا آمد:« ما به کوچ کردن شما دخالت نمی کنیم و شما در مبارزۀ ما چوبک نزنید، شما مرد شوید و کوچ کنید، باز ببینید که ما چه می کنیم!»

لرزیدیم و پرسیدیم که چه می کنید، در جواب گفتند:«با اجرای مصاحبه های رسانه یی شما را تقبیح می کنیم.»

  بازهم دل مان آرام نگرفت، یک مکتوب عاجل نوشتیم و در آن یادآورشدیم که از کوچ کشی سال های پیش عبرت بگیرید و مبارزه تان را آغاز کنید؛ مگربازهم یک جواب یخ شکن فرستادند ودر آن نوشتند:« قابل توجه برف کوچ محترم، با مراجعه به قانون اساسی و استراتژی انکشاف ملی، چیزی به نام "عبرت ملی" نیافتیم، بیش از این مزاحم مبارزۀ ما نشوید....»

بعد از رفت و آمد این همه پیام ها تازه فهمیدیم که نام اداره را نادرست نوشته ایم. نام درستش این بود: ادارۀ مُلی مصالحه با حوادث طبیعی.

فکری به سرمان زد و به وزارت فواید خامه مکتوب فرستادیم تا پیش از کوچ کشی ما، فایده اش را به مردم برساند، اما یک پاسخ بیست ورقی برای مان نوشتند که خلصش این بود:« در بودجۀ انکشافی این وزارت برای برف کوچ، پول داده نشده، مطابق قانون اجراات مقتضی نمایید....»

از بیچاره گی، ناچار دست به ایزاربند مشاور رئیس جمهور در امور کوچ دادن و کوچ کردن زدیم، و از پیامد های کوچ کردن مان برایش قصه کردیم، اما در جواب مان گفت:« بر اساس سیاست خارجی و تفاهم با جامعۀ جهانی، پیش از وقوع حادثه نمی توانیم اعلامیه صادرکنیم و یا کنفرانس مطبوعاتی برگزار کنیم. متأسفیم.»

دیگر درها به روی مان بسته شده بودند. کاش پارلمان رخصت نمی رفت و قانون برف کوچ را به توشیح رئیس جمهور می رساند.

از شما چه پنهان، یک بار به دل مان گذشت که به پلیس و اردوی ملی پیام بفرستیم و خواهش کنیم که بیایند، قهرمانی کنند و جاده ها را ببندند، و تا ما کوچ نکرده ایم کسی را اجازۀ رفت و آمد ندهند.  باز فکر کردیم  که پلیس و اردوی ما آن قدر قهرمان هستند که پیش از بروز حادثه قهرمانی نمی کنند.

حالا هیچ کس گنه کار نیست. چون حادثه یی رخ نداد. فقط یک فاجعه بود. از این لحاظ ادارۀ مبارزه با حادثه را به خدا می سپاریم و  به جای این دولت ـ که پیش از کوچ کشی ما، عقل کشی (به فتح کاف) کرده بود، از آتـش شرم قطره قطره آب می شویم و به دره ها سرازیر می شویم.

ما برف های سوگوار به عوض این دستگاه پر کندو کپربی بندو بار، به رفته گان فردوس برین، به بازمانده گان صبرو استقامت بزرگ استدعا می کنیم و از همۀ داغداران طلب بخشایش داریم.  

انسان مدرن

 بادام گل و تازه گل در بارۀ سنت و مدرنیته بحث می کردند. در جریان بگو مگو، تازه گل گفت:

بادام گل خان، تو هنوز هم انسان خرافات پسند و سنتی هستی. تا مدرن شدن هفتاد سال نوری فاصله داری.

بادام گل به سان عضو القاعده منفجرشد و فریاد زد:

ـ برو بابا، سنتی، بابه کلانت. یک دانه بایسکیل نداری که تا منده یی بروی، لاف مدرن بودن می زنی. تو بگو؟ تا به حال از تنباکوی میوه، چلم کشیده ای؟  روزی چند قطی بیر می نوشی؟ همه می دانند که دود مالبرو تا کنون به دماغت نرسیده؛ زنت خبر نشود، در این سال های که مدرنیته جریان دارد، یک بار هم تازه خوری  کرده ای؟ اگر در این ملک دوتا آدم مدرن بیابی، یکیش منم.

تازه گل مثل پوقانۀ بی باد، چملک شد و با نرمش پرسید؟

ـ خوب، تو چه داری که خودت را انسان مدرن می نامی؟

بادام گل، گل نکتایش را پایین کشید و گفت:

ـ او برگ کدو، هنوز هم به گپ نرسیدی؟ یک سه منزلۀ خوش آب و هوا،  یک کرولای شیشه سیاه، دو موبایل نوکیا، دو آنتن ماهواره و سه تلویزیون شیشه چپات. دیگر چه داشته باشم؟

 

 معنای آدمیت

 

دوستی داشتم در اروپا. هربار که می دیدمش و از حال و روگازش می پرسیدم، مثل بخاری دیزلی از نل دهنش دود شکایت می برآمد و می گفت:

ـ گمش کو نپرس، به آدم نمی مانیم. حیوان، حیوان دوپای!

پس از گذشت چند سال، روزی در یکی از محافل دیدمش، مانند گل پتونی شگفته بود و از حرف هایش عطر گلاب می ریخت. پرسیدمش:

ـ هنوز هم حیوانی یا ...

تاب نیاورد که جمله را تمام کنم، سراسیمه گفت:

ـ شکر حالا آدم شده ام.

پرسیدم:

ـ  چگونه؟

گفت:

ـ پاسپورت گرفتم، پاسپورت اروپایی.

رویش را بوسیدم، آدم شدنش را با صدای بلند تبریک گفتم اما در گوشش آهسته گفتم:

ـ کاش سه صد سال پیش آدم می شدی که بیدل، تعریف آدمیت را از تو می آموخت.

 دگروال شدی اما...

آموزگاری در زمان تدریس، بر خیره سری و تنبلی یکی از شاگردانش قهرمی شد و پیوسته او را تنبیه می کرد و می گفت:

ـ تو هیچ وقت آدم نمی شوی!

روزگاری گذشت؛ روزی معلم پیر و بازنشسته در جادۀ پررفت و آمد شهر روان بود که ناگهان از عقب، مردی دستش را محکم گرفت و به سوی خودش چرخاند. پیش از آن که پیر مرد هیجان زده، دهن بگشاید، آن مرد بدون سلام و کلام، شکمش را پیش کشید؛ سرش را چپ وراست دور داد؛ پای راستش را بلند کرد و سخت برزمین کوبید و با صدای گاومیش مانند «آرام سی» و «تیاااااارسی» به آموزگارش یک سلام روغندار عسکری داد و فریاد زد:

ـ من الف خان هستم. شاگرد تان. چقدر پُر می گفتی، دیدی استاد که عاقبت آدم شدم!

آموزگارحیرت زده، با کلۀ لرزان قیافه و شخصیت شاگردش را از نظر گذراند و با تبسم گفت:

ـ آفرین شاگردعزیز، دگروال شدی، مگر آدم  نشدی